- تاریخ ثبتنام
- 8/3/20
- ارسالیها
- 1,589
- پسندها
- 35,613
- امتیازها
- 61,573
- مدالها
- 24
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #71
***
آن شب آرام بیقرار بود، در سکوت گریه میکرد و میل به غذا نداشت. شیدا بسیار نگران تک دخترکِ سیاه بختش بود؛ وقتی میدید در عرض همین چند ساعت چگونه آب شد آن تنِ کوچک دلش میخواست آن مرد که نه، آن نامرد را با دستانِ خودش گردن بزند.
دو روز گذشته است و هیچ تماسی از طرف پدر آرام با آنها برقرار نشد، شاید شرمنده است و حال میفهمد که چه هیولای چند دستی شده بود برای آن دخترِ بیپناهِ مظلومش؛ یا شاید هم نه! شاید روحِ سیاهِ مذهبینمای او دنبالِ راهی برای ضربههای بیشتر است. هیچکس هم نمیدانست اما شیدا و دخترش میدانستند که زیر آن چهرهی مذهبینما یک انسان خدا نترس خوابیده. بالاخره اگر نمیترسید که اینگونه وحشیانه حملهور به آن دختر نمیشد!
درد و فشاری که آن شب به آرام وارد شد، جانش را مدام در...
آن شب آرام بیقرار بود، در سکوت گریه میکرد و میل به غذا نداشت. شیدا بسیار نگران تک دخترکِ سیاه بختش بود؛ وقتی میدید در عرض همین چند ساعت چگونه آب شد آن تنِ کوچک دلش میخواست آن مرد که نه، آن نامرد را با دستانِ خودش گردن بزند.
دو روز گذشته است و هیچ تماسی از طرف پدر آرام با آنها برقرار نشد، شاید شرمنده است و حال میفهمد که چه هیولای چند دستی شده بود برای آن دخترِ بیپناهِ مظلومش؛ یا شاید هم نه! شاید روحِ سیاهِ مذهبینمای او دنبالِ راهی برای ضربههای بیشتر است. هیچکس هم نمیدانست اما شیدا و دخترش میدانستند که زیر آن چهرهی مذهبینما یک انسان خدا نترس خوابیده. بالاخره اگر نمیترسید که اینگونه وحشیانه حملهور به آن دختر نمیشد!
درد و فشاری که آن شب به آرام وارد شد، جانش را مدام در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.