• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هفت، دونقطه، پنج‌ | علی موسوی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Talkheazari
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 354
  • کاربران تگ شده هیچ

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #11
۱۰. بزم سرد سر در گریبانی

چند روز از عذرخواهی سام گذشته بود. لیلی در این مدت سعی می‌کرد با احساسات خود کنار بیاید اما نمی‌توانست شعله‌ای که به جان انبار باروت وجودش افتاده را کنترل کند. لیلی هر روز مغموم‌تر و عاشق‌تر می‌شد. برای ساعت‌های طولانی خاطراتش با سام را مرور می‌کرد. به بدمینتون بازی کردن‌های در پارک. به دورهمی‌های خانوادگی و... . هر کجای زندگیش که سام حضور داشت از ناخودآگاهش به ذهنش هجوم می‌آورد. گاهی لبخند میزد و گاهی‌‌‌...
به یاد شبی افتاد که سام در خانه‌ی پدر بزرگ صدایش زده بود:
- لیلی یه لحظه میای؟!
لیلی که از حالات سام به احساسش شک کرده بود؛ با حرف زدن با سایرین تپش‌های تند قلبش را پنهان کرد و به سمت سام به راه افتاد:
- جانم سام؟! کاری داشتی با من؟!
لیلی هنوز آنقدر بالغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #12
۱۱. شجاعت رفتن تا عمق آغوش

یک روز از آمدن فرشته به منزل سام گذشته بود. لیلی از رفتار و حالات خود متعجب بود. لحظه‌ای فرشته را تنها نمی‌گذاشت به خصوص در کنار سام. حتی با اینکه از پاک بودن و تنها بودن سام با خبر بود به دروغ به فرشته میگفت شخصی در زندگی سام وجود دارد یا اینکه سام دچار انواع مخدر‌هاست. به هر عملی برای دور نگه داشتن فرشته متوسل می‌شد. شب دوم و آخر، فرشته که کلافه شده بود منتظر ماند تا اهل خانه به خواب بروند. از عادت بیدار ماندن سام تا پاسی از بامداد با خبر بود. سام از به صدا درآمدن درب اتاقش متعجب شد. لیلی هرگز به اتاق او پا نگذاشته بود و کس دیگری در خانه برای ورود اجازه نمی‌گرفت.
- بفرمایید، در بازه.
سر فرشته قبل از بدنش وارد اتاق شد. سام با چشم‌های گشاد شده از تعجب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #13
۱۲. یخ بزن زمان!

لیلی، فرشته را تا پشت درب اتاق سام تعقیب کرد. می‌خواست وارد اتاق بشود که سدی نامرئی متوقفش کرد. هرچه تلاش کرد نتوانست به نیرویی که او را متوقف کرده بود غلبه کند. ناچار پشت درب اتاق منتظر ماند و گوش تیز کرد. زمانی که پیشنهادات فرشته را شنید اشکهایش به آرامی جاری شدند. دست‌هایش را روی دهانش گذاشت تا صدای بغضی که هر لحظه امکان داشت بترکد؛ سکوت شب را نشکند. هر کلمه‌ی فرشته مثل نیزه‌ای بر جانش می‌نشست و توانش برای ایستادن را از او میگرفت. به ناچار به دیوار تکیه زد. با اینکه از رد شدن پیشنهادات فرشته از ته دل خوشحال بود اما جاذبه‌ی جملات فرشته انرژی را از تن لیلی بیرون میکشید به قدری که زانوهای لیلی دیگر توان تحمل وزنش را نداشتند تنش به آرامی روی دیوار خزید و بر زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #14
13. قهوه‌ای که دست نخوره ماند و سرد شد

شش ماهی از اعتراف لیلی به عاشق بودنش گذشته بود. در این مدت هر دو طوری وانمود کرده بودند که انگار اتفاقی نیفتاده است. آن شب سام بعد از بوسیدن پیشانی لیلی از او خواسته بود بعدا در مورد احساسشان صحبت کنند و تا شش ماه بعد لیلی منتظر مانده بود و سام هنوز آماده نبود. تا اینکه یکی از روزهایی که طبق معمول به سمت دانشگاه در حرکت بودند به درخواست لیلی تغییر مسیر دادند و به کافه‌ای که پاتوق تنهایی‌های سام بود رفتند. کافه طبقه‌ی منفی یک بود و فضای نسبتا تاریکش با بوی قهوه پر شده بود. روی میز دو نفره‌ی گوشه‌ی کافه نشستند. سام یک قهوه برای خودش و بدون پرسیدن نظر لیلی برای او چای و کیک شکلاتی شفارش داد. به محض رفتن پیش‌خدمت لیلی نطق از پیش آماده شده‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #15
۱۴. همه چیز، همه کس، تو را نه

سال بعد از قرارشان در کافه، سام و لیلی ازدواج کردند. دوران نامزدی تا ازدواج، شیرین‌ترین دوره‌ی زندگی برای هر دوی آنها بود. و بعد از آن تقدیر نقاب تازه‌ای بر چهره‌ی خود گذاشت. در مسیر مسافرت ماه عسل‌شان احتمالا به خاطر بی احتیاطی یک راننده‌ی کامیون دچار سانحه‌ای سنگین شدند. سام همراه با درد شدیدی چشمهایش را باز کرد. شدت نور اتاق برایش آنقدر زیاد بود که به ناچار چشم‌هایش را تنگ کرد و هاج و واج به دنبال چهره‌ای آشنا گشت. بهار را پیدا کرد که پرستار ها را صدا میزند.
- لطفا بیاید داداشم به هوش اومده!
پرستاری وارد اتاق شد و سام را معاینه کرد. شکستگی قفسه‌ی سینه و دست راستی که سپر لیلی کرده بود به علاوه‌ی کوفتگی‌هایی در کل بدن و ضربه شدید به سرش، همه را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا