- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,138
- پسندها
- 15,487
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #81
جعبه رو با دست گرفتم و در حالی که یه لبخندِ از سرِ رضایت روی لبم بود، گفتم:
- ممنونم جناب آنوبیس.
آنوبیس نگاهش رو از من گرفت و با یه لحنِ هشداردهنده و سنگین گفت:
- ای شاهزاده؛ بدان که پس از خروج از این تالارِ امن، تو را با دشمنانی روبهرو خواهی ساخت که سایههایشان بر لبهیِ پرتگاهِ فنا استوار گشته است.
با تعجب بهش نگاه کردم. یعنی چی؟ دنیس هم که انگار از من باهوشتر بود، سریع پرسید:
- منظورتون چیه جناب آنوبیس؟ چی منتظرمونه؟
یه لبخندِ عجیب و غریب، که بیشتر شبیه یه پوزخندِ مرموز بود، روی صورتِ اون موجودِ اساطیری نشست. آنوبیس گفت:
- من ایزدِ مرگ هستم و در برخورد با مرگ، هیچ سایهای از من پنهان نمیماند. من، بویِ فرجام را در نفسِ مردگان و در نگاهِ دشمنان حس میکنم. تو ای شاهزاده، با شجاعتِ...
- ممنونم جناب آنوبیس.
آنوبیس نگاهش رو از من گرفت و با یه لحنِ هشداردهنده و سنگین گفت:
- ای شاهزاده؛ بدان که پس از خروج از این تالارِ امن، تو را با دشمنانی روبهرو خواهی ساخت که سایههایشان بر لبهیِ پرتگاهِ فنا استوار گشته است.
با تعجب بهش نگاه کردم. یعنی چی؟ دنیس هم که انگار از من باهوشتر بود، سریع پرسید:
- منظورتون چیه جناب آنوبیس؟ چی منتظرمونه؟
یه لبخندِ عجیب و غریب، که بیشتر شبیه یه پوزخندِ مرموز بود، روی صورتِ اون موجودِ اساطیری نشست. آنوبیس گفت:
- من ایزدِ مرگ هستم و در برخورد با مرگ، هیچ سایهای از من پنهان نمیماند. من، بویِ فرجام را در نفسِ مردگان و در نگاهِ دشمنان حس میکنم. تو ای شاهزاده، با شجاعتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.