• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه بال‌هایی که سهم او نبود | نرگس امیری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع NARGES AMIRI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 69
  • بازدیدها بازدیدها 857
  • کاربران تگ شده هیچ

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #61
اما در بین گریه‌هایش ادامه داد:
- من دارم میام توروخدا همون‌جا نگهش دار. باباش نبینتش، الان میام. توروخدا مراقبش باش!
اکرم خانم جز باشه و چشم در مقابل این درماندگی مادر و دختر چیزی نداشت ‌که بگوید پس به همین‌ها تا پایان مکالمه بسنده کرد.
در همین حوالی بودند که صدای در زدن محکمی آمد. آرام به تته پته افتاد و دوباره بدنش لرزه گرفت:
- نه توروخدا باز نکن! بابامه. باز نکن!
اشک‌هایش بی‌مهابا می‌ریختند. نفسش بالا نمی‌آمد، توانایی مردن و خواستِ آن را همین حالا تماماً داشت.
- نه باز نمیکنم فقط بذار ببینم چی میگه.
- نه ولش کن جون من. اون الان روانیه و جنونش داره همه‌چیو به آتیش می‌کشه.
اکرم با دیدنِ ترس و گریه‌های آرام و حتی بدنِ کوفته‌اش، پشیمان شد و همان‌جا کنارِ او ماند.
- چی‌شد؟
آرام سری به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #62
گریه‌اش بالا گرفت و به هق هق‌های عمیق افتاد:
- نم... نمی... نمی‌تونم بفه... مم چرا بابام دوستم ندار... نداره. چرا... نمی‌ذا... ره زن... دگی کنم؟
و دوباره با صدایی بلند به زاری ادامه داد. حق هم داشت! پدرش پدر نبود؛ مردِ همسایه با او مهربان‌تر از پدرِ سنگش بود.
آخر لباسِ بدی هم تنش نبود؛ یک شومیز نسبتاً بلند، شلوارِ بگ با مقنعه‌ای بلند، تا هر چه معذبش می‌کند بپوشاند. او خود دختری باحیا بود و دوست نداشت ظاهر خاصی داشته باشد؛ ساده، زیبا و راحت. اما پدرش می‌گفت کیسه گونی هم به تن کنی باز هم چادر واجب است!
آن‌قدر چشمانِ او هیز بود و به این و آن نگاه‌ می‌کرد که زندگی را برای تک دخترش جهنم کرده بود. تک دختری که روی خوش، هیچ‌گاه از او ندیده است.
هنوز هم صدای در زدن می‌آمد، پدرش دست بردار نبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #63
او نیز به اندازه‌ی آرام استرس داشت؟ قطعاً نه! کسی که زندگی‌اش نامشخص است حداقل در همان لحظه، طبیعتاً هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند به اندازه‌ی او در تلاطمِ ناآرامیِ دریای اتفاقات است. اما از حق نگذریم او هم ترسیده بود و دعا می‌کرد زودتر مادرش بیاید.
لیوان آب را به دستش داد و بفرماییدی گفت؛ او نیز زیر لب تشکری گفت و خیلی آهسته لیوان را نزدیک لبش آورد تا بنوشد که چهره‌اش درهم گره خورد:
- آخ!
آرام سکوت کرده بود تا تمرکز کند و اکرم خانم نگرانِ احوالِ دخترکِ بیچاره بود.
- چی‌‌شد دختر؟
آرام زیرلب نالید:
- تموم فک‌ام درد میکنه؛ نمی‌تونم دهنمو باز کنم، نی دارین؟
اکرم خانم سریع بلند شد و همزمان گفت:
- بذار بگردم.
آرام چهره‌ای شرمنده به خود گرفت.
- ببخشید تو رو خدا این‌قدر اذیتتون کردم.
اکرم خانم با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #64
به‌ زحمت آب را نوشید؛ حتی دهانش توانِ مک زدن هم نداشت. تمام که شد لیوان را کنارش گذاشت و تشکری کرد. صدای زنگ موبایل آرام بلند شد. با استرس از جیبش بیرون آورد و وقتی نام مادرش را دید، نفسی کشید و تماس را وصل کرد. قبل از هیچ حرفی دوباره بغضِ بدی او را در آغوش کشید:
- الو؟ سل... ام مامان. نمی‌دونم به خدا چی‌ شد اصلاً. من فق... .
دیگر نمی‌توانست کلمه‌ای صحبت کند و صدای گریه‌ی عاجزانه‌اش بلند شد. روی بلندگو گذاشت:
- آرام؟ به من گوش کن! منم الان مغزم هنگ کرده و دارم میام تو اسنپم. اصلاً نرو سمتش و هرچی زنگ زد هم جواب نده. منم الان می‌رسم. باشه؟
آرام به زور میانِ ضجه‌هایش جواب داد:
- با... شه.
۱۰ دقیقه‌ای گذشت. آرام از استرس و بی‌قراری با نیِ داخلِ لیوانِ خالی‌اش بازی می‌کرد، طوری که سر نی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #65
آرام گریه می‌کرد و اکرم خانم یخ زده بود. آیا تا به حال چنین آدمِ وحشی‌ای دیده است؟ بنده‌ی خدا میانِ جنگ و جدال خانوادگی آن‌ها گیر افتاده بود؛ آن هم بخاطر آرام که خودش را به خانه‌ی او رسانده است. البته می‌شود گفت تنها پناهی بود که پیدا کرد.
به بیرون خیره بود و ناخن‌هایش را می‌جوید. تلفنش دوباره زنگ خورد. نگاهی انداخت و اسم my sun را دید؛ امیر بود. به صفحه‌ی تلفن خیره ماند. آیا باید جواب دهد؟ با کمی تأمل تماس را رد کرد. با خودش فکر کرد که قطعاً درک می‌کند و الان نیز می‌فهمد نمی‌توانم جواب دهم.
صدای کوبیدنِ دست‌های پدرش به در می‌آمد. اکرم خانم این‌بار روسری به سر کرد و رفت بیرون از خانه و داد زد:
- خدا لعنتت کنه به‌ حق علی! لیاقت دختر داشتن نداری. جونش به لب اومده ظالم! خدا ازت نگذره! تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #66
همسایه‌ی مهربان هم به قصدِ تکان‌های شدید آن‌ها را گفت که البته حق هم بودند.
پدرش به دیوار حیاط خودشان در خیابان تکیه داد و روی زمین نشست:
- خدایا منو ببر خسته‌م! ببر هم خودمو راحت کن هم بقیه رو. خدایا!
داد زد:
- خدایا!
سرش را میانِ دستانش گرفت و چشمانش را بست. احتمالاً هضم این لحظات خیلی برایش سخت است اما مگر فقط برای او بود؟ آرام خونش جگر شد. آرام سالیانی دراز از عمرش کم شد. قلبش لحظاتی نزد، مرگ را دید.
مادرِ بی‌چاره‌ی آرام نمی‌دانست چه کند؛ فقط پسر‌های کوچکش را فرستاد پیشِ بچه‌های هم‌سن و سال‌شان که بازی کنند تا این وضع را نبینند و نترسند.
با استرس و بغض رو به شوهرش کرد و گفت:
- حسین، از خر شیطون بیا پایین جان مادرت. این دخترته‌ ها! ببین وقتی همه جلوی تو وایستادن یعنی یه جای کار تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #67
اکرم خانم بعد چند ثانیه‌ای در را باز کرد و مطمئن شد که حتماً بسته می‌شود تا ناگهان یک هرکول وارد نشود! وارد خانه شدند و تا شیدا آرام را دید، چشمانش پر از اشک شد و دستانش به لرزه افتادند... .
چشمانش نیز می‌لرزید همانند دستانش! زبانش بد آمده و دهانش باز مانده بود. می‌ترسید؛ از آدمی که این‌همه سال با او زندگی کرده بود حالا عجیب می‌ترسید. چه بلایی سر تک دخترکِ نازِ او آورده بود؟ لااقل مطمئن بود که آرام فرزندِ همان مرد است، پس چرا این‌همه نامهربانی؟
- بمیرم الهی که تو رو این‌جوری زده! الهی بشکنه دستش! خدا بزنتش! خدا مرگم بده دختر نازمو چیکار کرده.
همان‌طور که اشکانش بر گونه‌های برجسته‌اش جاری می‌شدند به طرفِ آرام می‌رفت و بر سر و سینه می‌کوبید. کنارش نشست:
- بمیرم برای صورتت مامان جان! لبت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #68
بعد از گذشت یک ساعت، زمانی که سیاهی شب خودنمایی می‌کرد احساس مزاحمت شدید برای اکرم خانم آرام و مادرش را خفه می‌کرد.
مامان شیدا به آرام و خانمِ همسایه گفت که می‌رود تا به بیرون سری بزند. به سمت در حیاطِ اکرم خانم رفت و در را باز کرد. هنوز هم شوهرش همان‌جا بدون حرکت نشسته بود. در ذهنش با خود تکرار می‌کرد چه‌قدر بدبخت و ذلیل!
کنارش رفت، نگاهی غم‌آلودِ همراه با بغض به‌ او کرد و گفت:
- چه‌طور دلت اومد؟ دستت بشکنه حسین! حیوون این‌ کار رو با بچه‌ش نمی‌کنه.
چند ثانیه‌ای ایستاد و سکوت کرد. بغضش تمامی نداشت، البته حق هم دارد. تک دخترکِ دردانه‌اش را بی‌گناه و مظلوم گیر آورده بود. اما در حقیقت چیزی که بسیار دلش را می‌شکست این بود که این‌ کار را همسرش، پدر واقعی آرام با او کرده. آرزو می‌کرد کابوس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #69
- آرام می‌دونم صدامو می‌شنوی بیا بیرون.
باز هم آرام سخنی نگفت. ترس باز هم رعشه به تنش انداخته و نفسش نامنظم بود. گویا کسی دست بر قفسه‌ی سینه‌ی او گذاشته است. آن‌قدر به سختی نفس می‌کشید که حدس می‌زد پدرش لااقل صدای نفس‌های سختش را می‌شنود. اما کاش نشنود!
- آرام یه‌ چیزی بگو!
چند ثانیه گذشت اما باز هم صدایی نشنید. کلافه پوفی کرد و گفت:
- من عصبی نیستم. می‌تونی بیای بیرون.
آرام گریه‌اش گرفت و تماس را قطع کرد. چه‌قدر ساده! پدر عصبانیتش فروکش کرد و حال باید بیرون برود. همه‌چیز ختم به خیر شد و حالا می‌توانند مثل یک خانواده‌ی شاد کنارِ هم زندگی کنند. چه گل و بلبل! عجب مرد پر رویی!
تلفنش را خاموش کرد و کنارش گذاشت. ساعدِ دستِ پر دردِ چپش را روی چشمانش قرار داد و سعی کرد اشک‌هایش را کنترل کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NARGES AMIRI

NARGES AMIRI

مدیر بازنشسته
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
35,598
امتیازها
61,573
مدال‌ها
24
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #70
موبایلش دوباره زنگ خورد و این‌دفعه مامان شیدا بود. تماس را وصل کرد و با صدایی بسیار گرفته و بغض‌دار گفت:
- الو؟
- آرامم، مامان جان، بیا بیرون.
آهسته صحبت می‌کرد و انگار ناگهان چیزی یادش آمد و بلندتر و سریع‌تر از قبل گفت:
- نه نه نیا الان خودم میام... یعنی بدنت درد می‌کنه وایستا میام کمکت... صبر کنی ها!
- باشه مامان من منتظرتم.
مادرش آمد و قبل رفتن بسیار از اکرم خانم معذرت‌خواهی کرد. او هم خجل بود از آن شوهر. شانسِ خوبِ او، همسرِ اکرم ماموریت بود والّا اینجا قیام می‌شد.
دستانِ آرام را نگرفته بود و فقط سعی می‌کرد از کمر او را نگه دارد. سرش به‌‌شدت گیج می‌رفت. سرم لازم بود اما نمی‌گذاشت کسی او را به درمانگاه ببرد.
مادرش قبل این‌که آرام را ببرد، بابا حسین را از خانه بیرون کرده بود تا چشمِ تک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NARGES AMIRI

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا