• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
منشور قدرت:سرزمین تاریان
نام نویسنده:
ف.زینلی
ژانر رمان:
#فانتزی #درام
به نام خدای بخشنده مهربان
کد رمان: 2502
ناظر: @Till

659068_e1fa062462fa0fd84d3cb10737682131.jpg

خلاصه:
من زندگی عادی داشتم که در پدر و مادر و دوستم خلاصه می‌شد تا این‌که یک فرد و یک اسم مرا به دنیایی برد که اسمش هم نامشخص و مبهم بود، تاریان!
آن‌جا بود که من فهمیدم من یک منشورم، منشوری که انعکاس قدرت است و
دشمنی دارد که می‌خواهد این منشور را در هم شکند.
از او فقط یک اسم دانستم، کریستین ولی او برایم روشن کرد که از همه دشمنانم بزرگ‌تر است و
برای نابود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

Hani.Nt

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/18
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
13,985
امتیازها
33,373
مدال‌ها
18
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Hani.Nt

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
سال‌ها در غبارِ ندانستن گم بودم؛ غریبه‌ای در آینه‌ که نام و نشانش را نمی‌شناخت اما سرنوشت، نقشه‌ای دیگر برایم کشیده بود. زمانی فرا رسید که دیگر جای پنهان شدن نبود؛ باید بیدار می‌شدم. باید بندهای آن پسرکِ ناآگاه را از روحم می‌گسستم و در ردای سنگین و پرشکوهِ یک شاهزاده جای می‌گرفتم.
سرزمینم، با تمامِ زخم‌ها و آرزوهایش، به من چشم دوخته بود. گویی خاکِ این دیار فریاد می‌زد که نیازمندِ محافظ است. در این میان، شب برای من تنها یک گذارِ ساده نبود؛ شب خودِ حقیقت بود، رازی سیاه و عمیق که در رگ‌هایم نفوذ کرده بود.
حالا، در حالی که نگاهِ آن اژدهای کوچک به من دوخته شده و پیوندی ناگسستنی میانِ ما شکل گرفته، می‌دانم که وارثِ چه حقیقتی هستم. من نگهبانِ این رازِ شبانه و محافظِ این سرزمین‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
صدای دویدن سکوت ترسناک جنگل رو می‌شکست، در نور ماه شبح چهار نفر دیده می‌شد که بی توقف به سمت مکان نامعلومی می‌رفتن، تا اینکه کنار درخت قدیمی که خشک شده بود ایستادند، نفر آخر که مردی قد بلند و قوی هیکل بود جلو اومد و دستش رو رو به درخت گرفت و گفت:
- آلتویتی ورودا*
دروازه ای دایره‌ای شکل باز شد که رنگای آبی و بنفش در آن در حال چرخیدن بودن، رو به آن سه نفر کرد و با صدایی بم گفت:
- زودتر برید باید این جواهر رو در جای امنی نگه دارین.
هر سه نفر با تکان دادن سر وارد دروازه شدن و دروازه بسته شد، مرد تبری حاضر کرد و درختو قطع کرد، درخت مثل خاکستر در هوا پخش شد، مرد تعظیمی کرد و گفت:
- ببخش ولی برای نجات سرزمینم مجبور بودم.
و عقب گرد و با شتاب به سمت نامعلومی رفت.
***​
مرلین:
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
نشستم سر صبحانه‌ام یهو یه حسی بهم گفت که انگار مامان و بابا همش دارن نگام می‌کنن. با تعجب سرم رو که بلند کردم، دیدم هر دوتاشون مشغول کار خودشون هستن؛ پس اون حسِ عجیبِ من از کجا می‌اومد؟
خلاصه، صبحانه‌ام که تموم شد، از سرِ میز بلند شدم و بهشون گفتم:
- یادتون نره، من ساعت نه منتظرتونم.
همین‌طور که داشتم می‌رم، بابا با یه حالتِ مخصوصی زد زیر دستم و گفت:
- برو بابا! ساعت نه اونجاییم، تو هم بی‌خیالِ این استرس‌ها باش و فقط از مصر برامون تعریف کن.
زیر لب با خودش غر زد:
- واقعاً که… چقدر پسرِ پروئه.
مامان هم فقط لبخندی زد و با چشماش بهم علامت داد که برم اتاق.
سریع خودم رو رسوندم به اتاق و از توی کمد، اون کت‌وشلوار مشکیِ همیشگی رو درآوردم. پیراهن مشکی با اون خط‌های طلاییِ محو و کروات مشکی رو هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
وارد موزه که شدم، سریع رفتم سمت اتاقم. کیفم رو پرت کردم روی میز و در رو پشت سرم بستم. راستش، نمی‌دونم چرا اون لحظه دلم می‌خواست یکم از بقیه فاصله بگیرم. یه راست رفتم سمت بخش مصر باستان. پیتر رو دیدم که بالای سرِ بچه‌ها ایستاده بود و داشت با یه هیجان خاصی براشون توضیح می‌داد که باید چیکار کنن.
اون پنج‌تا تابوتِ لعنتی رو که از مصر آورده بودیم، توی کمدای شیشه‌ایِ مخصوص چیده بودن. درِ همه‌شون باز بود و وسایلِ همراهشون هم کنارشون توی ویترین‌های دیگه بود تا برای مراسمِ رونماییِ اصلی آماده بشن. کلاً یه هفته وقت داشتیم؛ دولت مصر سفت‌ و سخت گرفته بود و بعد از یه هفته باید همه‌چیز رو برمی‌گردوندیم سرِ جاش.
همون‌طور که داشتم به تابوت‌ها نگاه می‌کردم، یه حسِ خیلی سنگین و عجیبی نشست روی دلم. انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
همین که نشستیم، انگار یه هوای سنگینی توی سالن پخش شد. همه اون خبرنگارها، با اون دوربین‌ها و دفترچه‌هایی که توی دستشون بود، جوری نگامون می‌کردن که انگار از آسمون افتاده بودیم، قیافه‌شون داد می‌زد که «این دوتا بچه چکار می‌کنن اینجا؟ پس اون متخصص‌های باسابقه و پیرمردها کجا رفتن؟» واقعاً از اون نگاه‌های شک‌برانگیز خسته شده بودم؛ انگار که داشتن می‌پرسیدن با چه حقی ما رو آوردن اینجا.
همه چیز از وقتی شروع شد که یکی از خبرنگارها دستش رو بالا برد. آقای استاین با اون صدایِ رسمی‌اش گفت:
- بفرمایید.
بعد نگاهی به من انداخت و گفت:
-میشه خودتون رو معرفی کنید؟
یه لحظه مکث کردم، سعی کردم صدام رو آروم و محکم کنم تا اون حسِ کلافگیِ توی چشمام رو نبینن. گفتم:
- من مرلین شالود هستم، فارغ‌التحصیل رشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
هنوز هیجانِ نشست خبری تمام نشده بود که یکی از خبرنگارها، انگار که دنبال یه حفره می‌گشت تا سوالش رو بپرسه، دستش رو بالا برد و پرسید:
- ببخشید، دقیقاً چند تا تابوت توی اون مقبره پیدا شده؟
پیتر، که انگار از قبل برای این لحظه تمرین کرده بود، خیلی خودمانی و مطمئن جواب داد:
- ما در طول کاوش‌های خودمون، موفق شدیم شش تا تابوت پیدا کنیم.
همون لحظه، انگار یه سکوتِ سنگین توی سالن نشست. همه با تعجب و با چشم‌های گرد شده به ما نگاه می‌کردن. همون خبرنگاری که سوال رو پرسیده بود، با یه لحن که انگار می‌خواست ما رو مچ‌گیری کنه، دوباره پرسید:
- ولی شما که الان از پنج نفر اسم بردید! چطور شد که شش تا تابوت پیدا کردید؟
من دیدم پیتر داره با اون لبخندِ کج و کوله‌اش بهم چشمک می‌زنه، پس برای اینکه خونسردیِ خودمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
داشتم با احتیاط جلو می‌رفتم. یه حسی، یه چیزی شبیه به غریزه یا همون “حس ششم” لعنتی، داشت بهم هشدار می‌داد. انگار یه دستِ نامرئی داشت بهم می‌گفت «مراقب باش، تله‌های زیادی سر راهته.» نمی‌دونم این حس از کجا می‌اومد، ولی همین که بهم دستور داد، پاهام رو خشک کردم.
درِ سنگینِ مقبره رو با دستگیره‌ی قدیمی‌اش باز کردم و اولین قدم رو برداشتم. من جلوتر از همه بودم که یهو… انگار یه برق از مغزم گذشت. همون حسِ ترس، دوباره بهم فرمان داد: ایست!
مثل یه مجسمه خشکم زد. نفسم رو حبس کردم و خیلی آروم، با چشم‌های نیمه‌باز، به زیر پام نگاه کردم. قلبم داشت توی دهنم می‌زد. اگه فقط یک میلی‌متر دیگه پام رو جلو می‌آوردم، آجرِ زیر پام می‌شکست و من پرت می‌شدم توی اون سیاهیِ بی‌انتها. معلوم نبود اون پایین چه چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
***​
زمان حال:
از اون لحظه که پیتر با اون لبخندِ شیطانی، سکوت رو توی سالن شکست، انگار یه خونسردیِ کاذب دوباره برقرار شد. پیتر بالاخره تونسته بود اون انرژیِ منفی و خبیثِ درونش رو تخلیه کنه؛ مخصوصاً وقتی دید چطور خبرنگارها — که بیشترشون خانم‌هایِ باوقار و جدی بودن — با شنیدن اون حقیقتِ تلخ درباره‌ی بردگان، از تعجب و انزجار، خشکشون زده. همه می‌دونستن که نباید این حرف رو بزنه، ولی خب، پیتر از اینکه ببینه بقیه چطور از عصبانیت یا شوک، “کرم” می‌کشن، لذت می‌برد.
اون همیشه یه جمله داشت که مثل یه ضرب‌المثلِ مسخره رو کولش می‌کرد: انسان از خاک درست شده، خاک کرم داره، پس انسان هم کرم داره!
من می‌دونستم این حرف‌ها همه‌اش از اون شیطنت‌هایِ بی‌پایه‌اش هست، ولی در عین حال، نمی‌تونستم جلوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا