- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,146
- پسندها
- 15,462
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #51
مادر جلو اومد، با سرانگشتهایِ ظریفش یقه و کتِ من رو مرتب کرد. چشماش برق میزد:
- همینطوره پسرم. تو به عنوانِ یک شاه به دنیا اومدی. حالا فقط کافیه ثابت کنی که وارثِ واقعیِ این جایگاهی. این تخت، فقط وقتی به تو تعلق میگیره که نشون بدی تاریان و مردمش، اولویتِ اولِ زندگیت هستن.
لبخندی زدم و محکم گفتم:
- ثابت میکنم که هستم، مادر.
همون لحظه اَدرا با ابهتِ همیشگیش وارد شد. نگاهش رو به ما دوخت و گفت:
- سرورم، حکام رسیدن. اجازه ورود میدید؟
مادر به سمتِ تختِ سلطنتی رفت و روش نشست. با دستش به سمتِ راستِ خودش اشاره کرد که بایستم، مادیس هم سمتِ چپش مستقر شد. مادر با صدایِ رسا گفت:
- بگو وارد بشن.
اَدرا بیرون رفت و چند ثانیه بعد، صدایِ خدمتکارِ تالار تویِ فضا پیچید:
- حاکمِ سرزمینِ برفی و همسرشون...
- همینطوره پسرم. تو به عنوانِ یک شاه به دنیا اومدی. حالا فقط کافیه ثابت کنی که وارثِ واقعیِ این جایگاهی. این تخت، فقط وقتی به تو تعلق میگیره که نشون بدی تاریان و مردمش، اولویتِ اولِ زندگیت هستن.
لبخندی زدم و محکم گفتم:
- ثابت میکنم که هستم، مادر.
همون لحظه اَدرا با ابهتِ همیشگیش وارد شد. نگاهش رو به ما دوخت و گفت:
- سرورم، حکام رسیدن. اجازه ورود میدید؟
مادر به سمتِ تختِ سلطنتی رفت و روش نشست. با دستش به سمتِ راستِ خودش اشاره کرد که بایستم، مادیس هم سمتِ چپش مستقر شد. مادر با صدایِ رسا گفت:
- بگو وارد بشن.
اَدرا بیرون رفت و چند ثانیه بعد، صدایِ خدمتکارِ تالار تویِ فضا پیچید:
- حاکمِ سرزمینِ برفی و همسرشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش