• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انعکاس خاکستر | دیبا کریمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Diba Karimi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها بازدیدها 279
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    روانشناختی
  • کاربران تگ شده هیچ

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
88
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #31
برفِ نیمه‌شب آرام گرفته بود، اما سرمای خشکِ ژانویه همچنان بر استخوان‌های خانه‌ی قدیمی اسکار سنگینی می‌کرد. مارگارت در اتاقش روی تختِ مشترک قدیمی دراز کشیده بود و به گچ‌بری‌های خاکستری سقف خیره شده بود. ترم اول با کارنامه‌ای بی‌نقص و نمره‌ی ممتازی که از دهان پروفسور استرلینگ خارج شده بود به پایان رسیده بود. حالا نوبت تعطیلات کوتاه میان‌ترم بود؛ تعطیلاتی که او گمان می‌کرد می‌تواند در آن کمی نفس بکشد و از هجومِ فرمول‌های لیزر و کوانتوم خلاص شود. اما سکوت خانه برای او امن نبود؛ این سکوت او را به یاد مگیِ مدفون می‌انداخت.
حوالی ظهر بود و خورشیدِ سرد لندن نوری بی‌رمق بر حیاط خلوتِ خانه می‌تاباند. آلیس در سالن نشسته بود و با دستانی لرزان شال پشمی قدیمی آنتوانت را وصله می‌زد. ویلیام در اتاق کارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
88
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #32
او دستش را روی بازوی جولین گذاشت، نفس عمیقی کشید و با صدایی ملایم که تلاش می‌کرد آرامشش را حفظ کند، رو به پدرش گفت:
- بابا... جولین... جولین توی سخت‌ترین روزهای درسی‌ام به من کمک کرده. من فقط می‌خواستم بعد از امتحانات بهتون بگم... .
این دروغِ جدید، او را عمیق‌تر در باتلاق گناه فرو برد. جولین لبخندی با اطمینان به او زد، غافل از اینکه هر ثانیه حضورش در این خانه، بازیِ خطرناکی با مرگ و افشای جنایتی هولناک است.
صدای فنجان‌های سرامیکیِ گران‌بها روی نعلبکی‌های نقره‌ای، تنها نغمه‌ی سالنِ پذیرایی نیمه‌تاریک اسکار بود. پشت مبل‌های مخمل قهوه‌ای، سرمای سوزناک زمستان از منافذ پنجره‌های قدیمی به داخل رخنه می‌کرد. ویلیام اسکار با ابهتی خشک و چهره‌ای منقبض، در راس میز نشسته بود و نگاه تیزبینش را بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
88
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #33
او به چشمان جولین خیره شد، نگاهی التماس‌آمیز که از او می‌خواست بحث را ادامه ندهد. جولین با دیدن پریشانیِ چهره‌ی معشوقه‌اش، سرش را پایین انداخت و با لحنی پشیمان گفت:
- من رو ببخشید... نباید این زخمِ قدیمی رو باز می‌کردم. متاسفم.
ویلیام آه سردی کشید و از جایش بلند شد تا به اتاق کارش برگردد. آزمونِ چای به پایان رسیده بود، اما مارگارت می‌دانست که حضور جولین در این خانه، آغاز طوفانی بزرگتر است. هر خاطره‌ای که جولین از تابستان گذشته می‌گفت، مثل تبری بر پیکره‌ی این زندگی عاریه‌ای فرود می‌آمد.
جولین رفت، اما بوی باروتِ تردید در فضای خانه باقی ماند. ویلیام اسکار در اتاق کار تاریکش، پشت انبوهی از نقشه‌ها ایستاده بود. او دیگر به خطوط متقارن روی کاغذ نگاه نمی‌کرد؛ ذهن او درگیر معمای دیگری بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
88
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #34
صبح روز بعد، مژه‌های سنگین مارگارت با سوزش غریبی باز شدند. اتاق هنوز در تاریک‌روشنِ سردِ بامداد غوطه‌ور بود. وحشت، مانند مایعی سربین در رگ‌هایش جریان داشت. او صدای پچ‌پچ‌های مبهمی را از طبقه پایین می‌شنید. به آرامی از تخت پایین آمد و پاهایش را روی کفپوش سرد گذاشت. باید قبل از بیدار شدن کامل خانه، به سراغ آلیس می‌رفت. مادر، تنها سپر دفاعی او در برابر ذهن مهندسیِ ویلیام بود. مارگارت به آشپزخانه رفت؛ جایی که آلیس در حال دم کردن چای بود. آلیس با دیدن او، لبخند خسته‌ای زد اما چشمانش هنوز سرخ بود:
- بیدار شدی، آنتوانتِ من؟ دیشب بابات خیلی پریشون بود.
مارگارت صندلی چوبی را عقب کشید و با لحنی مظلومانه گفت:
- بابا هنوز به خاطر ضربه‌ی سرم به من شک داره، مامان؟
آلیس قوری چینی را روی میز گذاشت و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
88
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #35
به محض خروج آلیس، مارگارت برگه‌های کلینیک شمال لندن را در سوراخ عمیق پشت کمد پنهان کرد. صدای تیک‌تاک ساعت دیواری در راهرو، شبیه به ضرباتی ممتد بر شقیقه‌هایش طنین‌انداز بود. ویلیام اکنون در راه اداره‌ی ثبت احوال بود؛ مکانی که می‌توانست حقیقتِ جراحی را فاش کند. او کلاه پشمی و پالتوی بارانی‌اش را چنگ زد و بدون جلب توجه مادر، از درِ پشتی خانه خارج شد. هوای لندن تیره، استخوان‌سوز و لبریز از برفابه‌هایی بود که به صورتش می‌کوبیدند. او سوار اولین تاکسی شد و آدرس اداره‌ی ثبت اسناد مرکزی را با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- سریع‌تر لطفاً... به خیابان کینگزوی برید.
راننده سری تکان داد و ماشین در میان مه‌ غلیظ و ترافیک روانه‌ شد. مارگارت شیشه بخارگرفته را با انگشتش پاک کرد و به بازتاب چشمان دزدیده‌شده‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
88
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #36
تاکسی با صدای ناله‌ی موتور در میان برفابه‌های خیابان فرعی متوقف شد. کلینیک شمال لندن، ساختمانی آجری و بی‌روح با پنجره‌های مات بود. مارگارت پیاده شد و سرمای گزنده بلافاصله به استخوان‌های صورتش آسیب رساند. او کلاهش را پایین‌تر کشید تا فرم جدید فکش زیر شال پنهان بماند. درِ شیشه‌ای سنگین را هل داد و وارد لابی گرم و استریل کلینیک شد. بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده، خاطراتِ دردناک عمل جراحی‌اش را در ذهنش بیدار کرد. پشت باجه پذیرش، پرستار جوانی مشغول تایپ کردن در کامپیوتر بود. مارگارت نفس عمیقی کشید تا لرزش صدایش را مهار کند و نزدیک شد.
- سلام... من آنتوانت اسکار هستم. برای دریافت سوابق پزشکی اومدم.
پرستار انگشتانش را روی کیبورد به حرکت درآورد و چشمانش را ریز کرد:
- آنتوانت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
41
پسندها
88
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #37
تاریکیِ غلیظِ بایگانی، نفسِ مارگارت را در سینه‌اش منجمد کرده بود. صدای ضرباتِ ممتد و فلزیِ عصا روی پله‌های بتنی، هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. او پوشه‌ی حاوی عکس‌های جراحی را محکم‌تر به سینه‌اش فشرد. از میانِ شکافِ باریکِ دو قفسه، نگاهش روی درِ ورودی قفل شد. قامتِ بلند و بارانی‌پوشِ ویلیام اسکار در چارچوب در نمایان شد. نورِ ضعیفِ سالن، چهره‌ی تکیده و چشم‌های تیزبینِ پدر را روشن کرد. او عصای دسته‌برنجی‌اش را روی زمین کوبید و به داخلِ تاریکی خیره شد. ویلیام با صدایی خش‌دار و بلند گفت:
- کسی اینجاست؟
مارگارت دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای لرزشِ نفس‌هایش فاش نشود. اگر پدرش یک قدم دیگر به سمت قفسه‌ی "O" برمی‌داشت، همه‌چیز متلاشی می‌شد. ویلیام چراغ‌قوه‌ی کوچکی را روشن کرد و نورِ زردش را روی قفسه‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا