• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه تاروپود زمان | سما.ب کاربر انجمن یک رمان

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
فصل سوم ( بهایِ تغییر)

صندلی‌ها تقریباً خالی بودند. فقط یک پیرزن در انتهای واگن نشسته بود و کیفی گلدوزی‌شده را روی پاهایش نگه داشته بود. آریا روبه‌روی او نشست.
همین‌که قطار به حرکت افتاد، نگاهش به پنجره‌ی تیرهِ‌ی روبه‌رو افتاد. انعکاس خودش را دید. خسته، رنگ‌پریده، کمی تکیده. اما چیزی در همان بازتاب بود که ناگهان نفسش را برید.
انعکاسِ پیرزن، چند ثانیه دیرتر از خودِ پیرزن پلک زد.
فقط یک ضرب‌آهنگ تأخیر. اما همان کافی بود.
آریا با وحشت نگاهش را از شیشه کند. پیرزن در واقعیت کاملاً عادی نشسته بود و بافتنی می‌بافت. اما در انعکاسِ شیشه‌ای، نخِ بافتنی‌اش دیگر حرکت نمی‌کرد؛ انگار تصویر، از جهانِ واقعی جدا افتاده بود.
آریا نگاهش را دزدید. دست‌هایش یخ کرده بودند.
زیر لب، با صدایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
ساختمان محل سکونتش سه‌ طبقه بود؛ با نمایی کهنه و زرد شده، نوارهای پوسیده‌ی عایق دورِ پنجره‌ها و آنتن‌هایی که کج و خمیده روی پشت‌بام ایستاده بودند. درِ ورودیِ فلزی، جای چند ضربهِ قدیمی را بر تن داشت؛ انگار سال‌ها پیش کسی با خشم به جانش افتاده باشد.
آریا کلید را از جیب درآورد و لحظه‌ای مکث کرد.
انگشتش به‌طور ناخودآگاه روی دکمه‌ی زنگِ همسایهِ طبقه دوم لغزید، اما فشارش نداد. چند وقت بود با هیچ‌کدام از همسایه‌ها حرف نزده بود؟
پله‌ها را آرام بالا رفت. نور زرد و بیمارِ راه‌پله روی دیوارهای ترک‌خورده پهن شده بود. از یکی از واحدها صدای تلویزیون می‌آمد، گفت‌وگویی معمولی، خنده‌ی حضار، صدای مجری. عادی بودنِ زندگیِ دیگران، به‌جای آرامش، خستگیِ او را بیشتر می‌کرد.
جلوی درِ واحد خودش که رسید،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
در را باز کرد. بوی خفیفِ قهوهِ مانده و کاغذ در هوا شناور بود. پنجره نیمه‌باز مانده بود و پرده‌ی سفید، با بادِ بسیار آرامی تکان می‌خورد.
خانه‌اش بزرگ نبود؛ یک سالن کوچک که گوشه‌اش میز کار و قفسه‌های کتاب را جا داده بود و یک اتاق خواب جمع‌ و جور با تختی فلزی و ملحفه‌هایی ساده.
روی میز، چند جلد کتابِ ادبیات، چند مقاله‌ی چاپ‌ شده و لیوانی بود که تهش خط قهوه خشک شده بود.
آریا جثه‌ای متوسط داشت؛ کمی لاغرتر از میانگین، با شانه‌هایی افتاده. تی‌شرت خاکستری ساده‌ای پوشیده بود و شلوار جین تیره. مچ دستش کمی برجسته بود و رگ‌ها زیر پوست، بیشتر از معمول به چشم می‌آمدند.
از آن آدم‌ها بود که همیشه کمی کم‌خواب به نظر می‌رسند؛ زیر چشم‌هایش سایه‌های خفیفی بود، نه سیاهیِ عمیق، بیشتر شبیه کسی که بیش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
گوشی‌اش را برداشت. شماره‌ی روی کارت را خیره تماشا کرد، اما تماس نگرفت. هنوز نه.
حس خوبی نداشت که با کسی هم‌کلام شود که خودش به سراغش آمده بود؛ قبل از هر چیز، باید می‌دانست خودش چه می‌خواهد بگوید.
گوشی را رها کرد و به دفترچه دست کشید. جلدش مثل همیشه کمی خنک بود، با آن زبریِ خاصِ چرمِ کهنه. دفترچه را با احتیاط باز کرد. شمارشِ صفحات برایش به عادتی وسواسی تبدیل شده بود؛ انگار هر بار می‌ترسید بخشی از حقیقت در لایه‌های پنهانِ کاغذها غیب شده باشد.
چند صفحه‌ی آغازین، همان دست‌خطِ تند و مقطعِ پروفسور بود. ورق زد؛ مواردِ قبلی، یادداشت‌های بی‌سرانجام.
کمی جلوتر رفت و ناگهان دستش ایستاد.
چشمش به صفحه‌ای خیره ماند که حافظه‌اش اصرار داشت پیش از این سفید بوده است. نه این‌که مطمئنِ مطلق باشد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
آریا شروع به حرف زدن با خودش کرد، صدایش در سکوتِ اتاق می‌پیچید و انگار غریبه بود:
- من دارم اشتباه می‌کنم؟ یا این چیز… خودش داره خودش رو بازنویسی می‌کنه؟
کمی عقب کشید، روی صندلی‌اش ولو شد، اما چشم از دفترچه برنداشت.
دوباره با خودش گفت، انگار می‌خواست خودش را قانع کند:
- آریا، آروم باش. حافظه‌ات الان قابل اعتماد نیست. تو همین چند روز پیش مادر رو، این‌قدر عظیم، این‌قدر واقعی، از ذهنت پاک کردی. چطور مطمئنی قبلاً این صفحه خالی بوده؟ شاید داری اشتباه می‌کنی.
اما در اعماقِ وجودش، صدایِ دیگری نجوا کرد؛ صدایی سرد و آشنا، و اگه اشتباه نمی‌کنی چی؟
نگاهش دوباره به کارتِ سرگرد سهرابی برگشت. در ذهنش تصویری از مردی ساخت که هرگز ندیده بود؛ مردی با نگاهی تیز، شاید کمی خسته، کسی که حوصله‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
آریا نیمه‌شب چند بار از خواب پرید.
هر بار با همان حسِ مبهمِ گم‌کردنِ چیزی بیدار می‌شد، اما هیچ‌وقت نمی‌توانست به‌خاطر بیاورد آن چیز چه بوده است.
یک‌بار با خودش فکر کرد شاید پنجره را بسته نگذاشته باشد، یک‌بار هم مطمئن بود چراغِ آشپزخانه را خاموش نکرده است.
اما هر بار که بلند می‌شد و می‌دید همه‌چیز سرِ جایش است، بیشتر از قبل به خودش شک می‌کرد.
صبح که بیدار شد، نورِ خاکستری از لای پرده به اتاق می‌ریخت. چشم‌های قهوه‌ای‌اش کمی سرخ شده بود.
در آینه‌ی کوچکِ کنارِ درِ ورودی، به خودش نگاه کرد، ریشی که چند روزی بود اصلاح نشده بود، اما هنوز بیشتر به ته‌ریشی کم‌جان شبیه بود؛ چشم‌هایی که انگار همیشه چیزی فراتر از آن‌چه می‌گفتند، دیده بودند؛ و موهای مشکی و ژولیده‌ای که با یک حرکتِ دست عقب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
بوق اول… دوم…
صدایی گرم، کمی گرفته و کوتاه پاسخ داد:
- بله، سهرابی هستم.
آریا لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت:
- سلام. من آریا قاسمی‌ام. کارتتون رو درِ خونه‌ام گذاشته بودید.
مکثِ کوتاهی از آن سوی خط آمد؛ مکثی حرفه‌ای، نه آن‌قدر که شک‌برانگیز باشد و نه آن‌قدر که بی‌تفاوت به نظر برسد.
- آقای قاسمی… بله. ممنون که تماس گرفتید. اگر وقت دارید، ترجیح می‌دم حضوری صحبت کنیم. جایی هستید؟
در این چند وقتِ اخیر، آن‌قدر غرقِ اتفاقاتِ عجیب و کارتِ ویزیت شده بود که حتی متوجه نشده بود ماهِ نقره‌ای از پنجرهِ خاک‌گرفتهِ اتاقش سرک کشیده است.
آریا ناخودآگاه به ساعتِ روی دیوار نگاه کرد، ۹:۴۵.
- نه، الان خونه‌ام. می‌تونم هر جایی که راحتید بیام.
صدای سهرابی آرام بود، اما وزنی خاص داشت:
- نیازی نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
آریا آرام گوشی را پایین آورد و نگاهی به اتاق انداخت؛ به میزِ به‌هم‌ریخته، به پردهِ نیمه‌باز که نورِ زرد و بی‌رمقِ اتاق را خفه می‌کرد، به لیوانِ آبی که از صبح دست‌نخورده مانده بود، و به دفترچه‌ای که روی لبهِ تخت افتاده بود؛ دقیقاً همان‌جا که نباید می‌بود. جلدِ تیره‌اش در آن نور، شبیه چیزی زنده، منتظر، و آگاه به نظر می‌رسید. گویی می‌دانست.
جمله‌ای که چند ساعت پیش در آن ظاهر شده بود، هنوز مثلِ خراشی عمیق بر ذهنِ آریا باقی مانده بود.
«ثبت‌کننده همیشه آخرین کسی‌ست که حقیقت را می‌فهمد.»
آریا جلو رفت، دفترچه را برداشت و برای لحظه‌ای فقط به آن خیره شد. هوس کرد بازش کند، دوباره آن جملهِ شوم را ببیند، مطمئن شود هنوز همان‌جاست. اما نکرد. حسِ غریبی داشت؛ حسی که هر بار با باز کردنِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
راه‌ پله بوی نم دیوار و غذای مانده می‌داد. لامپ پاگرد سوم، مثل همیشه، نیم‌ سوز بود و نورش با تأخیر روشن می‌شد؛ انگار ساختمان هم برای فهمیدن حضور آدم‌ها چند ثانیه عقب می‌ماند. آریا آرام پایین رفت. هر قدمش روی پله‌ها صدایی کوتاه و توخالی تولید می‌کرد که در چاه راه‌پله می‌افتاد و کش می‌آمد.
وقتی به در اصلی رسید، لحظه‌ای دستش را روی دستگیره نگه داشت. فلز سرد بود. بیشتر از حد معمول. بعد در را باز کرد.
هوای بیرون خنک بود؛ از آن خنکی‌هایی که هنوز کاملاً به سرمای شب تبدیل نشده، اما نویدش را می‌دهد. خیابان خلوت بود. نور چراغ برق درست بالای در ساختمان، دایره‌ای رنگ‌ پریده روی آسفالت انداخته بود. چند متر
آن‌طرف‌تر، یک خودرویِ تیرهِ معمولی، بی‌صدا کنارِ جدول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
سهرابی نگاهی کوتاه، فقط به اندازه‌ی گذرِ یک ثانیه، به درِ ورودیِ ساختمان انداخت. انگار داشت نمایِ آجرِ قدیمی و شیشه‌ی ماتش را می‌خواند. بعد رو به آریا کرد و گفت:
- اگر موافق باشید همین‌جا صحبت کنیم. طولش نمی‌دم.
آریا سر تکان داد. اما ته دلش اصلاً از ایستادن زیرِ نورِ خیره‌کننده‌ی چراغ و وسطِ این سکوتِ سنگین خوشش نمی‌آمد. حس می‌کرد ساختمان از پشتِ سر، مثلِ چشمانی نامرئی، دارد نگاهش می‌کند.
سهرابی چند ثانیه او را برانداز کرد؛ نه به شکلِ زننده یا کنجکاوانه، بلکه طوری که انگار داشت ابعادِ یک شیء را اندازه می‌گرفت، وزنَش را تخمین می‌زد. بعد، بدونِ هیچ مقدمه‌ی دیگری، پرسید:
- آخرین باری که دکتر احتشامی رو دیدید، کی بود؟»
پرسش مستقیم بود. مثلِ انداختنِ سنگی ناگهانی در آبِ راکدِ سکوت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا