- تاریخ ثبتنام
- 23/5/20
- ارسالیها
- 574
- پسندها
- 9,734
- امتیازها
- 24,973
- مدالها
- 17
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
هوا سنگین شده بود، انگار نفس کشیدن خودش یک مبارزه بود. گرد و غبارِ کهنه در پرتوهایِ ضعیفِ نوری که از پنجرههایِ بلند و غبار گرفتهیِ کتابخانه به داخل میتابید، میرقصیدند. قفسههایِ بلند کتاب، مانندِ غولهایی خاموش، سایههایِ کشیده و وهمآلودی بر کفِ چوبیِ ترک خورده میانداختند. بویِ کاغذِ قدیمی، چرمِ پوسیده و یک حسِ گنگِ سکونِ طولانی فضا را پر کرده بود؛ بویی که حالا با رایحهای تندتر و فلزی آمیخته بود، رایحهای شبیه به خونِ خشکیده.
آریا در میانِ این سکوتِ غریب ایستاده بود. سکوتی که آنقدر عمیق بود که صدایِ ضربانِ قلبِ خودش را در گوشهایش میشنید، ضربانهایی نامنظم و سریع که در گلویش حلقه میزد. هر سایه در گوشهیِ چشمش، هر خشخشِ کوچکِ چوبِ فرسوده، او را به سمتِ لبهیِ پرتگاهِ...
آریا در میانِ این سکوتِ غریب ایستاده بود. سکوتی که آنقدر عمیق بود که صدایِ ضربانِ قلبِ خودش را در گوشهایش میشنید، ضربانهایی نامنظم و سریع که در گلویش حلقه میزد. هر سایه در گوشهیِ چشمش، هر خشخشِ کوچکِ چوبِ فرسوده، او را به سمتِ لبهیِ پرتگاهِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر