• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جدایی‌ات برایم سخت است | mahya6980 کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع بانوی بهشتی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها 693
  • کاربران تگ شده هیچ

بانوی بهشتی

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/5/19
ارسالی‌ها
60
پسندها
402
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
سن
23
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #11
خرید‌ها رو انجام دادیم یه جور خرید کرد که من تعجب کردم. انگار می‌خواست جشن بگیره خوش‌حال بود. خیلی گفتم شاید فرمانده‌شون میاد خوشحاله. شب شد، ساعت هشت شب بود که مهمون‌ها رسیدند. سید برای این که من اذیت نشم چندتا خدمه گرفته بود تا پذیرایی کنند. منم چادر سرم کردم همراه سید به جلوی در رفتیم تقریبا بیست نفر اومده بودند. همه شون لباس مشکی پوشیده بودند. دلم یه جوری شد بعد از خوش آمد گویی خواستم جمع‌شون رو ترک کنم، دیدم که فرمانده شون گفتند:
- سید جان می خوام یه موضوعی بهتون بگم و شما هم باید باشید خانم حسینی.
گفتم:
- بله حتما.
فرمانده گفت:
- والا نمی‌دونم از کجا شروع کنم تعدادی شهدا تازه تفحص شده آوردن.
یه دفعه سید بهم گفت:
- خانم میشه بری چایی بیاری؟
منم گفتم:
- چشم.
بلند شدم و رفتم سمت آشپز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بانوی بهشتی

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/5/19
ارسالی‌ها
60
پسندها
402
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
سن
23
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #12
بعد از خوردن میوه و شیرینی.
یک دفعه
زهراگفت :جناب قاسمی!(فرمانده ) از محمدم خبری نشده که
فرمانده گفت: فعلاکه خبری نیست انشالله برمی گرده
زهرا زیر لب انشاالله گفت. بلند شد گفت: خدا حافظ من برم یکم استراحت کنم
بعد اينکه زهرا رفت گفتم: فرمانده نمی شه زهرا نیاد من بیام برای شناسایی
فرمانده گفت: بدن سر نداره لباس هاشم سوخته
گفتم : یاد حرف محمد افتادم می گفت :دوست دارم وقتی شهید شدم گمنام باشم عین مادرت زهرا بی سر باشم عین جدت حسین یا اگه بدنم برگشت سرم بر نگرده روز قیامت بگم من برای حضرت زینب کبری سلام الله علیه ها سر دادم خود خانم شفاعت کنه. دیدم صدای مداحی از بالامیاد ترسیدم دوباره حال زهرا بعد بشه و دوسه روزی بستری بشه اومدم برم بالا پیشش
فرمانده گفت: بزار یکم تنها باشه فعلا نمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

بانوی بهشتی

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/5/19
ارسالی‌ها
60
پسندها
402
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
سن
23
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #13
صبح که از خواب پا شدم به خودم گفتم:
- بسه دیگه! چته؟ از امروز بشو زهرای قوی. از امروز از بودن با علی لذت ببر، تموم کن هرچی غصه خوردنه.
پا شدم نماز صبح خوندم. لباس مرتبی پوشیدم، موهام رو شونه کردم. زیر سماور رو روشن کردم. میز صبحانه رو چیدم. رفتم لباس‌های علی رو اتو کردم. رفتم پیش علی پیشونیش رو بوسیدم. گفتم:
- علی آقا! نمی‌خوای بیدار بشی؟ سرکاری دیر میشه ها!
علی با لبخند بیدار شد گفت:
- سلام خانوم.
گفتم:
- سلام عزیزم، برو یه دوش بگیر بیا با هم صبحانه بخوریم.
گفت:
- ای به چشم.
منم لبخند زدم رفتم بیرون، بعد از نیم ساعت علی اومد کنارم نشست. صبحانه رو که خوردیم علی گفت:
- آماده‌ای بریم؟
من با تعجب گفتم:
- کجا؟
گفت:
- برای کار‌هایی که فرمانده گفت.
گفتم:
- الان آماده میشم.
دلم یه جوری بود هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بانوی بهشتی

کاربر سایت
رفیق جدید انجمن
تاریخ ثبت‌نام
5/5/19
ارسالی‌ها
60
پسندها
402
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
سن
23
سطح
5
 
  • نویسنده موضوع
  • #14
چادرم سر کردم رفتم پایین پیش علی علی ماشین روشن کرد رفتیم یک دفعه علی گفت:زهرا یه چیز بگم هول نکنی ها چنتا شهید آوردن از سوریه احتمالا محمدم توی اونا باشه به خاطر همون فرمانده گفت بیای اداره آزمایش از تو بگیرن بیبنند محمدم توشون هست یا نه
دیگه عادت کردم به این خون گرفتن ها که بیبن محمدم هست یا نه اینم روش نمی خواستم علی و ناراحت کنم، لبخند زدم گفتم: چشم میام دوباره آزمایش می دم برمی گردم خونه عین دفعات قبل.

علی لبخند زد و گفت:مطمئنم محمد توشونه !
گفتم :من از خدامه برگرده تاکی برم سر قبر خالی
علی گفت: رسیدیم عزیزم
گفتم :عه چه زود
از ماشین پیاده شدیم رفتیم داخل اداره همه به علی احترام نظامی می ذاشتن علی هم جوابشون می داد رفتیم بخش بهداری منتظرنشسته بودم که یکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا