• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گل برفی | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها 8,213
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
گل برفی
نام نویسنده:
بریسکا
ژانر رمان:
#عاشقانه #معمایی
کد رمان: 3147
ناظر: MAEIN MAEIN


400232100535_261606.jpg
خلاصه رمان:
علی سرنوشت من بود؛ رنگ عشق را در چشمانش دیدم؛ اما مهناز (خواهرم) عشقم را دزدید. باورش برایم سخت بود، قلبم آتش گرفت؛ اما کسی که باید در جهنم بسوزه، این من نبودم، خواهرم هم نبود. این موضوع را سال‌ها بعد فهمیدم. مسیر زندگی علی را بار دیگر سر راهم قرار داد و پرده از راز ازدواج‌شان برداشته شد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

YEGANEH SALIMI

مدیر تالار کتاب + منتقد آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,662
پسندها
8,738
امتیازها
33,973
مدال‌ها
25
سطح
16
 
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : YEGANEH SALIMI

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
اصولاً پشت هر زخم یک خاطره نهفته است. جای زخم کنار ابروی سمت راستم مال دوران کودکی‌ام است، جایش درد ندارد؛ فقط من را یاد آن خاطره می‌اندازد. اما امان از زخمی که روی قلبم بود. یک جراحت عمیق که جایش با هیچی از بین نرفت؛ حتی با جراحی پلاستیکی زمان...زخم خاطره‌ها هیچ وقت خوب شدنی نیست.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
- خب، دختر و پسر برن صحبت‌هاشون رو بکنند، ان‌شاءالله به نتیجه برسند.
با شوک سرم‌ را بالا آوردم و نگاهم را به مادرم دوختم، تمام حواسش به مهناز بود. می‌خواستم داد بزنم، بگویم:
(مامان! این درست نیست, علی عشق منه، نه اون)

ولی وقتی که علی از جایش بلند شد و به دنبال خواهرم راه افتاد، صدا در گلویم خفه شد و احساس کردم از درون شکستم. هردوی‌شان در برابر چشم‌های ناباورم از پله‌های سمت راست هال بالا رفتند و وارد اتاق مهناز شدند. دیگر در حال خودم نبودم، نفس کشیدن برایم مشکل شده بود، احساس می‌کردم قلبی در سینه‌ام نیست. توجه‌‌ای هم به اطرافم نداشتم، تمام هوش و حواسم را علی با خود برده بود. دقایقی بعد وقتی‌که از پله‌ها پایین آمدند، مانند یک مجسمه فقط نگاهشان می‌کردم. هرکدام بدون حرف سرجای‌شان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
در همین لحظه تقه‌ای به در اتاقم خورد، جواب ندادم، حوصله هیچ‌کس را نداشتم. بعد چند لحظه صدای دخترانه تینا بلند شد:
- موگه!
با درد نالیدم:
- تینا، تنهام بذار!
با بغض گفت:
- آبجی!
جوابی ندادم.
- در رو باز کن، خواهش می‌کنم!

- تینا برو...لطفاً! حالم خوب نیست، نمی‌تونم ببینمت!
- واقعاً منو نمی‌خوای ببینی؟
خیلی خنگ بود، با عصبانیت داد زدم:
- نه نمی‌خوام ببینمت، حالیت شد؟!

- باشه عزیزم ولی مواظب خودت باش! حالت که بهتر شد، با هم حرف می‌زنیم، باشه؟
ولی من دیگه هیچ‌وقت حالم خوب نمی‌شد. وقتی دید جوابش را نمی‌دهم از در فاصله گرفت و رفت. زانوهایم را بغل کردم و دوباره شروع به هق‌هق کردن، کردم. علی جانم بود، احساسات من نسبت به او یکی دو روزه نبود، من سال‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
ریختن قطره‌های آب روی پوست بدنم برایم آرامش می‌داد. از بچگی هر وقت دلم می‌خواست گریه کنم، حمام می‌رفتم و زیر دوش آب گریه می‌کردم که کسی من را نبیند. ولی آن‌روز، وقتی برای آرام کردن خودم نداشتم. باید می‌رفتم، جای من دیگر در آن خانه نبود. با این تصمیم موهای خرمایی‌ام را که تا شانه‌هایم می‌رسید؛ از دو طرف پیچاندم و پشت سرم با یک گیره وصلش کردم. سپس سراغ کمدم رفتم، چمدانم را برداشتم و رو تخت گذاشتم. با چشمانی اشک‌بار لباس و تمام وسایلی که لازمم می‌شد، داخل چمدانم مچاله کردم و زیپش را بستم. کارم که تمام شد، در اتاقم را باز کردم، سرکی به بیرون کشیدم، می‌خواستم، ببینم هنوزم مهمان‌ها هستند یا نه؟ صدای مامانم را که شنیدم از رفتن‌شان مطمئن شدم. به مهناز می‌گفت:
- می‌تونستی جواب مثبت را در جلسه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
چشمان نگرانش روی تمام اجزای صورتم می‌چرخید. پلک‌هایم را به هم زدم تا مانع ریختن اشک‌ شوم:
- مامان! اجازه بده، بدون حرف، یه مدت از خونه دور باشم؛ واقعأ بهش احتیاج دارم.
- باشه عزیزم، اونجا هم خونه خودته. اما یک سوال، سعی کن! بتونی، جوابم و بدی.
- چشم مامان جانم!
- پای علی در میونه؟

قطره اشک لج‌باز خودش را به بیرون پرتاب کرد. هوف، لعنتی. سرم را پایین انداختم. قادر به پاسخ‌گویی نبودم؛ فقط اشک‌هایم بودند که حسی از درد درونم داشتند. آهی کشید:
- عزیزکم!
من را در آغوشش کشید، دست‌هایش را دورم حلقه کرد. سرم را روی سینه‌اش که بهترین ماوا و پناه‌گاه بود، گذاشتم و اشک‌هایم نم‌نم روی گونه‌هایم پایین ریختند و کمکم صدای هق‌هقم نیز بلند شد. مامانم حرفی نمی‌زد، بجایش آن‌قدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
بوسه‌ای بر دستانش زدم:
- چشم مامان جانم!
صورتم را غرق بوسه کرد و من را به سینه‌اش فشرد. با صدای جیغ موبایلم از آغوشش بیرون آمدم و بعد گرفتن موبایل از داخل جیب مانتویم نگاهی به آن انداختم با دیدن شماره رایان که تک زنگ خورده بود، گفتم:
- با اجازه‌تون برم مامان، رایان نزدیکه!
چشم‌هایش را به معنی باشه، بر روی هم قرار داد. چمدانم را به دستم داد و در حالی‌که بدرقه‌ام می‌کرد، با هم از هال خارج شده، وارد راه‌رو طویل شدم. کفش‌های کتونی‌سفید با خط‌های مشکی‌ام را برداشته و بعد از پوشیدن آن لبخند کم‌رنگی به مامانم که خاموشانه نگاهم می‌کرد زدم. در را باز کرده و با دلی پر از درد، از خانه خارج شدم. هوا سوز داشت، باد خنکی که به صورتم خورد باعث شد، نگاهم را به آسمان بدوزم. آسمان ابری بود و دسته‌ای از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
وقتی ماشین را به حرکت در آورد، به معنی واقعی قلبم از جایش کنده شد، خیلی واضح حس می‌کردم یک نیمه از آن را جلوی خانه‌مان جا گذاشتم. بلافاصله شیشه ماشین را پایین کشیده و برای آخرین بار نگاهی به مامانم انداختم، نگاهش پرغبار بود، دلم گرفت‌.
رایان: نمی‌دونم چی‌شده؟ ولی سعی کن، قوی باشی عزیزم!
بدون نگاه بهش باشه‌ای گفتم و به نشانه خداحافظی دستی برای مامانم تکان دادم که متقابلا" با لبخند محوی دستی برایم تکان داد. چقدر دل‌تنگ نگاه پرمهرش، آغوش گرمش می‌شدم. قلبم بدجور تیر می‌کشید. با کنار رفتن پرده سفیدرنگ اتاقم که مشرف به کوچه بود؛ ناخودآگاه نگاهم به سمت بالا کشیده شد. صورت سفید مهناز با موهای مشکی بلندش نمایان شد. لعنتی خیلی خوشگل‌‌تر از من بود، هر سال ملکه زیبایی مدرسه می‌شد. چشم‌های درشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

briska

کاربر سایت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
207
پسندها
1,535
امتیازها
9,913
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
سپس دست‌هایش را در دو طرفش باز کرد، چشم‌هایش را بست، صورتش را به سمت آسمان بلند کرد و نفس عمیقی کشید. ناخودآگاه لبخندی محو‌ بر لبانم نشست. چشمان آبی با پوست گندمی و موهای خرمایی داشت، ته‌ریشش آنقدر به صورتش می‌آمد که نمی‌شد بدون آن تصورش کرد. چقدر خوبه که داشتمش، نمی‌دانم پاداش کدام کارم بود که خداوند چنین داداشی برایم عطا کرده بود. قطرات درشت باران به صورتش برخورد می‌کردند و او با لذت خاصی هوای تازه به ریه‌هایش می‌کشید. وقتی سرش را پایین آورد قطرات باران از سر و صورتش می‌چکید:
- حالا نوبت تویه عزیزم، بیا امتحان کن آجی!
خودمم خیلی مایل بودم، ناخودآگاه صورتم را سمت آسمان گرفتم، چشم‌هایم را بستم. قطره‌های درشت باران به صورتم می‌چکید، مانند مواقعی که از شدت ناراحتی زیر دوش می‌ایستادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا