• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قرار چهل سالگی | سیده پریا حسینی نویسنده برتر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سیده پریا حسینی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 150
  • کاربران تگ شده هیچ

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,400
پسندها
16,344
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #11
آرمان آن شب نتوانست بخوابد نه به این خاطر که گیتی را دیده بود بلکه به این خاطر که هنوز هم حرف‌هایی بود که می‌توانست سکوت بیست ساله‌ی میانشان را بشکند
ساعت از سه شب گذشته بود برای چندمین بار از روی تخت بلند شد و لیوان آبی برای خودش ریخت اما همان طور که لیوان در دستش بود نگاهش روی پنجره ماند چراغ های شهر همچنان روشن بودند، چقدر عجیب! بیست سال پیش خودش را قانع کرده بود که گیتی حتما خوشبخت شده زندگی اش را ساخته بچه دار شده و دیگر جایی برای خاطره ی بین شان باقی نمانده. او در شرایط سختی قرار داشت، پدرش در آن زمان تهدید به رفتن کرده بود زن دیگری را پسندیده بود و بنا داشت زندگی جدیدی برای خود بسازد. مادرش به بستر بیماری افتاده بود و او که تنها فرزند شان بود به ناگاه مرد خانه شده بود و موظف بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,400
پسندها
16,344
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #12
باید همه‌چیز را تعریف می‌کرد تا بتواند راهی برای ارتباط با دلارام و راضی کردن او به گرفتن شماره گیتی پیدا کند.
کمی بعد صدای خسته و دو رگه‌ی مهرداد پشت گوشی طنین‌انداز شد که آمیخته به کمی طنز هم بود:
- پسر جون، فردای عروسی هم دست از سر ما برنمی‌داری؟!
آرمان برای لحظه‌ای گوشی را از خود فاصله داد و نگاهی به ساعت انداخت، ۷:۳۰ صبح بود! مکثی کرد و با شرمندگی گفت:
- باور کن اگه مسئله مهمی نبود همچین کاری نمی‌کردم
مهرداد که از لحن جدی آرمان تعجب کرده بود سرفه‌ای کرد و گفت:
- صبر کن... نمی‌خوام دلارام بیدار بشه.
صدای قدم‌هایش از آن طرف شنیده می‌شد که از اتاق بیرون رفته و مشغول راه رفتن است. آرمان هم منتظر ماند تا زمانی که مهرداد روی یکی از مبل‌های راحتی سالن نشست چشم‌هایش را با انگشت‌هایش مالید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,400
پسندها
16,344
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #13
***
گیتی از پشت میز خود کنار آمد و دست به سینه ایستاد. دختر ها کنار هم نشسته بودند و یکی از داوطلبان مشغول نواختن موسیقی با ساز ویالون بود. به نظر می‌رسید شاگردان به خوبی خودشان را برای این تمرین و نواختن در برابر آموزگارشان آماده کرده بودند اما گیتی دقت و توجه همیشگی‌اش را نداشت. ظاهراً به دست‌ها و حالت کشیده شدن آرشه روی سیم‌های ویالون می‌نگریست اما در باطن ذهنش هر از چند گاهی درگیر دیدار اتفاقی اش با آرمان می‌شد. از طرفی خودش را مقصر می‌دانست که چرا هنوز هم پس از گذشت یک هفته از آن دیدار تصویر چشمان او را از سرش بیرون نکرده و دائما خودش را سرزنش می‌کرد چرا که مردی در زندگی او بود که کاملا صادق و شفاف بود، احساس می کرد با یادآوری خاطره دیدار با آرمان به نوعی به امید بی انصافی می کند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

سیده پریا حسینی

نویسنده انجمن
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
19/11/17
ارسالی‌ها
1,400
پسندها
16,344
امتیازها
38,073
مدال‌ها
22
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • #14
گیتی لبخندی به او زد و نشست، همزمان عطر اغواگر گل‌های رز را به سینه کشید و پلک‌هایش را بست. باز هم مثل همیشه امید او را از عذاب ذهنی‌اش نجات داده بود، بی آنکه خودش بداند!
امید کنار گیتی نشست و ماشین را استارت زد تا نیمه‌های راه که رفتند، امید با لحنی جدی گفت:
- عزیزم داشبورد رو باز می‌کنی عطرم رو بدی؟ انگاری بهش احتیاج دارم!
گیتی کمی خم شد و داشبورد را باز کرد اما چشمانش گرد شد و بی‌حرکت ماند، تعداد زیادی خوراکی شامل لواشک و شکلات و پاستیل از درون آن بیرون ریخت و قلب گیتی را به لرزه انداخت. امید در حالی که همچنان تلاش می‌کرد حالت جدی و شوخ خود را حفظ کند گفت:
- عه! چه عجیب! حتما یکی که خیلی دوست داره اونا رو با عطر من جا به جا کرده برات!
و گیتی بی‌اختیار خندید. چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سیده پریا حسینی

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا