• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه هفت هزار و ششصد | دیاناس کاربر انجمن یک رمان

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
گفت: زخم هايت را نشانم بده.
- اما چرا؟
به آرامي گفت: تا بدانم چند بار به من نياز داشتي و من كنارت نبودم :)




چشم‌هایش مات بود. خشم نشسته در کلامم را درک نمی‌کرد. من اما لبریز از احساساتی بودم که بروز نکرده و ته‌نشین شده‌بودند. سعی می‌کردم آرام صحبت کنم؛ اما لحنم بی‌اختیار تند و عصبی بود.
- رفتنت چیو درست کرد مهرزاد؟ هوم؟ چیو؟ چی قرار بود بهتر از قبل بشه که نشد؟
خیره به چشم‌هایم لب زد:
- تو!
بغض، خشمناک‌تر از همیشه گلویم را میان پنجه‌های درنده‌اش فشرد. چه می‌گفت؟ من خوب بودم؟ ناباورانه خندیدم. به این حماقت آشکار خندیدم.
- تو... تو... به نظرت من خوبم؟ این خوبِ منه؟ تو که خوب بودن منو دیده بودی.
خشمگین‌تر و بلندتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
به همه‌ی روش‌ها دوستت داشتم
و اولینش سکوت بود.




از جمله‌ای که به سویم روانه کرد، گریستم. او مرثیه می‌خواند و من می‌گریستم. در میان این همه درد، محبتی که برایم خرج می‌کرد، فقط دلم را می‌سوزاند، فقط احساساتم را به غلیان می‌انداخت، فقط حکم مرثیه‌خوانی برایم داشت. هق زدم و از میان لایه‌ی تار اشک، نالیدم:
- ت...توروخدا مهرزاد. ن...نمی‌تونم مهرزاد. به‌خدا نمی‌تونم. خسته ش...شدم. کم آوردم. بگو... بگو و منو خلاص کن. ب...ببین! دارم التماس...ست می‌کنم. ببین دنبال بهونه‌م که ببخ...ببخشمت. بهونه رو ب..بده دستم. بسه هر چقدر نبودی. دیگه ن...نمی‌تونم!
به سویم بازگشت و ثانیه‌ای بعد در آغوشش بودم. بلند و رسا گریستم، به جبران تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
ویران بودنم بی حاصل است!
باید بلند شوم و خودم قبر خودم را بِکنم.
اینجا هیچ کس یک انسان نیمه مرده را دوست ندارد.




میان خواب بیداری بودم. گویی صدای فریادی مرا از میان سیاهی پشت پلک‌هایم بیرون کشید که آن‌طور سراسیمه و حیران پلک از هم گشودم. بی‌اختیار سرجایم نشستم. قطرات عرق را روی پیشانی دردناکم حس می‌کردم. پلک زدم و پلک زدم. گنگ بودم، سرم سنگین بود و گیجی، تمامم را به قصد بلع، به تن تنومند خود می‌فشرد. نمی‌دانستم تنم را چه جایی به آغوش کشیده. پلک زدم و نفس عمیقی کشیدم. آب دهانم را قورت دادم و پنجه‌هایم، پتوی روی تنم را فشردند. خواب بود؟ تمام گرمای آغوشی که حس کردم خواب بود؟
سرم که پایین افتاد، بغض کردم. لب‌هایم از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
در دفترش نوشته بود:
من دلم گاهی برای خودِ گذشته‌ام تنگ می‌شود. منِ شاد و رها کجا و من الان کجا؟





آب دهانم را قورت دادم و خیره‌اش شدم. رگه‌های سرخ نقش بسته در چشمانش خبر از بدخوابی‌اش می‌داد. شاید هم از شیون بیگاه من اینگونه به‌هم‌ ریخته بود. پریشانی موهایش به چشمم نشست. دوست داشتم دستم را جایی میان موهایش فرو و نوازشش کنم. این کار را دوست داشت، چرا که سریع‌تر از هر زمان دیگری خمار خواب میشد.
- همراز؟ حرف بزن!
با من بود. گیج و حیران، نگاهم را از چشمانش گرفتم. کم‌کم اتفاقات دیشب را به یاد می‌آوردم. دست‌هایم را با سستی بالا بردم و روی دست‌هایش گذاشتم. لبخند کوچکی روی لب‌هایش نشست؛ اما با حس فشار دست‌هایم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
افسوس! تمایلم به چیزهایی است که می‌دانم در انتها نابودم خواهند کرد.



- با این سکوتت چی می‌خوای بگی؟ صبحونه نمی‌خوری؟
باز هم سکوت کردم. نگریستمش. حس کردم کلافه‌تر و بیچاره‌تر از هر زمان دیگری‌ست.
- املت می‌زنم.
و بی‌هیچ حرف خاص دیگری، اتاقم را ترک کرد. نپرسید چرا شیون کردم، نپرسید این چه وضع بیدار شدن از خواب بوده. نیمه‌ی مثبتم می‌گفت که درک کرده و نیمه‌ی منفی می‌گفت برایش اهمیت نداشته.
نفس عمیقی کشیدم و سرم را به طرفین تکان دادم. روشنای خورشید اتاقم را جان می‌بخشید و صدای زیبای پرندگان را اول صبحِ ساکت، به گوش می‌شنیدم. سرجایم نشستم و پاهایم را از تخت آویزان کردم. دستی به صورتم کشیدم. دیشب را کولاک کرده بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
از اوضاع اینجا خواسته باشید چیز تازه ای نشنیده ام. زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته ای. چهار ستون بدن را به کثیف ترین طرزی می‌چرانیم و شبها به وسیله دود و دم و الکل به خاکش می سپریم و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخره بازی ادامه دارد.از قول من به دوستان و آشنایان سلام برسانید.



لبخندش عمیق‌تر شد. این مرد را از بَر بودم. از قصد گفته بود که لج کنم، که رژلب را جلوی خودش استفاده کنم. چرخی به چشم‌هایم دادم و با دستی که حالا از حضور بی‌موقع تو لرزش گرفته بود، رژلب را به لب بالایی‌ام کشیدم. نیم‌نگاهی به سویش انداختم. لبخندش عمیق بود. نفس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
دوست داشتنِ تو اگرچه پایان خوبی نداشت، اما از من کسی را ساخت که مردم به آن «هنرمند» می‌گویند.

متاسفم بابت فاصله‌ای که افتاد. مشغول دست و پنجه نرم کردن با میان‌ترمای دانشگاهم^^




نفس دردناکی از میان سینه‌ام بیرون جهید. دست‌هایم روی قهوه‌ای سوخته‌ی میز فشرده شد و سرم پایین افتاد. قطره‌ی اشک مزاحمی از چشمانم چکید. این محبت‌ها را از بر بودم. همان محبت‌هایی که بوی نابودی، بوی ترک شدن می‌داد. همان‌هایی که بوی آبِ قبل از قصاص می‌داد. برای چه برگشته بود؟ درکش نمی‌کردم.
صاف ایستادم و دستی به چشمانم کشیدم. حالا از قطره‌ی اشک مزاحمی که خیسی را به گونه‌هایم بخشیده بود، رطوبتی کم‌رنگ مانده بود. قلبم از غم می‌تپید.
نفسم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #38
تو آدمِ بدی نبودی عزیزم
تو فقط مرا آنطور که از دنیا نترسم دوست نداشتی.

سعی می‌کنم که از این به بعد هر روز یا حداقل یک روز در میون پست بذارم. مرسی که همراهمین^^♡




- حرف بزن. چرا ساکت شدی؟
نفس خسته‌ای کشیدم. خودم هم سکوت نمی‌خواستم. صحبت کردن می‌خواستم. می‌خواستم بشنوم هنگامی که نبوده‌ام چه اتفاقاتی افتاده، چه کارهایی کرده. اپن را دور زدم و کنار شعله‌ی گاز ایستادم. ظاهر خوبی داشت. خواستم دست به قاشق ببرم که سریع‌تر از من قاشق را از دستم گرفت.
دهانم را کج کردم. هنوز هم خودش را در آشپزی سرتر از من می‌دانست. چرخیدم و خواستم برگردم که به سینه‌اش برخوردم. بی‌اختیار آخی گفتم و برای دیدنش، سر بالا گرفتم. با اخم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #39
این روزها
جز اینکه بمیری چه می‌کنی؟




- چی شد که این‌طوری شدی؟
صدای بسته شدن در یخچال نقره‌ای رنگ به گوشم نشست. به چهار تخم مرغی که میان انگشانش بود، خیره شدم. سکوت کردم. جواب سوالم را به خوبی می‌دانست. تخم‌مرغ‌ها را شکست و سوالم را پاسخ داد.
- بعد از اینکه حرف زدیم و حلش کردیم.
زبانم، لب‌های خشکیده‌ام را تر کرد.
- اگه حل نشد؟
با وقفه‌ی کوتاهی به سمتم بازگشت و با خنده گفت:
- من که از خدامه پیشت باشم.
عقل از سرم پرید. این مرد دیوانه بود! با چشمانی گرد شده از این حجم پرویی خیره‌اش شدم.
- جون! چه چشایی داری!
سریع اخم کردم. مقابل این مرد، جدی بودن آرزویی محال بود. پس از کمی مکث، نفس خسته‌ای کشیدم و باز پرسیدم:
- کی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

Kalŏn

سرپرست ادبیات
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,101
پسندها
42,096
امتیازها
96,873
مدال‌ها
43
سطح
41
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #40
فرقی نمی‌کند دلت با رفتن باشد یا ماندن، وقتی جایی برای تو نباشد باید بروی.



آخرسر هم ماهیتابه را مقابلم گذاشت. بوی مطبوع املت، هوش از سرم پراند. تکه نانی برداشتم و بی‌توجه به لبخند عمیق شده‌اش، اولین لقمه‌ام را بی‌توجه به داغی‌اش، خوردم.
- سس داری؟
همانطور که دهانم پر بود و لقمه‌ام را می‌جویدم، سرم را بالا و پایین کردم. خندید و پرذوق گفت:
- فلفلی؟
باز هم سرم را بالا و پایین کردم و خیره به اویی که به سمت یخچال می‌رفت، گفتم:
- تو... اَر اَخچال!
با خنده کنارم نشست و همان‌طور که سس فلفل را روی املت خالی می‌کرد، گفت:
- خودتو نکش، فهمیدم.
لبخندم را جمع کردم و مشغول خوردن صبحانه شدم.
کمی بعد، درحالی‌که به مبلِ پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kalŏn

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا