• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌ای در آغوش خورشید | سایه خیز کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سایه خیز
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها بازدیدها 87
  • کاربران تگ شده هیچ

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سایه‌ای در آغوش خورشید
نام نویسنده:
سایه خیز
ژانر رمان:
فانتزی، عاشقانه، تراژدی
کد رمان: ۵۸۴۷
ناظر: @Sydney


خلاصه: وقتی بحث غرور و تکبر باشد، فرق ندارد فرشته نور باشی یا زاده تاریکی، ریشه تمام کینه‌ها از همین‌جا می‌روید. حال دختری از جنس طبیعت، بی‌آنکه بخواهد، میان دو آتش ایستاده؛ آتشی که هر دو روزگاری عاشق بودند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
سرپرست کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,795
پسندها
10,219
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

«هیچ شیطانی از ابتدا شرور نبود.
حتی ابلیس، روزی فرشته‌ای بود که عاشقانه خدا را می‌پرستید!
شرارت، زاده ذات نیست...
زاده لحظه‌ای است که تمام دنیا برایت تمام می‌شود.»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #4
(فصل اول: از بهشت تا پرتگاه)

صدای آدم‌ها مانند همیشه همهمه‌ای در خیابان به پا کرده بود، حرف‌هایی درباره پول، موفقیت، ازدواج، جدایی، اما هیچ‌گاه حرفی از عشق نبود.
پریا به صدای قدم‌هایش بر روی آسفالت خیره بود، گویا تنها صدایی که از او تولید می‌شد، همین بود.
نه آدم‌ها، نه لبخندها، نه حتی نگاه‌هایی که گاه‌به‌گاه به او می‌افتاد، هیچ‌کدام واقعی نبودند... یا حداقل برای پریا واقعی به‌نظر نمی‌رسیدند.
پالتوی خاکستری رنگش را محکم‌تر دور خودش پیچید. سرش را بالا آورد و به زوج‌هایی که کنار هم راه می‌رفتند نگاه کرد؛ درست است جسم‌هایشان کنار هم بود اما، قلب‌هایشان فرسخ‌ها دور از یکدیگر بود، مگر عشق آن نبود که قلب‌ها بهم پیوند بخورد؟ پس این چه نوع احساسی بود؟
همه‌چیز حساب‌شده بود، انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #5
لبخندی به صورتش می‌آید و به سمت حوض حرکت می‌کند. به تصویر خود در آب نگاه می‌کند، حس می‌کند هربار که به آب خیره می‌شود، آب شفاف و زلال می‌شود تا چون آینه‌ای عمل کند. چشمان مشکی‌اش حسابی پف کرده بود و اگر پدربزرگ می‌دید این چشم‌ها را حتما کلی غر می‌زد که کل شب را فیلم دیده و نخوابیده. پرستویی لب حوض می‌نشیند، لبخندی دوباره مهمان صورتش می‌شود، دستش را به سمت پرستو می‌برد، انتظار پروازش را داشت، ولی پرستو گویی به چشمانش زل زده بود. حس می‌کند آب قل می‌خورد، لبخندش از بین می‌رود، دستش را به سمت آب می‌برد تا دمایش را چک کند که با صدای پرستو خشکش می‌زند:
- به زودی همه چیز آشکار میشه.
حس می‌کند دمای بدنش بالا رفته، آب داغ بود یا بدن او کوره آتش؟ فشار زیادی را بر روی سرش حس می‌کند، دستش را بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #6
- ببخشید خاتون کاسه مربا از دستم افتاد، الان تمیزش می‌کنم.
با آمدن شاهرخ پریا سریع سفره را پهن می‌کند تا مورد شماتت پدربزرگش قرار نگیرد. پیرمرد نان‌ها را به دست نفس می‌دهد و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند.
- اول صبح یک‌دفعه عجب بارونی گرفت! قربون بزرگی خدا برم، وسط مرداد و بارون؟
پریا به یاد اتفاق صبح می‌افتد، دیوانگی بود اگر می‌گفت باران صبح به او ارتباط داشت؟ همه شروع به خوردن صبحانه کردند، پریا متوجه نگاه خیره شاهرخ خان می‌شود، حس می‌کرد شاهرخ خان حسابی بی‌تاب است گویی می‌خواهد حرفی را بزند؛ ولی برای زدن حرف دو دل است، پریا کمی از چایی‌اش را نوشید و رو به پدربزرگش با صدای آرامی گفت:
-‌ باباجون چی‌شده؟! چرا این‌قدر بی‌تابی؟!
شاهرخ خان دستی به ریش‌هایش می‌کشد. تمام بدنش عرق کرده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #7
از شدت ترس صدایش در نمی‌آمد، گربه را به زمین پرت کرد، دستش را بر روی گوش‌هایش گذاشت. نمی‌دانست صدای گربه بود یا صدای ذهنش. مغزش سوت‌های بلندی می‌کشید. سرش را تکان می‌داد و هی با خود تکرار می‌کرد: «خیالاته»؛ ولی خودش هم به حرفش شک داشت! آن از پرستو صبح، آن مرد چشم قرمز و این هم از گربه. اشک‌هایش روانه می‌شود، دلش برای خودش می‌سوخت. باز هم نم‌نم باران! چشمش به حوض می‌افتد، پرستو و گربه در کنار هم بودند و به دختر خیره شده بودند. صداها در سرش اکو می‌شود. سرش را در بالش فرو می‌کند و جیغی می‌کشد همزمان رعد و برق عظیمی می‌زند.
یاد عمویش می‌افتد، بعد از مرگ عرفان و الهه، ارتباطشان خیلی کم شده بود، در حد تماس‌های تلفنی. به یاد تولد هشت سالگی‌اش می‌افتد، پدر و مادرش هنوز زنده بودند. عمویش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #8
***

با جیغ از جا می‌پرد، گوشی‌اش زنگ می‌خورد با تعجب به گوشی نگاه می‌کند، دستش را روی قلبش می‌گذارد. به اطرافش نگاه می‌کند، نه از حیوانات خبری بود نه از آن همه گل و گیاه! همه‌شان پژمرده شده بودند. حتی درخت به آن بزرگی برگ‌هایش زرد شده بود. چندبار چشمانش را می‌بندد و باز می‌کند، شاید هنوز خواب بود. باز هم صدای گوشی می‌آید، به صفحه گوشی خیره می‌شود، عمویش بود. صدایش را صاف می‌کند، تا وقتی متوجه نشده بود این خواب‌ها منشأشان چیست نباید به هیچ‌کس دیوانه بودنش را نشان می‌داد.
- سلام عمو.
صدای بشاش سبحان در پشت گوشی می‌پیچد:
- سلام عزیز عمو چطوری خوبی؟ ببخشید عموجان درگیر بودم ندیدم زنگ زدی.
هنوز دستش بر روی قلب دردمندش بود، چشمش در اطراف می‌گشت بلکه یک نشان از عادی بودن ببینید؛ ولی همه چیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #9
***

بالاخره روز رفتنش رسید، استرس آمدن عمویش را داشت. چشمانش قرمز و پف کرده شده بود، و صدایش به خاطر گریه شبانه‌اش گرفته بود؛ هزار بار منطقش گفته بود باید برود اما دلش راضی نبود! ولی در خانه‌ای که از آن بیرونش کرده بودند هم نمی‌ماند. صدای صحبت شاهرخ خان و سبحان می‌آمد! جفتشان آنقدر سرد حرف می‌زدند که دشمن بودنشان کاملا معلوم بود.
در اتاقش زده شد. پریا بر روی تخت نشسته و زانوانش را بغل کرده بود، سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و موهای لختش آزادانه دورش پخش بودند، خورشید از پنجره مستقیم بر روی ابریشم موهایش می‌تابید و زیبایی خاصی را به وجود آورده بود. علاقه‌ای به پاسخ دادن نداشت، در اتاق باز شد و سبحان داخل آمد. پریا از آینه کنار تختش به عموی جوانش زل زد. ۳۵ سالش بود، خیلی شبیه بابا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

سایه خیز

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
973
پسندها
17,724
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #10
سبحان نفس راحتی می‌کشد که همین بازهم شک دختر را بیشتر می‌کند، برای بیشتر تاثیر گذاشتن روی دخترک ادامه داد:
- مطمئن باش دیگه هیچی قرار نیست تکرار بشه! قول میدم زندگی جدیدت رو دوست داشته باشی.
پریا چشم‌هایش را بست، دمی عمیق گرفت عمویش برایش یک آشنای غریبه بود و نمی‌توانست به همین راحتی آشوب دلش را کم کند، حس شک و بی‌اعتمادی در وجودش جولان می‌داد:
- فقط یه سوال ذهنم رو درگیر کرده ، اونم اینه! چرا الان؟ چرا بعد دوازده سال یادت اومد منی وجود داره، یادت اومد باید از من مراقبت کنی؟ به نظرت خیلی دیر نشده؟
سبحان کمی از دختر فاصله گرفت، دستش را به طور هیستریک پشت گردنش برد، حالت کلافه‌ای داشت، برعکس لحن آرامش همه کارهایش نشان دهنده بی‌تابی بود. انگار که فقط آمده بود او را ببرد:
- وقتی داداش فوت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سایه خیز
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا