• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان میخک نارنجی | کوثر بیات کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع kosarbayat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 76
  • کاربران تگ شده هیچ

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
78
پسندها
357
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
میخک نارنجی
نام نویسنده:
کوثر بیات
ژانر رمان:
درام، عاشقانه، معمایی، جنایی
کد رمان: 5858
ناظر: @Till


خلاصه: بعضی آدم‌ها، بعد از یک اتفاق، یتیم می‌شوند.
بعضی‌ها... بعد از همان اتفاق، طعمه.
پروا هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد حقیقت، از تمام کابوس‌هایی که دیده ترسناک‌تر باشد.
اما میان رازهایی که بوی خون می‌دهند و عطر میخک‌های نارنجی، هنوز کسی هست که قرار است سرنوشتش را از نو بنویسد.
 
آخرین ویرایش

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,503
پسندها
49,068
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • مدیرکل
  • #2
1000084165.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
78
پسندها
357
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: بعضی زخم‌ها خون ندارند،فقط بوی خاطره می‌دهند.
می‌گویند آدم به همه‌چیز عادت می‌کند؛ به تنهایی، به دلتنگی، به نبودن.
اما هیچ‌کس نگفت اگر تمام جهان، یک‌به‌یک، آدم‌هایش را از تو بگیرد، باید به چه چیزی عادت کنی؟
به سکوت خانه‌ای که دیگر صدای خنده در آن نمی‌پیچد؟
یا به شبی که هر بار چشم‌هایت را می‌بندی، گذشته از نو جان می‌گیرد؟
گاهی زندگی، آدم را از میان آتش عبور می‌دهد؛ آن‌قدر که خودش هم فراموش می‌کند زمانی از شعله‌ها می‌ترسیده است.
این قصه، روایت دختری نیست که منتظر آمدن قهرمانی باشد تا نجاتش دهد.
روایت دختری است که بارها شکست، بارها زمین خورد، اما هر بار، تکه‌های خودش را با دست‌های خودش کنار هم چید.
و شاید،درست وقتی دیگر هیچ امیدی باقی نمانده بود، عطر چند شاخه میخک نارنجی، سرنوشت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
78
پسندها
357
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
مچ دستش آن‌قدر محکم میان انگشت‌های مرد گیر افتاده بود که احساس کرد استخوانش خرد می‌شود.
جیغش هنوز در هوا می‌پیچید.
بی‌اختیار با دست آزادش به صورت مرد چنگ زد.
صدای ناله‌ی خفه‌ای بلند شد.
مرد فحشی زیر لب داد و لحظه‌ای دستش شل شد.
همین یک لحظه کافی بود.
پروا خودش را با تمام نیرو عقب کشید و دوید.
ـ لعنتی، بگیرینش!
صدای دویدن چند نفر، محوطه‌ی باران‌خورده را پر کرد.
گلوله‌ی دیگری شلیک شد.
این بار، صدای سوتش از کنار گوش پروا رد شد.
نفسش برید.
پاهایش دیگر فرمان نمی‌بردند، اما جرئت ایستادن نداشت.
نه،امشب حق نداشت بایستد.
امشب یا زنده از این جهنم بیرون می‌رفت، یا دیگر هیچ طلوعی را نمی‌دید.
نور زردرنگ چراغ‌های یک کامیون، برای لحظه‌ای صورت خیسش را روشن کرد.
راننده با دیدن دختری که دیوانه‌وار وسط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
78
پسندها
357
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
اولین چیزی که به هوش آمد، بوی تند الکل بود.
بعد، سفیدی، ،سقف سفید، دیوارهای سفید.
نور سفیدی که از لابه‌لای پلک‌های نیمه‌بازش عبور می‌کرد و چشم‌هایش را می‌سوزاند.
پلک زد.دوباره.
صداها، آرام‌آرام از دل سکوت بیرون آمدند.
ـ «فشارش داره برمی‌گرده.»
ـ «خانم، صدای منو می‌شنوین؟»
لب‌های خشکیده‌اش از هم باز شد، اما حتی توان گفتن یک کلمه را هم نداشت.
گلویش می‌سوخت.
انگار مشتی شن را یک‌جا قورت داده بود.
سعی کرد تکان بخورد.
درد...تمام بدنش تیر کشید.نگاهش پایین رفت، سرم، باندی که دور مچ دست راستش پیچیده بودند.
زانوهایی که زیر ملحفه پانسمان شده بودند، چند خراش روی ساعدش.
همه چیز یادش آمد. باران، فرار، گلوله، فلش.
چشم‌هایش ناگهان گشاد شد.
با وحشت، دستش را داخل جیب مانتویش برد.
مانتو نبود.لباس بیمارستان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
78
پسندها
357
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
صدای بسته شدن در، سکوت اتاق را شکست.
پروا پلک باز کرد.
سرگرد امیری هنوز همان‌جا نشسته بود. پرونده را بست و لیوان آبی را روی میز کنار تخت گذاشت.
ـ یه کم آب بخور.
پروا بی‌آنکه چیزی بگوید، لیوان را گرفت. دست‌هایش هنوز می‌لرزید.
آب، گلوی خشکیده‌اش را آرام کرد؛ اما گره‌ای که روی سینه‌اش نشسته بود، تکان نخورد.
سرگرد چند لحظه منتظر ماند. بعد با صدایی آرام پرسید:
ـ می‌خوای از اول شروع کنی؟
پروا نگاهش را از لیوان گرفت.
برای اولین بار، مستقیم به چهره‌ی مرد روبه‌رو خیره شد.
چند ثانیه...فقط سکوت، بعد آرام گفت:
ـ اگه اسمشو بگم...
مکث کرد.نفس عمیقی کشید.
ـ شما هم می‌ترسین.
سرگرد اخمی نکرد. فقط خودکارش را روی پرونده گذاشت.
ـ کار ما ترسیدن نیست.
پروا لبخند تلخی زد. لبخندی که بیشتر به درد شبیه بود.
ـ همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
78
پسندها
357
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
پروا هنوز به نقطه‌ای نامعلوم روی ملحفه خیره مانده بود. انگار چشم‌هایش چیزی را می‌دیدند که هیچ‌کس دیگر قادر به دیدنش نبود.
سرگرد امیری پرونده را آرام بست.
ـ پروا؟
دختر تکانی نخورد.
ـ لازم نیست همه‌چی رو یه‌جا بگی. از هر جایی که خودت می‌تونی شروع کن.
چند ثانیه...
فقط صدای چکیدن قطره‌های سرم در اتاق پیچید.
پروا لب‌های خشکیده‌اش را روی هم فشرد.
ـ همه‌چی...
نفسش لرزید.
ـ از اون روز شروع شد.
سرگرد خودکارش را روی کاغذ گذاشت.
ـ کدوم روز؟
پروا آرام پلک بست.
***
دو سال قبل...
صدای خنده‌ی سمیه، تمام خانه را پر کرده بود.
ـ پروا! زودتر حاضر شو دختر! بابات از ده دقیقه پیش کنار ماشین منتظره.
پروا جلوی آینه ایستاده بود و موهای خرمایی بلندش را می‌بافت.
ـ مامان، دو دقیقه فقط دو دقیقه!
سمیه با لبخند وارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
78
پسندها
357
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
بوی نان سنگک تازه، فضای داخل ماشین را پر کرده بود.
محمدرضا با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگر، تکه‌ای نان را سمت سمیه گرفت.
ـ خانم کریمی، اینم صبحونه‌ی مخصوص شما.
سمیه خندید و با اخم مصنوعی گفت:
ـ حواست به جاده باشه، آقای کریمی.
محمدرضا شانه بالا انداخت.
ـ بیست ساله دارم رانندگی می‌کنم، هنوز یه خط رو سپرم نیفتاده.
پروا از صندلی عقب، با خنده گفت:
ـ مامان، ولش کن. بابا فکر می‌کنه شوماخره.
محمدرضا از آینه نگاهی به دخترش انداخت.
ـ شوماخر نه ولی از اون راننده تاکسی سر کوچه‌تون بهترم.
هر سه نفر خندیدند.
چند دقیقه بعد، ماشین کنار پارکی کوچک توقف کرد.
سمیه برای خرید وارد گل‌فروشی کنار خیابان شد.
محمدرضا هم به بهانه‌ی خرید قهوه از ماشین پیاده شد.
پروا تنها ماند.
نسیم ملایمی پرده‌ی نازک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا