- تاریخ ثبتنام
- 8/3/20
- ارسالیها
- 1,574
- پسندها
- 35,568
- امتیازها
- 61,573
- مدالها
- 24
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #61
اما در بین گریههایش ادامه داد:
-من دارم میام تو رو خدا همونجا نگهش دار. باباش نبینتش، الان میام. تو رو خدا مراقبش باش!
اکرم خانم جز باشه و چشم در مقابل این درماندگی مادر و دختر چیزی نداشت که بگوید پس به همینها تا پایان مکالمه بسنده کرد.
در همین حوالی بودند که صدای در زدن محکمی آمد. آرام به تته پته افتاد و دوباره بدنش لرزه گرفت:
- نه تو رو خدا باز نکن! بابامه. باز نکن!
اشکهایش بیمهابا میریختند. نفسش بالا نمیآمد، توانایی مردن و خواستِ آن را همین حالا تماماً داشت.
- نه باز نمیکنم فقط بذار ببینم چی میگه.
- نه ولش کن جون من. اون الان روانیه و جنونش داره همهچیو به آتیش میکشه.
اکرم با دیدنِ ترس و گریههای آرام و حتی بدنِ کوفتهاش، پشیمان شد و همانجا کنارِ او ماند.
- چیشد؟
آرام سری...
-من دارم میام تو رو خدا همونجا نگهش دار. باباش نبینتش، الان میام. تو رو خدا مراقبش باش!
اکرم خانم جز باشه و چشم در مقابل این درماندگی مادر و دختر چیزی نداشت که بگوید پس به همینها تا پایان مکالمه بسنده کرد.
در همین حوالی بودند که صدای در زدن محکمی آمد. آرام به تته پته افتاد و دوباره بدنش لرزه گرفت:
- نه تو رو خدا باز نکن! بابامه. باز نکن!
اشکهایش بیمهابا میریختند. نفسش بالا نمیآمد، توانایی مردن و خواستِ آن را همین حالا تماماً داشت.
- نه باز نمیکنم فقط بذار ببینم چی میگه.
- نه ولش کن جون من. اون الان روانیه و جنونش داره همهچیو به آتیش میکشه.
اکرم با دیدنِ ترس و گریههای آرام و حتی بدنِ کوفتهاش، پشیمان شد و همانجا کنارِ او ماند.
- چیشد؟
آرام سری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.