- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,150
- پسندها
- 15,489
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #71
آنوبیس از روی تخش بلند شد و گفت:
- تو یک قدم به میراث پدر نزدیک شدی حال نوبت مسابقه دیگر است.
یه ضربه به عصاش زد که نور زیادی دورمون رو گرفت و با تموم شده نور چشمام رو باز کردم و دیدم که کنار یه رودخونه هستم،آنوبیس به طرف قایقی که کنار رودخانه بود رفت و گفت:
- سوار شوید.
من و دنیس سوار قایق که شدیم که دیدم راه افتاد تا کنار ساحل اون طرف رودخونه رفت و ایستاد و همه ما بیرون اومدیم و کمی که جلو رفتیم دیدم مردی کنار چرخ سفال گری ایستاده و داره چیزی درست می کنه، جلو که رفتیم دیدم سرش سر قوچ با نمس فراعنه داره به آدمکی که روی چرخ داره نگاه میکنه و فکر می کنه، با صدای آنوبیس از فکر در اومد:
- خِنوم*.
صورتش حالت لبخند به خودش گرفت و گفت:
- آنوبیس سلام، چی شده دل از قصرت کندی و سری به من زدی؟...
- تو یک قدم به میراث پدر نزدیک شدی حال نوبت مسابقه دیگر است.
یه ضربه به عصاش زد که نور زیادی دورمون رو گرفت و با تموم شده نور چشمام رو باز کردم و دیدم که کنار یه رودخونه هستم،آنوبیس به طرف قایقی که کنار رودخانه بود رفت و گفت:
- سوار شوید.
من و دنیس سوار قایق که شدیم که دیدم راه افتاد تا کنار ساحل اون طرف رودخونه رفت و ایستاد و همه ما بیرون اومدیم و کمی که جلو رفتیم دیدم مردی کنار چرخ سفال گری ایستاده و داره چیزی درست می کنه، جلو که رفتیم دیدم سرش سر قوچ با نمس فراعنه داره به آدمکی که روی چرخ داره نگاه میکنه و فکر می کنه، با صدای آنوبیس از فکر در اومد:
- خِنوم*.
صورتش حالت لبخند به خودش گرفت و گفت:
- آنوبیس سلام، چی شده دل از قصرت کندی و سری به من زدی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر