- تاریخ ثبتنام
- 19/11/17
- ارسالیها
- 1,400
- پسندها
- 16,344
- امتیازها
- 38,073
- مدالها
- 22
- سن
- 24
- نویسنده موضوع
- #11
آرمان آن شب نتوانست بخوابد نه به این خاطر که گیتی را دیده بود بلکه به این خاطر که هنوز هم حرفهایی بود که میتوانست سکوت بیست سالهی میانشان را بشکند
ساعت از سه شب گذشته بود برای چندمین بار از روی تخت بلند شد و لیوان آبی برای خودش ریخت اما همان طور که لیوان در دستش بود نگاهش روی پنجره ماند چراغ های شهر همچنان روشن بودند، چقدر عجیب! بیست سال پیش خودش را قانع کرده بود که گیتی حتما خوشبخت شده زندگی اش را ساخته بچه دار شده و دیگر جایی برای خاطره ی بین شان باقی نمانده. او در شرایط سختی قرار داشت، پدرش در آن زمان تهدید به رفتن کرده بود زن دیگری را پسندیده بود و بنا داشت زندگی جدیدی برای خود بسازد. مادرش به بستر بیماری افتاده بود و او که تنها فرزند شان بود به ناگاه مرد خانه شده بود و موظف بود...
ساعت از سه شب گذشته بود برای چندمین بار از روی تخت بلند شد و لیوان آبی برای خودش ریخت اما همان طور که لیوان در دستش بود نگاهش روی پنجره ماند چراغ های شهر همچنان روشن بودند، چقدر عجیب! بیست سال پیش خودش را قانع کرده بود که گیتی حتما خوشبخت شده زندگی اش را ساخته بچه دار شده و دیگر جایی برای خاطره ی بین شان باقی نمانده. او در شرایط سختی قرار داشت، پدرش در آن زمان تهدید به رفتن کرده بود زن دیگری را پسندیده بود و بنا داشت زندگی جدیدی برای خود بسازد. مادرش به بستر بیماری افتاده بود و او که تنها فرزند شان بود به ناگاه مرد خانه شده بود و موظف بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش