• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انعکاس خاکستر | دیبا کریمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Diba Karimi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها بازدیدها 212
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    روانشناختی
  • کاربران تگ شده هیچ

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #31
برفِ نیمه‌شب آرام گرفته بود، اما سرمای خشکِ ژانویه همچنان بر استخوان‌های خانه‌ی قدیمی اسکار سنگینی می‌کرد. مارگارت در اتاقش روی تختِ مشترک قدیمی دراز کشیده بود و به گچ‌بری‌های خاکستری سقف خیره شده بود. ترم اول با کارنامه‌ای بی‌نقص و نمره‌ی ممتازی که از دهان پروفسور استرلینگ خارج شده بود به پایان رسیده بود. حالا نوبت تعطیلات کوتاه میان‌ترم بود؛ تعطیلاتی که او گمان می‌کرد می‌تواند در آن کمی نفس بکشد و از هجومِ فرمول‌های لیزر و کوانتوم خلاص شود. اما سکوت خانه برای او امن نبود؛ این سکوت او را به یاد مگیِ مدفون می‌انداخت.
حوالی ظهر بود و خورشیدِ سرد لندن نوری بی‌رمق بر حیاط خلوتِ خانه می‌تاباند. آلیس در سالن نشسته بود و با دستانی لرزان شال پشمی قدیمی آنتوانت را وصله می‌زد. ویلیام در اتاق کارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #32
او دستش را روی بازوی جولین گذاشت، نفس عمیقی کشید و با صدایی ملایم که تلاش می‌کرد آرامشش را حفظ کند، رو به پدرش گفت:
- بابا... جولین... جولین توی سخت‌ترین روزهای درسی‌ام به من کمک کرده. من فقط می‌خواستم بعد از امتحانات بهتون بگم... .
این دروغِ جدید، او را عمیق‌تر در باتلاق گناه فرو برد. جولین لبخندی با اطمینان به او زد، غافل از اینکه هر ثانیه حضورش در این خانه، بازیِ خطرناکی با مرگ و افشای جنایتی هولناک است.
صدای فنجان‌های سرامیکیِ گران‌بها روی نعلبکی‌های نقره‌ای، تنها نغمه‌ی سالنِ پذیرایی نیمه‌تاریک اسکار بود. پشت مبل‌های مخمل قهوه‌ای، سرمای سوزناک زمستان از منافذ پنجره‌های قدیمی به داخل رخنه می‌کرد. ویلیام اسکار با ابهتی خشک و چهره‌ای منقبض، در راس میز نشسته بود و نگاه تیزبینش را بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #33
او به چشمان جولین خیره شد، نگاهی التماس‌آمیز که از او می‌خواست بحث را ادامه ندهد. جولین با دیدن پریشانیِ چهره‌ی معشوقه‌اش، سرش را پایین انداخت و با لحنی پشیمان گفت:
- من رو ببخشید... نباید این زخمِ قدیمی رو باز می‌کردم. متاسفم.
ویلیام آه سردی کشید و از جایش بلند شد تا به اتاق کارش برگردد. آزمونِ چای به پایان رسیده بود، اما مارگارت می‌دانست که حضور جولین در این خانه، آغاز طوفانی بزرگتر است. هر خاطره‌ای که جولین از تابستان گذشته می‌گفت، مثل تبری بر پیکره‌ی این زندگی عاریه‌ای فرود می‌آمد.
جولین رفت، اما بوی باروتِ تردید در فضای خانه باقی ماند. ویلیام اسکار در اتاق کار تاریکش، پشت انبوهی از نقشه‌ها ایستاده بود. او دیگر به خطوط متقارن روی کاغذ نگاه نمی‌کرد؛ ذهن او درگیر معمای دیگری بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا