وقتی تو میخوانی مرا، وقتی تو آوازم میکنی صدایت لایهای از دانهی روز برمیدارد و پرندگان زمستانی همآوایت میشوند. گوش دریا پر است از زنگ و زنجیر و زنجره از موج و اوج و حضیض و من، پُرم از تو وقتی تو آوازم میکنی.
چونان به من نزدیکی که اگر جایی نباشم، تو نیز نیستی. چونان نزدیکی که دستهای تو بر شانهام گویی دستهای مناند و هنگامی که تو چشم میبندی منم که به خواب میروم.
بسیار بارها از پا در افتاده،
دستانتان بسیار بارها پینه بسته
پنهانترین استخوانهاتان شکسته
سکوتتان لگد خورده تا ویرانی
اما شما ناگهان برخاستید در هنگامهی گردباد.
با من بیا، در کشورِ من کوهیست، در سرزمین من رودخانهایست، با من بیا، و تو ای تنهاترین محبوبِ من، ای دانهی سرخ و کوچکِ گندم، پیکارِ ما دشوار است، زندگی دشوار، اما تو با من خواهی آمد.