- تاریخ ثبتنام
- 23/5/20
- ارسالیها
- 574
- پسندها
- 9,735
- امتیازها
- 24,973
- مدالها
- 17
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #21
فصل سوم ( بهایِ تغییر)
صندلیها تقریباً خالی بودند. فقط یک پیرزن در انتهای واگن نشسته بود و کیفی گلدوزیشده را روی پاهایش نگه داشته بود. آریا روبهروی او نشست.
همینکه قطار به حرکت افتاد، نگاهش به پنجرهی تیرهِی روبهرو افتاد. انعکاس خودش را دید. خسته، رنگپریده، کمی تکیده. اما چیزی در همان بازتاب بود که ناگهان نفسش را برید.
انعکاسِ پیرزن، چند ثانیه دیرتر از خودِ پیرزن پلک زد.
فقط یک ضربآهنگ تأخیر. اما همان کافی بود.
آریا با وحشت نگاهش را از شیشه کند. پیرزن در واقعیت کاملاً عادی نشسته بود و بافتنی میبافت. اما در انعکاسِ شیشهای، نخِ بافتنیاش دیگر حرکت نمیکرد؛ انگار تصویر، از جهانِ واقعی جدا افتاده بود.
آریا نگاهش را دزدید. دستهایش یخ کرده بودند.
زیر لب، با صدایی که...
صندلیها تقریباً خالی بودند. فقط یک پیرزن در انتهای واگن نشسته بود و کیفی گلدوزیشده را روی پاهایش نگه داشته بود. آریا روبهروی او نشست.
همینکه قطار به حرکت افتاد، نگاهش به پنجرهی تیرهِی روبهرو افتاد. انعکاس خودش را دید. خسته، رنگپریده، کمی تکیده. اما چیزی در همان بازتاب بود که ناگهان نفسش را برید.
انعکاسِ پیرزن، چند ثانیه دیرتر از خودِ پیرزن پلک زد.
فقط یک ضربآهنگ تأخیر. اما همان کافی بود.
آریا با وحشت نگاهش را از شیشه کند. پیرزن در واقعیت کاملاً عادی نشسته بود و بافتنی میبافت. اما در انعکاسِ شیشهای، نخِ بافتنیاش دیگر حرکت نمیکرد؛ انگار تصویر، از جهانِ واقعی جدا افتاده بود.
آریا نگاهش را دزدید. دستهایش یخ کرده بودند.
زیر لب، با صدایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر