وقتی به دنیا اومدم نُه ماهم بود مادرم میگه توپول بودی وقتی بزرگتر شدم خواهر بزرگم واسم داستان پیامبران از کتابخونه میگرفت همیشه در حال بازی با دوستم فاطمه بودم اون میومد خونمون منم میرفتم اتاقش در خونشون کلی عروسک داشت ۵ سالش بود ولی من سوم دبستان بودم.