• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه ترجمه رمان خُردم کن | سما_ب کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SAMA_B
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 216
  • کاربران تگ شده هیچ

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام انگلیسی رمان: shatter me
نام فارسی رمان: خُردم کن.
نویسنده: طاهره مافی
مترجم: سما برومندی
ژانر: عاشقانه، فانتزی، اکشن، روانشناختی.


خلاصه: داستان دربارهٔ دختری به نام جولیت فِرِرز است؛ دختری که یک «قدرت خطرناک» دارد.
هر کسی او را لمس کند دچار درد شدید می‌شود، گاهی حتی می‌میرد.
به‌خاطر این قدرت، خانواده‌اش از او جدا می‌شود، جامعه از او می‌ترسد و حکومت سرکوبگر Reestablishment* او را در یک سلول انفرادی زندانی می‌کند.
جولیت ۲۶۴ روز است تنهاست و باور دارد که یک هیولاست.اما یک روز، ناگهان برایش یک هم‌سلولی می‌آورند، پسری مرموز و قوی به نام آدام.
از همین‌جا زندگی جولیت تغییر می‌کند.
او کم‌کم کشف می‌کند که Reestablishment* قصد دارد از قدرت خطرناکِ او به‌عنوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,533
پسندها
28,423
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • مدیرکل
  • #2
°| بسم تعالی |°

efc8eb95-fe04-4de5-9472-4e52a7a3d959.webp

مترجم عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن ترجمه خود

خواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
قوانین ترجمه|تالار ترجمه انجمن یک رمان

درصورت پایان یافتن ترجمه خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
اعلام پایان کار ترجمه|تالار ترجمه

برای سفارش جلد ترجمه خود بعد از 15 پست در تاپیک زیر درخواست کنید.
♥♥تاپیک جامع درخواست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
" فصل اول "

۲۶۴ روزه که زندانی‌ام.
جز یه دفترچه‌ی کوچیک، یه خودکارِ شکسته و اعدادی که توی سرم می‌چرخن تا همدمم باشن، چیزی برای دلخوشی ندارم. ۱ پنجره. ۴ دیوار. ۱۴۴ فوت مربع فضا.
۲۶ حرف الفبا که ۲۶۴ روز توی انزوا حرف نزدمشون.
۶٬۳۳۶ ساعت گذشته از وقتی یه انسان رو لمس کردم. بهم گفتن.

یه هم‌سلولی برات میاریم.
امیدواریم توی این‌جا تا آخر عمرت بپوسی؛ به‌خاطر رفتارت.
یه روانی دیگه درست مثل خودت؛ دیگه خبری از انفرادی نیست.

اونا نوچه‌های سازمان‌ِ«نظامِ نو» هستن. ابتکاری که قرار بود به جامعه‌ی رو به مرگمون کمک کنه. همونایی که منو از خونه‌ی پدر و مادرم بیرون کشیدن و توی یه تیمارستان حبس کردن، به‌خاطرِ چیزی که خارج از کنترل من بود. هیچ‌کس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
دانشمندا می‌گن دیگه اون‌قدر درخت وجود نداره که قبلاً بود.
می‌گن دنیای ما قبلاً سبز بود. ابرهای ما سفید بودن. خورشید ما همیشه نورِ مناسب رو داشت. اما من خاطرات خیلی کمرنگی از اون دنیا دارم. از گذشته چیز زیادی یادم نیست. تنها وجودی که الان می‌شناسم، همونیه که بهم داده شده. پژواکی از آنچه که بود.
کفِ دستم رو روی شیشه‌ی کوچیک پنجره فشار می‌دم و سرما رو حس می‌کنم که مثل یه آغوشِ آشنا دستم رو می‌گیره. هر دومون تنهاییم، هر دومون حضورِ یه چیزِ دیگه رو نداریم.
خودکارِ تقریباً بی‌مصرفم رو که جوهرش رو هر روز با زحمتِ فراوان جیره‌بندی کردم، برمی‌دارم و بهش خیره می‌شم. نظرم رو عوض می‌کنم. تلاشی که برای نوشتن لازمه رو رها می‌کنم. شاید داشتنِ یه هم‌سلولی اشکالی نداشته باشه. حرف زدن با یه انسانِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
این کارو عمداً کردن.
می‌خوان شکنجه‌م کنن، عذابم بدن، کاری کنن که دیگه هیچ‌وقت نتونم شب‌ها رو راحت بخوابم.
دستاش پر از تتوئه، از مچ تا آرنجش. یه حلقه از ابروش گم شده، حتماً ازش گرفتن. چشم‌های آبی تیره، موهای قهوه‌ای تیره، خط فک تیز، هیکل لاغر و قوی. خوش‌تیپه. خطرناکه. وحشتناکه و ترسناکه.
می‌خنده و من از تخت می‌افتم و می‌خزم توی گوشه اتاق. به بالشت کوچیک روی تخت اضافه نگاه می‌کنه، همون تختی که همین الان انداختن توی فضای خالی. تشک نازک و پتو کرکی‌اش که به زور اندازه‌ی بالاتنشه. یه نگاه به تخت من می‌ندازه. یه نگاه به تخت خودش.
با یه دست، جفتشون رو می‌کشه کنار هم. با نوک پا، دو تا چارچوب فلزی رو هل می‌ده سمت خودش، توی اتاق. روی دو تا تشک دراز می‌کشه و بالشت منو برمی‌داره تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
"فصل دوم"

یه حس بارون صبحگاهی تو هواست.
اتاق پر شده از بوی سنگ خیس، خاک نم‌خورده؛ هوا سنگین و خاکی شده. یه نفس عمیق می‌کشم و یواشکی می‌رم سمت پنجره، دماغم رو می‌چسبونم به شیشه سرد. نفسم رو شیشه بخار ایجاد می‌کنه. چشمام رو می‌بندم و به صدای نم‌نم بارونی که تو باد می‌پیچه گوش می‌دم. قطره‌های بارون تنها یادآور قلب تپنده ابرها هستن. و قلب تپنده خودم. همیشه به قطره‌های بارون فکر می‌کنم.راستش رو بخواید، همیشه برام سوال بوده که چطور این قطرات باران مدام سقوط می‌کنن، روی پاهاشون تلوتلو می‌خورن، پاهاشون رو می‌شکنن و چترهاشون رو فراموش می‌کنن، در حالی که درست از آسمون به سمت پایانی نامعلوم سقوط می‌کنن. انگار کسی جیب‌هاش رو بالای زمین خالی می‌کنه و اهمیتی نمی‌ده که محتویاتش کجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
نه من. نه کسی شبیه من.
ولی خب، هیچ‌وقت هیچ حرفی که می‌زدم رو باور نکردن. دقیقاً به همین خاطره که اینجام. هم‌سلولی‌ام داره با دقت نگام می‌کنه.
با همون لباس‌ها خوابش برده بود. تی‌شرت سرمه‌ای تنشه، شلوار کارگو خاکی پوشیده که کرده توی چکمه‌های مشکی براقش تا روی ساق پا.
من لباسم پنبه‌ی کهنه‌ست که به دست‌وپام چسبیده، و یه سرخی گل‌رز روی صورتم نشسته.
چشم‌هاش خط اندامم رو آهسته اسکن می‌کنه و همین حرکت کند باعث می‌شه قلبم تند بزنه. گلبرگ‌های رز رو حس می‌کنم که از روی گونه‌هام می‌ریزن، دور قاب بدنم شناور می‌شن، و می‌پوشوننم با چیزی که شبیه نبودِ شجاعته.
تنها چیزی که می‌خوام بهش بگم، اینه‌که دست از نگاه کردن بهم برداره. با چشم‌هات منو نخور. دست‌هات رو کنار خودت نگه دار و لطفاً و لطفاً و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
مزه‌ی هوای کهنه و هدررفته رو حس می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم. یه چیزی مثل همیشه توی گلوم گیر کرده؛ یه چیزی که یاد گرفتم قورتش بدم.
دو تا ضربه به در، باعث می‌شه دوباره تمرکزم رو جمع کنم.
اون (هم‌سلولی) یه دفعه صاف می‌ایسته.
بهش می‌گم:
- کسی پشت در نیست. فقط صبحونه‌مونه.
بعد از ۲۶۴ تا صبحونه، هنوزم نمی‌دونم این غذا از چی درست شده. بوی مواد شیمیایی می‌ده، یه توده‌ی بی‌شکل که مزه‌اش همیشه افراطیه؛ یا خیلی شیرین یا خیلی شور، و همیشه چندش‌آور. ولی چون از گرسنگی دارم می‌میرم، معمولاً می‌خورمش.
اون برای یه لحظه مکث می‌کنه، بعد می‌ره سمت در. دریچه‌ی کوچیک رو باز می‌کنه و از اونجا به دنیایی نگاه می‌کنه که دیگه وجود نداره.
- گندش بزنم!
تقریباً سینی رو از توی دریچه پرت می‌کنه بیرون. بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
دستش.
روی منه.
نوک دو تا انگشتش که از روی لباس‌ام رد می‌شه و کمتر از یه ثانیه شونه‌ام رو لمس می‌کنه، تموم عضله‌های بدنم سفت می‌شن، همه‌چی گره می‌خوره، انگار ستون فقراتم رو با زور می‌کشن.
یه‌جا خشکم می‌زنه. تکون نمی‌خورم. نفس هم نمی‌کشم. شاید اگه تکون نخورم، این حس برای همیشه ادامه پیدا کنه.
۲۶۴ روزه که هیچ‌کس بهم دست نزده. گاهی حس می‌کنم تنهاییِ توی وجودم داره از پوستم بیرون می‌زنه. گاهی هم اصلاً مطمئن نیستم گریه کردن، جیغ زدن یا حتی یه خنده‌ی هیستریک، چیزی رو بهتر بکنه یا نه.
آن‌قدر دلم لمس شدن می‌خواد، آن‌قدر از نرسیدن به یه ذره تماس درمانده‌ام، که تقریباً مطمئنم توی یه دنیای دیگه از یه صخره می‌افتم؛ جایی که هیچ‌کس هیچ‌وقت پیدام نمی‌کنه.
و عجیبه که این فکر اصلاً غیرممکن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
- چرا جوابم رو نمی‌دی؟
خیلی نزدیکه. خیلی نزدیک. خیلی نزدیک.
هیچ‌وقت هیچ‌کس اون‌قدر که باید، نزدیک نیست.
یه نفس عمیق می‌کشم و منتظر می‌مونم که مثل بقیه‌ی آدم‌های زندگیم، برگرده و بره.
چشم‌هام به پنجره دوخته شده؛ به قولِ چیزی که می‌تونه باشه. قولِ یه چیز بزرگ‌تر، بهتر.
یه دلیلی برای این جنونی که داره توی استخون‌هام ریشه می‌دونه. یه توضیح برای اینکه چرا هر کاری می‌کنم، آخرش همه‌چی رو خراب می‌کنم.
یه پرنده خواهد بود. سفید، با رگه‌های طلایی، مثل تاجی روی سرش. پرواز خواهد کرد. یه پرنده خواهد بود. خواهد...
- هی.
زیر لب می‌گم:
- تو نمی‌تونی منو لمس کنی.
دروغ می‌گم، اینو بهش نمی‌گم. می‌تونه منو لمس کنه، اینو هیچ‌وقت بهش نمی‌گم. لطفاً منو لمس کن، این چیزیه که دلم می‌خواد بهش بگم.
اما وقتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAMA_B
عقب
بالا