- تاریخ ثبتنام
- 23/5/20
- ارسالیها
- 574
- پسندها
- 9,735
- امتیازها
- 24,973
- مدالها
- 17
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #31
آریا گفت:
- نمیدونم.
سهرابی بلافاصله جواب نداد. از انتهای کوچه، ماشینِ سیاهی آرام رد شد و نور چراغهایش برای چند ثانیه روی دیوار نمکشیدهی ساختمانها خزید، بعد از روی صورت هر دو نفر گذشت و محو شد. همان نورِ کوتاه کافی بود تا آریا چیزی را ببیند که تا آن لحظه متوجهش نشده بود؛ سهرابی خسته بود. نه خستگیِ معمولِ آخرِ روز، بلکه فرسودگیِ آدمی که مدت زیادی با چیزهایی سروکار داشته که دیگر نه شوکهاش میکنند و نه حتی برایش عجیباند.
با اینحال، نگاهش هنوز تیز بود. بیش از حد تیز.
سکوت دوباره بینشان افتاد. صدای دورِ بوق ماشینی از خیابان اصلی میآمد و باد سرد، کاغذ مچالهای را روی آسفالت خیس کوچه میکشید.
- شما گفتید لازم بوده با من حرف بزنید.
آریا این را گفت تا از زیر آن نگاه بیرون...
- نمیدونم.
سهرابی بلافاصله جواب نداد. از انتهای کوچه، ماشینِ سیاهی آرام رد شد و نور چراغهایش برای چند ثانیه روی دیوار نمکشیدهی ساختمانها خزید، بعد از روی صورت هر دو نفر گذشت و محو شد. همان نورِ کوتاه کافی بود تا آریا چیزی را ببیند که تا آن لحظه متوجهش نشده بود؛ سهرابی خسته بود. نه خستگیِ معمولِ آخرِ روز، بلکه فرسودگیِ آدمی که مدت زیادی با چیزهایی سروکار داشته که دیگر نه شوکهاش میکنند و نه حتی برایش عجیباند.
با اینحال، نگاهش هنوز تیز بود. بیش از حد تیز.
سکوت دوباره بینشان افتاد. صدای دورِ بوق ماشینی از خیابان اصلی میآمد و باد سرد، کاغذ مچالهای را روی آسفالت خیس کوچه میکشید.
- شما گفتید لازم بوده با من حرف بزنید.
آریا این را گفت تا از زیر آن نگاه بیرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش