• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
5,567
پسندها
14,652
امتیازها
54,473
مدال‌ها
24
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
با صدای خدمتکار آخرین مهمون هم اومد:
- حاکم سرزمین نقره‌ای و همسرشون وارد می‌شوند.
با ورود زن و مردی که هردو لباس هاس طوسی پوشیده بودن، صدای صحبت ها قطع شد، مرد کت و شلوار طوسی با خط های زیر مشکی پوشیده بود و پیراهن سفید و زن لباس آستین سه‌ربع که چهار خونه طوسی و مشکی بود پوشیده بود که خیلی زیبا توی تنش نشسته بود.
هر دو جلو اومدن و تعظیم کوتاهی کردم و گفتن:
- درود بر ملکه و شاهزاده تاریان.
من و مادر با لبخند سری خم کردیم و مادیس گفت:
- خوش آمدید جناب آباریس و بانو اَفرند.
هردو دست روی سینه گذاشتن و آباریس گفت:
- از دیدارتون خوشبختم شاهزاده.
لبخند زدم و گفتم:
- من هم همین طور، بفرمایید.
به سمت صندلی‌ها رفتن و در کنار بقیه نشستن،ترکیب لباسی همه حکام جالب بود انگار لباس هاشون داد می زد از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز

پرینز

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
5,567
پسندها
14,652
امتیازها
54,473
مدال‌ها
24
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
الیخاس مکثی کرد و گفت:
- شاه تاریان باید کسی باشه همه ما همه با اطمینان بتونیم حمایتش کنیم و به حمایتش دلگرم باشیم آیا شما می‌تونید این کار رو انجام بدید؟
دستم رو مشت کردم و گفتم:
- آیا اگر یادگاری شاه فقید رو به دست بیام برای همه حکام راضی کننده هست؟
الیخاس برگشت و به بقیه نگاه کرد و گفت:
- نظر شما چیه.
ویندر که ماجرا رو می‌دونست گفت:
- شاهزاده اگر اون یادگاری رو به دست بیارید من شما رو حمایت می‌کنم.
بقیه با علامت سوال به ویندر نگاه کردن که مادیس از پله‌های جلوی تخت پایین رفت و گفت:
- حُکام عزیز یادگاری که شاه فقید برای شاهزاده به جا گذاشته در واقع یک اژدها از نوع یخ و آتش هست که طبق پیشگویی جناب ویندر فقط به دست شاهزاده تخم این اژدها شکسته میشه، و شاه فقید اون رو به دست آنوبیس دادند تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز

پرینز

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
5,567
پسندها
14,652
امتیازها
54,473
مدال‌ها
24
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63
رو به الیخاس و بقیه کردم و گفتم:
- چند روز پیش در خلسه دیدم که کولدر آلفای گرگینه‌های نقره‌ای داره به قصر اوپال سیاه میاد اون به اینجا اومد و از من درخواست کمک کرد، با پیمان خون ضمانت کرد که من سالم برمی‌گردم، من به تیفون رفتم و اونجا همسر کولدر رو نجات دادم و دین چیزی نیست که یک گرگینه فراموش کنه.
همه با تعجب به من و مادر نگاه کردن، تا اینکه الیخاس گفت:
- چطور به کولدر اعتماد کردید قربان، ما و گرگینه‌ها سالهاست که دشمن خونی محسوب میشیم.
- می‌دونم، ولی من می‌خوام به جای سال‌ها دشمنی که داشتیم، دوستی به وجود بیارم، اگه خلسه‌ای که من دیدم درست باشه کرستین از گرگینه به عنوان سپر سپاهش استفاده می‌کنه ولی اگه گرگینه‌ها طرف ما باشن، هیچ چیز طبق خواستش پیش نمیره، به نظرتون بهتره متحد داشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز

پرینز

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
5,567
پسندها
14,652
امتیازها
54,473
مدال‌ها
24
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
بعد از غذا یک ساعتی حُکام با گزارشکار دادن قصر رو ترک کردن، قرار شد وقتی من از مصر برگشتم، جلسه دیگه‌ای برگذار بشه تا نتیجه سفر معلوم بشه.قرار شد من و یک محافظ به این سفر بریم چون نمی خواستم یک گردان دنبال خودم راه بندازم، به اتاق خودم برگشتم و از خستگی روی تخت ولو شدم، تیلور گفت:
- سرورم لباستون رو عوض نمی‌کنید؟
آروم گفتم:
- چرا عوض می‌کنم یه چند دقیقه بهم وقت بده.
فکری که توی ذهنم رو داشتم باید عملی می کردم برای همین چشمام رو بستم و در ذهنم ملورین رو صدا زدم:
- ملورین؟
چند لحظه بعد توی ذهنم جواب داد:
- جانم داداش.
گفتم:
- باید پیغامی که میگم رو به کریستین برسونی.
- چه پیغامی داداش؟
-ببین باید ادای خلسه رو در بیاری بعد به کریستین بگی که به زودی در تاریان مراسم تاجگذاری منِ و تمام سران و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز

پرینز

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
5,567
پسندها
14,652
امتیازها
54,473
مدال‌ها
24
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
***​
ملورین:
کریستین سر میز صبحانه بود و من خدمتکارش بودم، این چند سال کار من خدمت کردن به این ملکه مغرور بود، ولی امروز فرق می‌کرد باید نقشه مرلین رو عملی کنم برای همین، وقتی کوزه شیر رو سر جاش گذاشتم، چشمام رو بستم و ادای خلسه رو در آوردم، و با آوردن اسم مرلین و تاریان فهمیدم که کنجکاوی کریستین رو تحریک کردم که وسطش گفت:
- ملورین؟ زود باش بگو چی شده؟
فهمیدم که به هدف زدم برای همین چشمام رو باز کردم و چند نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- به زودی توی تاریان یک جشن برگذار میشه.
از قصد ادامه نمی‌دادم که کریستین بیشتر بپرسه، با شتاب گفت:
- جشن؟ جشن چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- جشن تاجگذاری مرلینِ، مردم و سران تاریان مرلین رو تأیید کردن و به زودی جشنی در زیر درخت افرای کهن‌سال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز

پرینز

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
5,567
پسندها
14,652
امتیازها
54,473
مدال‌ها
24
سن
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #66
مرلین:
به تیلور گفتم به چه چیزهایین نیاز دارم اونم در حد یه کیف دوشی برام وسیله ویله جمع کرد ولی مدیونین اگه فکر کنین یه کیف کوچیک بود چون با جادو کوچیک بود ولی به اندازه یک کامیون وسیله توش جا می‌شد.
رفتم توی باغ کنار یک از درخت‌های پرتقال خونی ایستاده بودم و بهش نگاه می کردم که حس کردم صدای دویدن شنیدم، عادی نبود انگار یکی با شتاب می خواست به من برسه برای همین فوری بال‌هام رو باز کردم و به هوا پریدم و فوری برگشتم تا مهاجم رو ببینم که دیدم اونم بلند شد و روبه‌روم قرار گرفت که اون لحظه تازه تونستم بال‌های خفاشی سیاه رنگش رو ببینم و ماسک اونی* که به صورتش بود،فهمیدم که به قصد مبارزه اومده به به زودی هم کنار نمی‌کشه، با هم درگیر شدیم اون وسط من نمی‌دونم اَدرا و افرادش کدوم گوری بودن، که من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا