- تاریخ ثبتنام
- 9/6/20
- ارسالیها
- 461
- پسندها
- 5,744
- امتیازها
- 21,773
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- #361
شکیب نگاهش را مابین دِلین و مریم خانم چرخاند و گفت:
- برای اولین دفعه یه خدمتکار خانم استخدام کردم. توافق کردیم که در ماه دو بار برای نظافت خونه بیاد. صبح تا ظهری کارش طولش میکشید و منم با اعتماد کامل بهش، سرکار میرفتم و وقتی کارش تموم میشد و مرخص میشد، میرفتم خونه.
کمی به سکوت گذشت. سپس در ادامه گفت:
- حدوداً یک ماه بعد متوجه میشم که خانم تو خونهی من دعا و جادو گذاشته که من عاشقش بشم.
دِلین خندید و مریم خانم متعجب گشت. شکیب با چشمان گشاد شده از فرط حرص و عصبانیت گفت:
- چطور متوجه شدم؟! دیدم بالشتم صدای کاغذ میده. روبالشتی رو که در میارم، میبینم بله دعاست! بلند شدم تمام خونه رو گشتم. فقط سی، چهل تا دعا من از تو پذیرایی، همینجا، پیدا کردم. به احتساب دعاهایی که تو مواد غذاییم بود...
- برای اولین دفعه یه خدمتکار خانم استخدام کردم. توافق کردیم که در ماه دو بار برای نظافت خونه بیاد. صبح تا ظهری کارش طولش میکشید و منم با اعتماد کامل بهش، سرکار میرفتم و وقتی کارش تموم میشد و مرخص میشد، میرفتم خونه.
کمی به سکوت گذشت. سپس در ادامه گفت:
- حدوداً یک ماه بعد متوجه میشم که خانم تو خونهی من دعا و جادو گذاشته که من عاشقش بشم.
دِلین خندید و مریم خانم متعجب گشت. شکیب با چشمان گشاد شده از فرط حرص و عصبانیت گفت:
- چطور متوجه شدم؟! دیدم بالشتم صدای کاغذ میده. روبالشتی رو که در میارم، میبینم بله دعاست! بلند شدم تمام خونه رو گشتم. فقط سی، چهل تا دعا من از تو پذیرایی، همینجا، پیدا کردم. به احتساب دعاهایی که تو مواد غذاییم بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر