- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 139
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #61
با دیدن این صحنه جرئت کردم و دوباره نفس عمیقی بکشم. قلبم داشت از ترس توی قفسهی سینم بیرون میزد. با استرس زیر لب گفتم:
- این دیگه چی بود؟!
با ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و دوباره بیرون رو چک کردم. با دیدن سالن خلوت، پاتندی از اتاق بیرون زدم و به سمت پلهها رفتم.
بیاراده نگاهم به سمت اتاق مخفی رفت. یه حس بد مثل مار سیاه دور قلبم پیچیده بود. یه حسی که بههم میگفت توی اون جعبه قرار نیست چیز خوبی باشه. از این فکر پاهام میلرزیدند، ولی کنجکاوی و ترس مثل دو تا دست نامرئی به سمت جلو هلم میدادند. بیاراده قدم اول رو برداشتم... بعد دومی و بعد سومی... هرچی به اون اتاق نزدیکتر میشدم، هوا برای من سنگینتر میشد.
انگار راهرو نفس میکشید و من وسط سینهش گیر کرده بودم. اگه پشت اون در چیزی...
- این دیگه چی بود؟!
با ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و دوباره بیرون رو چک کردم. با دیدن سالن خلوت، پاتندی از اتاق بیرون زدم و به سمت پلهها رفتم.
بیاراده نگاهم به سمت اتاق مخفی رفت. یه حس بد مثل مار سیاه دور قلبم پیچیده بود. یه حسی که بههم میگفت توی اون جعبه قرار نیست چیز خوبی باشه. از این فکر پاهام میلرزیدند، ولی کنجکاوی و ترس مثل دو تا دست نامرئی به سمت جلو هلم میدادند. بیاراده قدم اول رو برداشتم... بعد دومی و بعد سومی... هرچی به اون اتاق نزدیکتر میشدم، هوا برای من سنگینتر میشد.
انگار راهرو نفس میکشید و من وسط سینهش گیر کرده بودم. اگه پشت اون در چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.