• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اتُمیک | مائده.خلف کاربر انجمن یک رمان

راجع به زندگی شخصیِ کدام یک از اعضای گروه اتُمیک کنجکاو هستید که نویسنده بیشتر بنویسه؟

  • ا. جاوید

    رای 0 0.0%
  • ۲. طاهر

    رای 0 0.0%
  • ۶. جمشید

    رای 0 0.0%
  • ۸. کیوان

    رای 0 0.0%
  • ۹. امیرحسین

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    12

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #361
شکیب نگاهش را مابین دِلین و مریم خانم چرخاند و گفت:
- برای اولین دفعه یه خدمتکار خانم استخدام کردم. توافق کردیم که در ماه دو بار برای نظافت خونه بیاد. صبح تا ظهری کارش طولش می‌کشید و منم با اعتماد کامل بهش، سرکار می‌رفتم و وقتی کارش تموم می‌شد و مرخص می‌شد، می‌رفتم خونه.
کمی به سکوت گذشت. سپس در ادامه گفت:
- حدوداً یک ماه بعد متوجه می‌شم که خانم تو خونه‌ی من دعا و جادو گذاشته که من عاشقش بشم.
دِلین خندید و مریم خانم متعجب گشت. شکیب با چشمان گشاد شده از فرط حرص و عصبانیت گفت:
- چطور متوجه شدم؟! دیدم بالشتم صدای کاغذ میده. روبالشتی رو که در میارم، می‌بینم بله دعاست! بلند شدم تمام خونه رو گشتم. فقط سی، چهل تا دعا من از تو پذیرایی، همین‌جا، پیدا کردم. به احتساب دعاهایی که تو مواد غذاییم بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #362
سپس متعجب گفت:
- ماه‌های اول و دوم خوب بود! همچنان وقتی که خانم مشغول نظافت بودن، من می‌رفتم بیرون که معذب نباشن. یه شب که مشغول تلویزیو‌ن تماشا کردن بودم، متوجه می‌شم که یکی از مجسمه‌هام نیست. مجسمه‌ی مورد علاقه‌ام بوده و من عادت داشتم که همیشه نگاهش کنم. حالا خونه شکل مسجد شده، ولی اون موقع خیلی به خونه‌ی شلوغ علاقه داشتم. یه کم که بیشتر دقت می‌کنم متوجه می‌شم وسایل بیشتری از خونه‌ام نیست.
سپس مات و مبهوت در ادامه گفت:
- حتی به لباس‌هام هم رحم نکردن!
دِلین خنده‌کنان "وای" و مریم خانم متعجب از اتفاق پیش آمده برای پسرک گفت:
- چه آدمایی پیدا می‌شن.
- چیزی به خانم نمی‌گم. یه روز صبح که برای نظافت تشریف میارن خونه‌ام، من به این بهانه که دارم می‌رم سرکار، سوار ماشین می‌شم و سر کوچه می‌ایستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #363
سپس مات و مبهوت دستانش را از هم باز کرد و گفت:
- خدایا! چی به سر خونه و زندگیم اومده که این بو اصلاً نمی‌خواد کم‌تر و کم‌تر بشه. همسایه‌مون خدا براش خوش بخواد، بهم اطلاع می‌ده که چند تا خانم به خونه‌ی شما رفت‌وآمد دارن. من دیگه متوجه موضوع می‌شم. آقا برای نظافت که میاد، دوست دخترهاش رو میاره تو خونه‌ی من!
با عصبانیت در ادامه گفت:
- اینجا رو کرده بود کثافت‌خونه، از مواد و نوشیدنی گرفته، تا کارهای غیر اخلاقی‌ای که به دلش نمونده بود که تو این خونه انجام نداده باشه.
دِلین قهقهه زد که شکیب متعجب نگاهش کرد. دِلین درحالی‌که خجالت‌زده می‌خندید گفت:
- ببخشید تو رو خدا...من الآن ناراحتم که دارم این‌طوری می‌خندم. از ناراحتیمِ که... .
خنده‌اش اجازه نداد که ادامه دهد. شکیب بی‌تفاوت نسبت به این موضوع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #364
دِلین متأثر از شنیدن حرف‌هایش گفت:
- خدا فقط به کسایی فرصت عوض شدن می‌ده که بدونه واقعاً از ته دل‌شون می‌خوان که تغییر کنن. بعضی‌ها رو به حال خودشون رها کرده. چون دیگه ازشون گذشته که بخوان درست بشن.
و صدای آیفون که نشان می‌داد حداقل یکی از مهمان‌هایشان رسیده است.
در حیاط پشت میز ناهارخوری دور یکدیگر جمع شده بودند. مریم خانم کنار شوهرش و دِلین کنار پدرش قرار داشت. محیا بی‌آنکه ارتباط چشمی‌ با دِلین و خانواده‌اش داشته باشد، حواسش به شکیب و محمد بود؛ که کنار منقل ایستاده بودند و بر سر اینکه چه کسی کباب سیخ کند، بحث می‌کردند. دِلین خیره به محیا به طرز سلام و احوالپرسی‌اش فکر می‌کرد که هیچ خوشش نیامده بود.
- محمد تو مهمون منی، برو بشین لطفاً.
محمد با سیخ در دستش به شانه‌ی شکیب ضربه‌ای زد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #365
در حال میل کردن شام بودند، که زنگ آیفون به صدا در آمد. محمد عذرخواهی کرد و از جا برخاست. پس از باز کردن در با شهرزاد مواجه شد. نه درود و سلامی قصد کرد وارد شود که محمد گفت:
- الآن زمان مناسبی برای دیدن برادرت نیست.
شهرزاد کمی نگران و ترسیده از حال برادرش خیره در چشمان محمد توام با حرص گفت:
- لطفاً گمشو کنار.
محمد کنار رفت و شهرزاد با دیدن مهمان‌ها که حدس می‌زد دِلین و خانواده‌اش باشد، خیالش آرام گرفت و خوشحال از آنکه خوب موقعی آمده، با آن‌ها سلام و احوالپرسی کرد. نوبت به معرفی که شد شهرزاد گفت:
- من برادر... .
شکیب به تندی به میان حرفش آمد و دستپاچه گفت:
- دوستم شهرزاد مثل برادرم می‌مونه.
پشت به او قرار گرفت و دستانش را به روی شانه‌اش گذاشت.
- عادت داره منو برادرش معرفی کنه... .
و او را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #366
خب بی‌شعور! انتظار داشتی با دل شکسته‌اش، صاف در چشمانت نگاه کند و به تو تبریک بگوید بابت انتخابت؟ محمد به اجبار با شهرزاد هم‌صحبت شد و او را وادار کرد با او وارد بحثی شود. شهرزاد متوجه اوضاع شد و همراهی‌اش کرد. شکیب وارد بحث‌شان شد، دِلین نظر داد، وحید درصدد توضیح بحث پیش آمده برآمد. جو به کل به سمت و سوی خوبی رفت؛ و رضایت‌بخش شکیب شد. ممنون محمد و شهرزاد شد که درکش کردند و برای لحظه‌ای کمک به حفظ آبرویش کردند.
کیاوش کنار کیوان قرار گرفت و پس از خاموش شدن صدای تیراندازی، رُها با علامت طاهر به سمت ماشین مورد نظر شلیک کردند. هدف را به رگبار بستند و آن سه ماشین پلیس نیز با وجود اردشیر نمی‌توانستند به کمک دوست‌شان بروند. هدفی که مورد اصابت رُها و طاهر قرار گرفته بود برای جان سالم به در بردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #367
پلیس پشت سرش به او کوفت، خودش نیز در اثر ضربه‌ی وارد شده به کیاوش برخورد کرد. همچنان نیروها به سمت‌شان تیراندازی می‌کردند و مجالی برای اقدام کردن به آن‌ها نمی‌دادند.
کیاوش توام با خشم گفت:
- کلاید از من فاصله بگیر!
کیوان با صدای بلندی گفت:
- نمی‌تونم.
به این خاطر که فضای کمی برای گریز داشتند. از پل که خارج شدند، کیوان از کیاوش فاصله گرفت. طاهر آماده‌ی تیراندازی شده بود اما مهلتش نمی‌دادند که از خود حرکتی بروز دهد.
سرفراز: مهلکه رو سمت کیانپارس و منطقه‌های شلوغ نبر بی‌کی.
کیاوش: نیازی نمی‌بینم از تو دستور بگیرم.
سرفراز توام با خشم به میز کوبید و با صدای بلندی گفت:
- برو به جهنم پدرسگِ کره‌خر!
شاهین نگاهش کرد که سرفراز در ادامه رو به او گفت:
- من دیگه نمی‌تونم شاهین. بذار پسرت هر گوهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #368
نیروهای پلیس برای در امان ماندن از به رگبار بسته شدن توسط این دو وحشیِ ناپاک از شکیب فاصله گرفتند؛ که محمد و عرشیا دست از تیراندازی برداشتند. وارد پل هفتم شدند. شکیب را که از دوستانش جدا شده بود، مورد محاصره قرار دادند. محمد و عرشیا به تندی در خودشان مچاله شدند. هنگامی‌که به سمت‌شان تیراندازی شد، شکیب بی‌آنکه عکس‌العملی در خور این حرکت داشته باشد، ترسیده و نگران سرش را پایین گرفت که در همین حین با شلیک به تایر، ماشین از کنترل خارج و چند بار به دور خودش غلتید و سپس زمانی متوقف شد که در موانع به روی سقف قرار گرفته بود و هر لحظه امکان داشت در رود کارون سقوط کند. سرفراز با شنیدن صدای غلتیدن ماشین، مدام نام‌شان را فریاد می‌زد و جوابی از بابت آنچه که اتفاق افتاده بود می‌خواست.
کیاوش و کیوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Madhklf

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/20
ارسالی‌ها
461
پسندها
5,744
امتیازها
21,773
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #369
شاهین رو به جمشید با صدایی گرفته و مغموم گفت:
- به افسان بگو چهار، پنج نفر از افرادش رو بفرسته به موقعیت. این‌ها موفق نمی‌شن.
و سپس جمع را ترک کرد. جمشید نفسش را عمیق به بیرون دمید و زیر لب "خیلی‌خب" گفت.
رُها عرشیا را از ماشین خارج کرد و طاهر با دیدن وضعیت محمد که متوجه شد خودش به تنهایی نمی‌تواند به او کمکی برساند، همان‌طور نگاهش کرد که محمد با صدای بلندی گفت:
- شکیب رو از ماشین بیار بیرون.
با تن صدایی مغموم و بی‌آنکه به آن چیزی که به زبان می‌آورد باور داشته باشد، در ادامه گفت:
- من خودم رو نجات می‌دم.
طاهر تعلل نکرد و به تندی به سمت شکیب رفت. در مچاله شده را باز و سعی در بیرون آوردن شکیب کرد. دستش را به روی شیشه گذاشت و هنگامی‌که خواست آن را از شکم شکیب در بیاورد، وحشیانه او را به عقب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا