• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه تاروپود زمان | سما.ب کاربر انجمن یک رمان

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
آریا گفت:
- نمی‌دونم.
سهرابی بلافاصله جواب نداد. از انتهای کوچه، ماشینِ سیاهی آرام رد شد و نور چراغ‌هایش برای چند ثانیه روی دیوار نم‌کشیده‌ی ساختمان‌ها خزید، بعد از روی صورت هر دو نفر گذشت و محو شد. همان نورِ کوتاه کافی بود تا آریا چیزی را ببیند که تا آن لحظه متوجهش نشده بود؛ سهرابی خسته بود. نه خستگیِ معمولِ آخرِ روز، بلکه فرسودگیِ آدمی که مدت زیادی با چیزهایی سروکار داشته که دیگر نه شوکه‌اش می‌کنند و نه حتی برایش عجیب‌اند.
با این‌حال، نگاهش هنوز تیز بود. بیش از حد تیز.
سکوت دوباره بین‌شان افتاد. صدای دورِ بوق ماشینی از خیابان اصلی می‌آمد و باد سرد، کاغذ مچاله‌ای را روی آسفالت خیس کوچه می‌کشید.
- شما گفتید لازم بوده با من حرف بزنید.
آریا این را گفت تا از زیر آن نگاه بیرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
نگاه سهرابی تغییر نکرده بود، ولی دقیق‌تر شده بود.
مثل کسی که تکه‌ای از پازلی را که مدت‌ها دنبالش بوده، ناگهان پیدا کرده باشد.
آریا زبانش را روی لب خشک‌شده‌اش کشید و سعی کرد لرزش صدایش معلوم نشود.
منظورم اینه که... من فقط پرفسور رو می‌شناختم. در حد استاد و دانشجو...
چند ثانیه سکوت ماند. از پنجره‌ی یکی از ساختمان‌ها نور زرد کم‌جانی روی کوچه افتاده بود و صدای تلویزیونی دور، مبهم شنیده می‌شد.
سهرابی آهسته گفت:
- بله. متوجه شدم.
این «متوجه شدم» از آن جمله‌هایی بود که معنای واقعی‌شان دقیقاً برعکسِ ظاهرشان است.
آریا حس کرد آرام‌آرام به سمتی رانده می‌شود که نه راه پس دارد و نه راه پیش؛ و بدتر از همه این بود که هنوز نمی‌دانست دقیقاً داخل چه چیزی گیر افتاده.
سهرابی چند قدم کوتاه جابه‌جا شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
آریا چیزی نگفت.
احساس کرد این جمله فقط یک توضیح ساده نیست؛ نوعی طبقه‌بندی‌ست. انگار سهرابی آدم‌ها را سال‌هاست داخل پرونده‌هایی نامرئی دسته‌بندی می‌کند و حالا او هم، بی‌آنکه بفهمد چگونه، داخل یکی از آن خانه‌ها قرار گرفته.
سهرابی این بار مستقیم به او نگاه کرد.
- من هنوز نمی‌دونم شما کدوم یکی هستید.
جمله آرام گفته شد، اما مثل ضربه فرود آمد. بی‌پرده. بدون راه فرار.
آریا سرش را بلند کرد.
- من چیزی رو پنهان نمی‌کنم.
سهرابی با لحنی که نه تأیید بود نه تکذیب، گفت:
- امیدوارم.
و باز همان اشتباه. آریا همان لحظه فهمید. هرچه بیشتر توضیح می‌دهد، بیشتر شبیه کسی می‌شود که باید توضیح بدهد. انگار خودش، با دست‌های خودش، دارد دور گردنش طناب می‌اندازد.
دست‌هایش را مشت کرد تا لرزشِ خفیف‌شان معلوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
هوا ناگهان سردتر شد؛
یا شاید این فقط حسی بود که از درونِ آریا به بیرون نشت می‌کرد.
- نه.
کلمه دیر از دهانش خارج شد. آن‌قدر دیر که حتی برای خودش هم بی‌اعتبار به نظر رسید؛ انگار اول واکنشش لو رفته بود و بعد تازه سعی کرده بود آن را پنهان کند.
سهرابی چیزی ننوشت، چیزی از جیبش بیرون نیاورد، حتی تهدید هم نکرد. فقط آرام سر تکان داد؛ آرامشی که از هر واکنش دیگری بدتر بود.
- باشه.
همین. نه بحثی، نه فشار بیشتری. و دقیقاً همین، آریا را مضطرب‌تر کرد.
با صدایی خشک پرسید:
- منظورتون از این سؤال چی بود؟
- همون چیزی که پرسیدم.
- شما فکر می‌کنید من چیزی دارم؟
سهرابی نگاهش کرد. چند ثانیه بیشتر از حد لازم.
- من فکر نمی‌کنم.
مکث کوتاهی کرد.
- من بررسی می‌کنم.
جمله‌اش نه خشم داشت نه تهدید؛ و شاید به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا