• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هفت، دونقطه، پنج‌ | علی موسوی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Talkheazari
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 338
  • کاربران تگ شده هیچ

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
هفت، دونقطه، پنج‌
نام نویسنده:
علی موسوی
ژانر رمان:
عاشقانه
کد رمان: ۵۸۱۵
ناظر: @Till


خلاصه:
عاشقانه‌ای کوتاه با الهام از هایکو‌های ژاپنی.
در این کتاب روایت‌های از عاشقانه‌های مردی از نوجوانی تا دوران میانسالگی‌اش، در قالب پراگراف‌هایی کوتاه مرور می‌شود.
 
آخرین ویرایش
امضا : Talkheazari

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,209
پسندها
47,748
امتیازها
96,873
مدال‌ها
55
  • مدیر
  • #2
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
1000077108.webp

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #3
۱. چشم در برابر چشم

باد پاییزی دود سیگار بین انگشتان مرد عاشق را به آرامی در فضا محو می‌کرد. تنها، روی تاب خانه‌ی قدیمی پدربزرگ به آرامی تلو‌تلو می‌خورد؛ بی‌آنکه بداند چند ساعت است که در همین حالت به کمای فکری فرو رفته است؟ به لیلی فکر می‌کرد. به اینکه چطور در دام عشق افتاده بود؟ اصلا کی؟! کجا؟! بی‌آنکه پاسخی پیدا کند؛ فیلتر سیگار را زیر پایش له کرد و از جایش برخاست. به هلال ماه در آسمان نگاهی انداخت و آهی کشید. بی‌آنکه بخواهد از گوشه باغ به سمت ایوان ساختمان، جایی که لیلی در جمع خانوادگی نشسته بود کشیده شد. انگار که مسخ شده باشد. پای پله‌ها که رسید، با صدایی لرزان صدا زد:
- لیلی؟ یه لحظه میای؟!
لیلی همان طور که هنوز مشغول گفتگو بود از جمع دور شد و به سمت سام رفت. وقتی به او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #4
۳. سوزاندن روح

سام پدر خود را در نوجوانی از دست داده بود و چون دو خواهر کوچکتر از خود داشت؛ خیلی زود مجبور به کار کردن شده بود. نه خیلی باهوش بود و نه زیاد خنگ؛ تا هجده سالگی به هر کار پاره وقتی تن سپرده بود و بار امرار معاش خانواده‌اش را به سختی به دوش کشیده بود. خودش هم نمی دانست که نه به خاطر فرار سختی‌ها بود که به دام اعتیاد افتاده است و نه از غم عشق، بلکه دست فرشته‌ای او را به انتهای مرداب مرگ می‌کشید.
در بیست و سه سالگی با وجود اعتیاد به انواع مخدر هنوز هم خوش قیافه بود صورت کشیده‌اش کمی استخوانی‌تر شده بود، یکی دوتا از دندان‌هایش را هم فرشته از او گرفته بود؛ اما هنوز هم نگاه نافذش از زیر آن ابروهای اخمو به عمق جان اطرافیانش رسوخ می‌کرد.
بامداد یکی از شب‌های ابتدایی تابستان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #5
۴. سقوط فرشته

فرشته اولین بار در یک عروسی سام را دید و در همان نگاه اول دلش را باخت. شاید تنها کسی بود که عشق سام به لیلی را در نگاهش خوانده بود و آرزویش را داشت. آرزویی که تبدیل به حسادتی بیمار گونه شد. در همان عروسی به بهار خواهر سام نزدیک شد تا بتواند، با سام هم صمیمی‌تر شود. مدام سعی می‌کرد جلوی چشم سام باشد حتی وقتی رد نگاه او را تا لیلی دنبال کرده بود باز هم از تکاپو نیفتاده بود. با خودش می‌گفت:
- من هم خوشگل‌ترم، هم پولدارتر. کجا رو نگاه میکنی؟
در همان لحظات بود که با خودش عهد بست هر طور شده سام را به دست بیاورد و قلب او را در ازای دلی که باخته بود بستاند. نمی‌دانست حسی که معامله گونه باشد، هوس است، نه عشق.
وقتی که سام به هر ریسمانی چنگ میزد تا خبری از لیلی بگیرد به سراغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #6
۵. رعدی بر قلب، شکستن توهمات

لیلی تمام راه‌های ارتباطی خودش را با سام مسدود کرده بود، تا تلاش‌های بی پایان و مذبوحانه‌ی او بی‌نتیجه بماند. سام هنوز هم باور نداشت لیلی به او علاقه‌مند نیست و این عشقی یک طرفه است. صمیمیت پیش از اعتراف، به عشقش را به حسب علاقه‌ی متقابل گذاشته بود. گاهی حتی فکر می‌کرد، لیلی وقتی متوجه ارتباط او با فرشته شده تصمیم به تنبیه کردن او گرفته‌ست.
اولین دیدار بعد از پیام‌ها چند ماه بعد و به رسم هرساله در خانه‌ی پدربزرگ اتفاق افتاد. سام شکه شده بود؛ لیلی، حتی جواب سلام او را هم نداده بود. آنقدر سرد برخورد کرده بود، که توجه دیگران هم به این موضوع جلب شده بود. سام وقتی برخورد او را با خودش دید؛ برای اولین بار به این که شاید واقعا تمام چیزهایی که لیلی گفته حقیقت دارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #7
۶. سفری به دور دست‌ها برای رسیدن به همین حوالی

سام بیست و شش ساله بود که به خواستگاری لیلی رفت. خلوتی به خواهش مادرش برای او و لیلی مهیا شد. در اتاقی دو طرف میز چوبی شطرنج نشستند. لیلی خواست حرفی بزند، که با اشاره‌ی دست سام ساکت شد. سام هم به صندلی لم داده بود و بدون کلامی خیره به لیلی نگاه می‌کرد. لیلی سرش را پایین انداخته بود، با انگشتانش بازی می‌کرد. بعد از چند دقیقه کلافه شد. خواست حرفی بزند که صدای سام فرصت را از او ربود.
- می‌دونم، دوستم نداری، یا حتی به قول خودت متنفری ازم. اگه امشب اومدم چنتا دلیل داشتم. اولیش ثابت کردن این موضوع به خودم بود که احساسم عشقه، نه هوس. دوم اینکه دلم تنگ شده بود، می‌خواستم ببینمت. سومین دلیلم اینه که، دارم از ایران میرم، خواستم خداحافظی کنم باهات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #8
۷. کلید گمشده

سفر به نپال، زندگی سام را برای همیشه عوض کرد. یکی از مقاصد سفر او معبدی باستانی و کوهستانی برای برسی سنگ‌ نوشته‌ها و چند طومار قدیمی بود. در آنجا با راهبی پیر آشنا شد که زندگی او را برای همیشه تغییر داد. زمستان بود که به معبد رسید. اولین چیزی که توجه او را جلب کرد راهبانی بودند که در سرما روی برف مشغول مراقبه بودند و راهب دیگری روی سر آنها آب یخ می‌ریخت. جالب آنجا بود که راهبان نه تنها یخ نمی‌زدند، بلکه آب از روی تن نیمه لختشان به آرامی بخار می‌شد. بعد از تماشای آن صحنه‌های اعجاب آور، به دیدار شگفتی اصلی یعنی راهب شیائو تانگ رفت. راهب تانگ به محض دیدن سام تسبیح بزرگ با دانه‌های چوبی خود را به دور گردنش انداخت و به سمت سام حرکت کرد. وقتی به او رسید کف دست خود را به آرامی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #9
۸. ماهی عاشق، عکس ماه روی برکه

بعد بازگشت از نپال سام تصمیم گرفته بود تا ترک این خاکی کره مجرد بماند اما ریسمان سرنوشت چون طوقی بر گردن او را به مسیر دیگری می‌کشاند. با اینکه تصمیم گرفته بود دیگر لیلی را نبیند؛ اولین خانواده‌ای که بعد از بازگشت به دیدارش آمدند؛ خانواده‌ی لیلی بود. سام در حیاط خانه بود که صدای زنگ در را شنید. در را که باز کرد چشم در چشم با لیلی، خیره به هم ماندند. سام از نگاه لیلی عشق می‌خواند و هر آنچه آموخته بود به تندی از ذهنش محو می‌شد. عشق تمام ظرف تنش را پر و لبریز کرده بود و جایی برای هیچ چیز دیگر باقی نمی‌گذاشت. لیلی زود‌تر به خودش آمد:
- اجازه میدی رد بشم؟!
سام دست پاچه کنار رفت. همین طور که دستش را به سمت چمدان در دست لیلی دراز می‌کرد گفت:
- اجازه بده من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

Talkheazari

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
38
پسندها
178
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #10
۹. کبودی واقعیت بر گونه‌ی عشق

چند ماه از اقامت لیلی در اتاق خواهر کوچکتر سام می‌گذشت. نگار که اوایل از بودن او در اتاقش شکایت می‌کرد حالا به حضور او عادت کرده بود. در این مدت هر صبح سام پیش از رفتن به سر کار لیلی و خواهرانش را به مدرسه و دانشگاه می‌رساند. گذشت زمان و هم‌زیستی باعث شد که سام روی دیگری از لیلی را ببیند. حالا دیگر خبری از آن عشق آتشین نبود. دیگر مدام از آینه‌ی ماشین به لیلی نگاه نمی‌کرد. حتی برای بار اول از خود سوال پرسید من عاشق چه چیزی در وجود لیلی شده بودم. هرچه بیشتر به دنبال نقاط اشتراک می‌گشت کمتر نکته‌ای پیدا می‌کرد. در این میان لیلی هم احساس کرده بود چیزی در وجود سام عوض شده؛ دیگر خبری از آن نگاه‌های پر از عشق نبود. لیلی تعجب می‌کرد که اصلا چرا خود را تشنه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Talkheazari

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا