- تاریخ ثبتنام
- 7/6/26
- ارسالیها
- 37
- پسندها
- 69
- امتیازها
- 103
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #31
برفِ نیمهشب آرام گرفته بود، اما سرمای خشکِ ژانویه همچنان بر استخوانهای خانهی قدیمی اسکار سنگینی میکرد. مارگارت در اتاقش روی تختِ مشترک قدیمی دراز کشیده بود و به گچبریهای خاکستری سقف خیره شده بود. ترم اول با کارنامهای بینقص و نمرهی ممتازی که از دهان پروفسور استرلینگ خارج شده بود به پایان رسیده بود. حالا نوبت تعطیلات کوتاه میانترم بود؛ تعطیلاتی که او گمان میکرد میتواند در آن کمی نفس بکشد و از هجومِ فرمولهای لیزر و کوانتوم خلاص شود. اما سکوت خانه برای او امن نبود؛ این سکوت او را به یاد مگیِ مدفون میانداخت.
حوالی ظهر بود و خورشیدِ سرد لندن نوری بیرمق بر حیاط خلوتِ خانه میتاباند. آلیس در سالن نشسته بود و با دستانی لرزان شال پشمی قدیمی آنتوانت را وصله میزد. ویلیام در اتاق کارش...
حوالی ظهر بود و خورشیدِ سرد لندن نوری بیرمق بر حیاط خلوتِ خانه میتاباند. آلیس در سالن نشسته بود و با دستانی لرزان شال پشمی قدیمی آنتوانت را وصله میزد. ویلیام در اتاق کارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش