- تاریخ ثبتنام
- 12/11/19
- ارسالیها
- 436
- پسندها
- 4,516
- امتیازها
- 21,413
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #21
با پاهای لرزانی که از کنترلم خارج شده بودند، در حال دویدن بودم و به سرعت از کنار ساغر و افسانه گذشتم. صدای افسانه را شنیدم که گفت:
- آهای! هستی! صبر کن ببینم داری کجا میری؟ نکنه دیوونه شدی؟ الان میفتی مُخت داغون میشه! هستی؟ فراز! تو روخدا بگیرش، نذار اینجوری بره، الان یه بلایی سرش میاد... .
فضای وسیع مقابلم پُر از سنگ و چاله بود. هر چیزی که فکرش را میکردم وجود داشت. یک ردیف بطری پلاستیکی و چوب و ظرف یکبار مصرف را پشت سر گذاشتم، در آن بین خودم را دختری بالدار تصور میکردم که در حال پریدن و جهیدن از روی موانع هستم. حسابی شوکه شده بودم و جیکم در نمیآمد! احساس کردم دستی پشت لباسم را محکم گرفت و مرا به شدت عقب کشید. تعادلم را از دست دادم و با شتاب به عقب پرت شدم. در اثر برخورد با جسمی...
- آهای! هستی! صبر کن ببینم داری کجا میری؟ نکنه دیوونه شدی؟ الان میفتی مُخت داغون میشه! هستی؟ فراز! تو روخدا بگیرش، نذار اینجوری بره، الان یه بلایی سرش میاد... .
فضای وسیع مقابلم پُر از سنگ و چاله بود. هر چیزی که فکرش را میکردم وجود داشت. یک ردیف بطری پلاستیکی و چوب و ظرف یکبار مصرف را پشت سر گذاشتم، در آن بین خودم را دختری بالدار تصور میکردم که در حال پریدن و جهیدن از روی موانع هستم. حسابی شوکه شده بودم و جیکم در نمیآمد! احساس کردم دستی پشت لباسم را محکم گرفت و مرا به شدت عقب کشید. تعادلم را از دست دادم و با شتاب به عقب پرت شدم. در اثر برخورد با جسمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش