• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه تاروپود زمان | سما.ب کاربر انجمن یک رمان

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
هوا سنگین شده بود، انگار نفس کشیدن خودش یک مبارزه بود. گرد و غبارِ کهنه در پرتوهایِ ضعیفِ نوری که از پنجره‌هایِ بلند و غبار گرفته‌یِ کتابخانه به داخل می‌تابید، می‌رقصیدند. قفسه‌هایِ بلند کتاب، مانندِ غول‌هایی خاموش، سایه‌هایِ کشیده‌ و وهم‌آلودی بر کفِ چوبیِ ترک‌ خورده می‌انداختند. بویِ کاغذِ قدیمی، چرمِ پوسیده و یک حسِ گنگِ سکونِ طولانی فضا را پر کرده بود؛ بویی که حالا با رایحه‌ای تندتر و فلزی آمیخته بود، رایحه‌ای شبیه به خونِ خشکیده.
آریا در میانِ این سکوتِ غریب ایستاده بود. سکوتی که آن‌قدر عمیق بود که صدایِ ضربانِ قلبِ خودش را در گوش‌هایش می‌شنید، ضربان‌هایی نامنظم و سریع که در گلویش حلقه می‌زد. هر سایه در گوشه‌یِ چشمش، هر خش‌خشِ کوچکِ چوبِ فرسوده، او را به سمتِ لبه‌یِ پرتگاهِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
آریا با وحشتی که وجودش را از درون می‌سوزاند، نفسش را حبس کرد. «حقیقتِ موجود در ذهنِ تو…» دفترچه داشت حقیقتِ او را هدف قرار می‌داد. او با دستانی که دیگر کنترلی رویشان نداشت، دفترچه را بست. صدایِ تقِ درِ چرمی‌اش در سکوتِ کتابخانه پیچید و مثلِ صدایِ حکمِ مرگ بود. خش‌خش… صدایِ آشنا دوباره در فضا پیچید، اما این بار از پشتِ سرش. نه یک خش‌خشِ معمولی. انگار برگ‌هایی خشکیده رویِ زمینِ سنگی کشیده می‌شدند، یا شاید… ناخن‌هایی بلند که رویِ چوبِ کهنه خراش می‌کشیدند. صدایی که حالا شباهتِ عجیبی به صدایِ خنده‌یِ خودِ آریا داشت، اما با طنینی که متعلق به سال‌ها بعد به نظر می‌رسید؛ صدایی که از اعماقِ تاریکی می‌آمد، سرد، بی‌روح و پر از تمسخر. آریا احساسِ سرمایی مرگبار در رگ‌هایش دوید. حس کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
فصل دوم( پژواک گمشده)

در همان لحظه، خاطراتِ ده سالِ پیش به یک‌باره مثلِ عکس‌هایِ قدیمی که رویِ شعله‌یِ آتش تلنگر خورده باشند، در ذهنش جرقه زدند. یک رشته حسِ مبهم، نامفهوم و آزاردهنده آمد. بویِ دودِ لاستیک در خیابان‌هایِ شهر… صدایِ خنده‌ای که نمی‌توانست منبعش را پیدا کند، گویی از درونِ دیوارها می‌آمد… و بعد… خلأ. همان خلأِ آشنا که آدم وقتی برمی‌گردد عقب و می‌بیند یک تکه از زندگی‌اش، یک دوره‌یِ زمانیِ کامل، از بین رفته، در مغزش می‌ماند. یک حفره‌یِ تاریک که هیچ خاطره‌ای از آن پر نمی‌شد.
کتابخانه حالا دیگر فقط مکانی پر از کتاب نبود. تبدیل شده بود به یک تله، زندانی از جنسِ زمان و خاطره، و آریا در مرکزِ آن، در حالِ تکه‌تکه شدن بود.
آریا نفس‌نفس‌ زنان، دفترچه را رویِ میزِ فلزیِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
تصاویری مبهم، چون دودِ سیاهی که از ماشینی در حالِ احتضار بلند می‌شود، در پسِ پلک‌هایِ نیمه‌ بسته‌اش جرقه می‌زنند. بویِ تند و زننده‌ِ لاستیکِ در حالِ سوختن، آنچنان مشمئز کننده و واقعی است که گویی همین حالا در میانِ شعله‌ها ایستاده. گرمایِ نفس‌گیری که هوا را پر کرده، پوستش را می‌سوزاند و نفسش را بند می‌آورد. و سپس… یک خنده. خنده‌ای که نه کاملاً آشناست و نه کاملاً غریبه. صدایی که در عمقِ وجودش، پژواکی آشنا را بیدار می‌کند، اما این آشنایی، با طنینی بیگانه و وهم‌آور همراه است؛ گویی صدایِ خودش است، اما از بُعدی دیگر، از آینده‌ای که هنوز نرسیده، یا از گذشته‌ای بسیار دور که مهرِ فراموشی بر آن خورده.
ناگهان، چشمش به صفحهِ دفتر می‌افتد. کلمات شروع به لرزیدن می‌کنند؛ نه لرزشی گذرا و محو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
پلک گشود. دفترچه هنوز آنجا بود، رویِ میز، اما دیگر خبری از آن عبارتِ آشنا نبود. صفحه خالی بود، اما نه خالیِ آرامش، بلکه خالیِ انتظار. انگار دفترچه، با سکوتش، آریا را به بازیِ خطرناکی فرا می‌خواند: «خودت حقیقتِ ده سالِ گمشده را بنویس».
نگاهش را از دفترچه دزدید و در تاریکیِ بایگانی چرخاند. حس کرد که در پسِ هر قفسه، در عمقِ هر سایه، بخشی از گذشته‌ای فراموش شده کمین کرده است. حالا او نه فقط با دفترچه، که با تاریک‌ترین رازِ وجودِ خودش درگیر بود. سوالِ هولناک این بود، آیا او جسارتِ روبه‌رو شدن با حقیقتِ ده سالِ گذشته را داشت، یا قرار بود در این ورطه‌ی بی‌پایان، هویتش را برایِ همیشه به فراموشی بسپارد؟
هوایِ بایگانی، همان هوایِ سنگین و کهنه‌ی مخلوط با بویِ کاغذِ خاک‌ خورده را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
درونِ پوشه‌ی لاغر و بی‌نام، چند برگِ کپی‌ شده از مقالاتِ علمیِ دهه‌ها پیش، با تصاویری از نمودارهایِ گیج‌کننده‌ای که گویی خطوطِ سرنوشت را ترسیم می‌کردند و یک یادداشتِ دست‌نویسِ کج‌ و معوج که عطرِ کهنگیِ کاغذ و اضطرابِ نویسنده را همزمان به مشام می‌رساند، خودنمایی می‌کرد. خط، بی‌تردید متعلق به پرفسور بود؛ اما لرزشِ قلم، فشردگیِ واژه‌ها در میانِ خطوط، و نفس‌هایِ بریده‌بریده‌ای که در نگارشِ هر حرف حس می‌شد، گواه آن بود که این سطرها در اوجِ یک بحرانِ مرگبار نوشته شده‌اند.
میانِ معادلاتِ پیچیده‌ای که آریا تنها قادر به درکِ بخشِ کوچکی از آن‌ها بود، نمادهایی از فیزیکِ کوانتوم و نظریه‌هایِ انرژی که سر از دنیایِ دیگری درمی‌آوردند چند واژه مثلِ میخ در ذهنِ آریا فرو رفتند و حفره‌ای عمیق در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
همان لحظه، صدای خش‌خشی خفیف، اما آزاردهنده، گوشِ آریا را خراش داد؛ صدایی کوتاه، شبیه تماسِ چیزی خشک با سطحی زبر. سرش را با شتاب به سمتِ صدا چرخاند، اما در آن سوی راهرو فقط ردیفِ قفسه‌های بلند و سایه‌هایِ کشیده و ناموزونشان دیده می‌شد؛ سایه‌هایی که زیرِ نورِ لرزانِ چراغ‌های مطالعه، انگار لحظه‌ به‌ لحظه شکل عوض می‌کردند. هیچ چیز تکان نمی‌خورد. فقط سکوت بود، و بویِ ماندهِ کاغذ، گردِ غبار، و چوبِ کهنه‌ای که سال‌ها رطوبت و زمان را در خود حبس کرده بود. با این حال، آریا می‌دانست تنها نیست. این دانستن، از جنسِ حدس نبود؛ از جنسِ حس بود. حسِ تحتِ نظر بودن، مثل وزوزی نازک و مداوم در لایه‌ای نامرئی از هوا جریان داشت و رهایش نمی‌کرد. گویی خودِ بایگانی، با همه‌ی آن پرونده‌های خاموش و قفسه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
آریا پشتِ میزی فرسوده نشسته بود. سطحِ میز از خط‌ و خش، لکه‌های قدیمی، و موج‌های سالخورده‌ی چوب پر بود؛ انگار بارها چیزهایی روی آن نوشته، پاک شده، و دوباره نوشته شده بودند. یادداشتِ پرفسور جلویِ او باز بود و او با چشم‌هایی که از بی‌خوابی و تمرکزِ فشرده می‌سوختند، سطرها را بارها و بارها مرور می‌کرد. می‌خواست از میانِ آن جملاتِ پریشان، از میانِ معادلاتِ نیمه‌کاره و هشدارهایِ بریده‌بریده، کلیدِ ساختارِ دفترچه را بیرون بکشد. اما هر بار که فکر می‌کرد به چیزی نزدیک شده، متن مثل مهی سرد از میانِ انگشتان ذهنش فرار می‌کرد.
گلویش خشک شده بود. از گوشه‌ی اتاق، آب‌ شیرین‌کن قدیمی و خاک‌گرفته‌ای قرار داشت که صدای خفیفِ کار کردنش، در فواصلِ نامنظم، سکوت را می‌شکست. آریا لیوانِ شیشه‌ایِ قدیمی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
ناگهان، نگاهش به یادداشتِ پرفسور که رویِ میز پخش بود، افتاد. در میانِ آن خطوطِ پریشان و اضطراب‌آلود، جمله‌ای که قبلاً در هیاهویِ اولیه‌یِ کشف، نادیده گرفته بود، مثلِ علامتی هشداردهنده درخشید.
«انرژیِ تله‌گذاری شده، عدمِ پایداریِ ساختار، برگشت‌ناپذیر، خطر برایِ راوی…»
این جمله، جرقه را زد. یک آزمایشِ درون‌نگرانه؛ خطیر، اما شاید تنها راه. آریا با تمامِ توانِ خود، تمرکزش را رویِ یکی از پیش‌بینی‌هایِ دفترچه جمع کرد؛ پیش‌بینی‌ای مربوط به گذشته. او صفحه‌ای را پیدا کرد که در آن، مرگِ فردی ناشناس، سال‌ها پیش، با عبارتی کلی به نامِ «حادثه‌ای ناگوار» ثبت شده بود.
حالا، تمامِ هستیِ آریا در یک نقطه خلاصه شده بود، تغییرِ آن جمله. با قدرتِ تمامِ ذهنش، با تمامِ نیرویی که از آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,734
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
آریا با احتیاطی که گویی با شکنجه‌گرِ خودش روبه‌رو بود، دفترچه را برداشت و در کوله‌پشتی‌اش گذاشت. دیگر تردیدی باقی نمانده بود. باید به این کابوس پایان می‌داد؛ وگرنه، خیلی زود، خودش به خاطره‌ای فراموش‌ شده تبدیل می‌شد؛ تکه‌ای دیگر، که دفترچه برایِ بقایِ خود، از روحش ربوده بود.
آریا از بایگانی بیرون آمد و هوایِ سردِ غریبه به صورتش سیلی زد. این سرمایِ معمولِ شب نبود؛ سرمایی بود که انگار از درونِ استخوان‌ها شروع می‌شد و تا اعماقِ وجودش نفوذ می‌کرد. گویی جایِ خالیِ چیزی حیاتی در سینه‌اش، سرما را تشدید می‌کرد.
در راهرویِ دراز و دل‌گیرِ ساختمان، چراغ‌هایِ فلورسنتِ کهنه، با ریتمی نامنظم، سوسو می‌زدند و سایه‌هایِ رقصان بر دیوارها می‌انداختند. صدایِ قدم‌هایش در سکوتِ سنگینِ نیمه‌ شب، مثلِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا