• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های طلوعِ ناگزیر | نیلدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ✭NiLdA☽
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 10
  • بازدیدها بازدیدها 118
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    دلنوشته
  • کاربران تگ شده هیچ

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان دلنوشته: طلوعِ ناگزیر
نویسنده: نیلدا
مقدمه:
گاهی میان هیاهوی تکرار و سنگینیِ روزمرگی، گم می‌شویم. این یادداشت، دعوتی است کوتاه برای ایستادن، برای دوباره دیدنِ نورهایی که در سکوتِ ما به تپش افتاده‌اند. بیایید یک لحظه فقط نفس بکشیم… .


سلام به همه دوستان عزیز در انجمن یک رمان!
خوشحالم که با مجموعه "دلنوشته‌های طلوعِ ناگزیر" در خدمتتون هستم. این دلنوشته‌ها از عمق احساسات من برمی‌خیزن؛ از آن طلوع‌هایی که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها، ناگزیر می‌رسن و امید رو زنده می‌کنن. زندگی پر از لحظه‌هاییه که فکر می‌کنی تموم شده، اما یهو نوری از راه می‌رسه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ✭NiLdA☽

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...

IMG_0456.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
پژواک سکوت

گاهی، سکوت بلندترین فریاد است. نه فریادی که گوش را بیازارد، که آرام، در اعماق جان می‌پیچد و بازتابِ نداشته‌هایمان را به گوشِ دل می‌رساند. آن لحظه‌ها که شهر در خواب است و تنها نورِ کم‌جانِ ماه، بر شیشه‌ی پنجره می‌کوبد، انگار تمامِ دنیا نفسش را حبس کرده تا تو بتوانی صدایِ خودت را بشنوی.
امشب، همین‌گونه بود. میانِ انبوهِ نداشته‌ها، میانِ سوال‌هایی که بی‌پاسخ مانده‌اند و بغض‌هایی که در گلو سنگینی می‌کنند، ناگهان، سکوتی عمیق مرا در بر گرفت. سکوتی که نه از فقدانِ صدا، که از حضورِ بیش از حدِ حس‌ها بود؛ حسِ تنهایی، حسِ خواستن، حسِ نرسیدن.
در این سکوت، انگار ستاره‌ها از دورتر، با نوری سردتر، به من چشمک می‌زدند. گویی هر کدام، داستانی ناگفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
نفسِ خاموشِ نور

گاهی، آدم میانِ راه‌هایی که نیمه‌کاره رهایش کرده‌اند، می‌ایستد و نفسش را مرور می‌کند؛
نه برای اینکه یادش بیاید چه چیزهایی را از دست داده،
برای اینکه بفهمد چقدر هنوز می‌تواند ادامه بدهد.
امشب، من همان آدمم.
ایستاده میانِ جاده‌ای که نه مقصدش معلوم است، نه بازگشت دارد.
لابلای این رفت‌وآمدِ بی‌پایانِ فکرها،
یک حسِ آرام، اما سمج، از لابه‌لای تاریکی می‌خزد و به شانه‌ام دست می‌گذارد؛
حسی که انگار می‌گوید:
«تو هنوز از بین نرفته‌ای…فقط کمی خسته‌ای، همین.»
گاهی آدم با همین یک جمله زنده می‌ماند.
در دلِ این تاریکیِ نرم،
نورِ کوچکی چیزی شبیهِ آهِ یک ستاره در شب‌های فراموش‌شده
در سینه‌ام روشن می‌شود.
نه آن‌قدر پررنگ که مسیرم را روشن کند،
نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
حضورِ کمرنگ

همیشه فکر می‌کردیم روشنایی، سهمِ شب است؛ آنجا که همه‌چیز در سکوت است و دست‌یافتنی.
اما امروز، میانِ تقلا برایِ عبور از خیابان،
میانِ صدای بوق‌ها،
صدایِ خنده‌هایی که نمی‌شناختم،
و فشارِ زمانه‌ای که انگار می‌خواهد مرا در خودش حل کند،
چیزی را فهمیدم که شب‌ها نمی‌توانستم ببینم:
طلوع، همیشه از افق نمی‌آید.
گاهی طلوع، در لحظه‌ای اتفاق می‌افتد که بی‌تفاوت از کنارِ یک گلدانِ کوچک در پیاده‌رو می‌گذری، یا وقتی که به جایِ جواب دادن به یک حرفِ تند، فقط لبخند می‌زنی.
در شلوغیِ روز، که همه‌چیز به نظرِ «بدیهی» می‌رسد،
طلوعِ ناگزیرِ من، همین نگاه‌های کوتاهی است که به خودم می‌اندازم؛
اینکه ببینم هنوز، لابلایِ این‌همه نقشِ اجتماعی،
«نیلدایی» هم هست که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
هندسه‌یِ رَخنه‌ها

همیشه گمان می‌کردیم

باید برای رسیدنِ نور،

تمامِ درها را گشود و دیوارها را فرو ریخت.

اما حقیقت،صبورتر از این حرف‌هاست.

نور، برای عبور،نیازی به دروازه‌هایِ بزرگ ندارد؛

او متخصصِ پیدا کردنِ «رخنه‌ها»ست.

او از کوچک‌ترین تَرَکِ یک انجماد، از باریک‌ترین شکافِ یک سکوت،و از نادیدنی‌ترین درزِ یک خستگیِ مفرط

نفوذ می‌کند.

من آموخته‌ام که «تَرَک خوردن»،

همیشه به معنایِ شکستن نیست؛

گاهی تَرَک،تنها راهِ تنفسِ جانی‌ست

که زیرِ آوارِ «تظاهر به قوی بودن»،

در حالِ خفه شدن است.

ما معماریِ زخم‌هایمان را پنهان می‌کنیم، غافل از آنکه

دقیقاً در همان نقطه‌ای که گمان می‌کنیم آسیب‌پذیریم،

همان‌جایی که روحمان کمی «تَرک»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
فرداهایِ دیروز


گاهی فکر می‌کنم

تمامِ فرداهایی که انتظارشان را می‌کشیدیم،

همان دیروزهایی بودند که

در لایه‌ی عمیقِ رویاهایمان

نشانده بودیم.

انگار زمان، یک خطِ مستقیم نیست

که ما را از «بودن» به «شدن» برساند؛

زمان شبیه به یک دایره‌یِ عظیم است،

که در هر گردش،چیزهایِ گمشده را

دوباره بر سرِ راهِ ما می‌گذارد.

چندین طلوع را دیده‌ام،اما هیچ‌کدام

شبیهِ آن طلوعی نبوده

که در میانِ تاریکیِ مطلقِ یک امیدِ از دست‌رفته

مُهرِ دوباره زاده شدن را

بر پیشانی‌ام زد.

آن لحظه، نه خورشیدی در کار بود، نه افقی برایِ دیدن.

فقط حسِ گنگی از این‌که:

«دوباره اینجاییم،اما این‌بار با زخم‌هایِ بیشتر، و شاید

با فهمِ عمیق‌تری از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
آن‌سویِ خطِ باریک

همه‌ی ما

جایی در زندگی

روی یک خطِ باریک راه می‌رویم.

خطی که از دور دیده نمی‌شود،

اما زیرِ پا

کاملاً حس می‌شود؛

مرزی میانِ

«ادامه دادن»

و

«شروع کردن».

مدت‌ها فکر می‌کردم

شجاعت یعنی

تحمل کردنِ بیشتر، ساکت ماندنِ بیشتر،

فرو خوردنِ بیشتر.

فکر می‌کردم اگر زمین نخورم،

برنده‌ام.

اما یک روز فهمیدم

بعضی ایستادن‌ها

فقط شکلِ محترمانه‌یِ سقوط‌اند.

آن روز

نه اتفاق بزرگی افتاد،

نه جهان تغییر کرد؛

فقط من

برای اولین‌بار

به صدای خسته‌یِ درونم گوش دادم

که آرام می‌گفت:

«این‌جا دیگر جای ماندن نیست.»

عجیب است،

گاهی عبور کردن

نه با فریاد،

که با یک زمزمه شروع می‌شود.

من از آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
وقتی سکوت، نامِ مرا صدا زد


گاهی زندگی

نه با حادثه‌ای بزرگ

که با لحظه‌ای بسیار آرام

جهتِ خودش را عوض می‌کند.

امروز در میانه‌ی روزی کاملاً معمولی

ناگهان سکوتی کوتاه

میانِ هیاهویِ جهان افتاد؛

آن‌قدر کوتاه که اگر پلک می‌زدی

از دست می‌رفت.

اما من

برای لحظه‌ای

در همان سکوت ایستادم.

عجیب بود؛

انگار تمامِ صداهای جهان

چند قدم عقب رفته بودند

تا چیزی ظریف‌تر

شنیده شود.

و در همان خلا کوتاه

فهمیدم

چقدر از خودم دور شده بودم؛

آن‌قدر که صدایم

مدت‌ها بود به گوشِ خودم هم نمی‌رسید.

ما گاهی آن‌قدر

در راه رفتن میانِ روزها

مهارت پیدا می‌کنیم

که فراموش می‌کنیم

اصلاً چرا راه افتاده بودیم.

سکوت

آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #10
آنجا که نور، نامِ مرا به یاد آورد

گاهی زندگی در لحظه‌ای بسیار عادی، پرده‌ای از برابر چشمانت کنار می‌زند و ناگهان می‌فهمی آن‌چه سال‌ها دنبالش می‌گشتی، همیشه در فاصله‌ای به کوتاهی یک نفس از تو ایستاده بوده است.
مدت‌ها خیال می‌کردم برای رسیدن به روشنایی باید راهی طولانی طی کرد، باید از کوه‌های تردید بالا رفت و از دره‌های خستگی گذشت تا شاید جایی در افق، ردی از طلوع پیدا شود.
اما امروز فهمیدم نور همیشه در دوردست‌ها پنهان نمی‌شود؛ گاهی درست در همان نقطه‌ای می‌ایستد که ما از شدت عادت، دیگر نگاهش نمی‌کنیم.
سال‌ها میان شتاب روزها دویده‌ام، میان خواستن‌ها و بایدها، میان صداهایی که هر کدام مرا به سمتی می‌کشیدند، بی‌آنکه لحظه‌ای بایستم و از خود بپرسم این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ✭NiLdA☽
عقب
بالا