• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لحظه‌های پُر دردسر | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع miss_marynovel
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 226
  • بازدیدها بازدیدها 13,736
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    #طنز #عاشقانه #پلیسی
  • کاربران تگ شده هیچ

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
623
پسندها
6,186
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #221
مهرنوش آروم از جاش بلند شد و نزدیک پله‌ها رفت. شایان و آذرخش خیلی مشتاق بودن بدونن من دیگه از چی می‌ترسم. حرصی به هر دوشون چشم‌غره رفتم.

مهرنوش:

- عشقم، من که نمی‌خوام بگم، تو به شدت فوبیای ارتفاع داری!
جیغ بلندی زدم:
- مهرنوش، می‌کشمت!
دویدم سمتش که از پله‌ها بالا رفت. همه از خنده پخش زمین بودن. فقط نگاه آذرخش بود که لحظه‌ی آخر لرزه به قلبم انداخت. سری تکون دادم و دنبال اون عجوزه رفتم تا یه کتک حسابی ازش بکشم.
نزدیک اتاق شراره گرفتمش.
- مهرنوش، خیلی خری! باید بزنم دو شقت کنم.
با خنده دستاش رو بالای سرش برد:
- جون مادرت از خونم بگذر! (بعد کوبید به در اتاق شری) شراره وا کن، الان عزرائیل خشمش رو بر من فرو می‌آورد!
- خیلی دیوونه‌ای، باید خفت کنم.
یقه‌اش رو گرفتم تا حسابی قلقلکش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
623
پسندها
6,186
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #222
لپم رو گاز گرفتم، و بی‌هوا نفسم رو با فوتی بیرون فرستادم.
حالا این حرفی رو که زدم چطور جمع کنم، بابا این فرشاد رو ول کنی از همه خوش میاد!
آه بهتره فعلا حالش رو خوب کنم اما در کل فرشاد برای رسیدن به حساب جواد بهترین گزینه برای شراره هست.
ولی واقعا از رفتارش معلومه به شراره بی‌میل نیست!
حالا شاید خدا خواست و توی این راه این دوتاهم سرشون به سنگ خورد و باهم مزدوج شدن مثل فری و مهدی.
به سقف خیره شدم و زیر لب گفتم:
«خدایا، حال می‌کنی چه خوب بین بنده‌هات وصال تشکیل میدم؟»
یکم دیگه باهاش حرف زدم و به زحمت آرومش کردم، فقط من این جواد رو ببینم باباش رو درمیارم، پسره اُزگل!

***
- فرشاد سوتی ندی‌ها!
فرشاد: باشه بابا حواسم هست.
تو آشپزخونه کنار کابینت وایساده بودیم و داشتم فرشاد رو می‌ساختم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
623
پسندها
6,186
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #223
با شدت هولش دادم و از کنارش گذشتم.
پسرِ زشت بد ترکیب! اگه خودش باشه هیچی نیست، من باشم مشکل داره. اَه… عجب گیری کردم! شیطونه میگه همین حالا پاشو برو. شانس آورده که من حرف شیطون رو گوش نمیدم!
بافتم که روی مبل بود رو برداشتم و بدون هیچ سر و صدایی یواشکی سمت حیاط رفتم.
ساعت هشت بود و هوا حسابی تاریک شده بود.
شونه‌ای بالا انداختم و سمت تاپی که گوشه حیاط دورتر از استخر بود رفتم و روش نشستم.
این کاراش دیگه خیلی بی‌خوده. می‌خواستم پیشنهاد بدم از مریم کمک بگیریم تا این شایان رو زیر نظر خودمون بگیره، اما حیف... ولش کن!
بذار خودش جونش دربیاد، زحمت بکشه، پیداشون کنه.
بعد این مهمونی هم دیگه هیچ کمکی بهشون نمی‌کنم.
با عصبانیت همینطور به آذرخش می‌شمردم که صدای قدم ‌های آرومی توجه‌م رو جلب کرد.
سرم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
623
پسندها
6,186
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #224
با شدت هولش دادم و از کنارش گذشتم.
پسرِ زشت بد ترکیب… اگه خودش باشه هیچی نیست، من باشم مشکل داره! اَه… عجب گیری کردم! شیطونه میگه همین حالا پاشو برو، ولی شانس آورده که من حرف شیطون رو گوش نمیدم!
بافت صورتیم رو که روی مبل بود، برداشتم و یواشکی بدون هیچ سر و صدایی، سمت حیاط رفتم.
ساعت هشت و هوا حسابی تاریک شده بود. شونه‌ای بالا انداختم و سمت تاپی که گوشه حیاط، دور از استخر بود رفتم و روش نشستم.
این کاراش دیگه خیلی بی‌خوده… می‌خواستم پیشنهاد بدم از مریم کمک بگیریم تا شایان رو زیر نظر خودمون داشته باشیم، اما حیف… ولش کن! بذار خودش جونش دربیاد، زحمت بکشه، پیداشون کنه. بعد این مهمونی هم دیگه هیچ کمکی بهشون نمی‌کنم.
با عصبانیت و دل‌خوری، به آذرخش می‌شمردم که صدای قدم‌های آرامی توجه‌م رو جلب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
623
پسندها
6,186
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #225
دستش رو از روی دهنم برداشت. خواستم جیغ بزنم که بلافاصله سردی تفنگ رو کنار گردنم حس کردم.
تفنگ رو بالا آورد و دقیق کنار شاهرگم نگه داشت.
- خیال برت نداره... به نفعته ازش دوری کنی.
فشار اسلحه روی گردنم بیشتر شد. سوزش سردی فلز توی پوستم نشست و یه قطره اشکِ سمج، بی‌اجازه، از گوشه چشمم چکید.
- دوباره هم رو می‌بینیم... برای حرف‌های مهم، خودت رو آماده کن.
ازم فاصله گرفت. مثل مسخ شده‌ها بهش نگاه می‌کردم... دختر ضعیفی نبودم، اما... یه آن ترس عجیبی کل وجودم رو فراگرفته بود.
با شنیدن صدای آذرخش که پشت هم من رو صدا می‌زد، مرد سیاه‌پوش سمت دیوار‌های ویلا رفت و قبل پریدن گفت:
- می‌بینمت!
همین که از دیدم خارج شد. براثر فشار عصبی که توی اون یه لحظه بهم وارد شده بود. روی زمین پرت شدم و آروم شروع به گریه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
623
پسندها
6,186
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #226
اشک‌هام یکی پس از دیگری رون شدن.
- آشغال عوضی، فکر کردی کی هستی که من رو توی خونه‌ی خودم تهدید می‌کنی؟ ها؟ فکر کردی... یه لحظه هول شدم، وگرنه الان تو مرده بودی کثافت!
فحش آخر رو به حدی بلند گفتم که خودمم یکه خوردم.
آذرخش پشت هم چند باری به در کوبید اما بهش محل نذاشتم.
دستم رو سمت دهنم بردم و شروع به جویدن ناخون‌های تازه لاک زدم شدم.
- نکنه کل ویلا دوربین کار گذاشتن؟
گوشه به گوشه‌ی اتاق رو از نظر گذروندم.
سریع تلفنم رو برداشتم و سمت حموم رفتم.
شیر آب رو باز کردم که صدای آب فضا رو پر کنه، بعد شماره احمد رو گرفتم.
احمد: سلام خانم!
تمام حرص و عصبانیت رو سرش خالی کردم.
- کوفت سلام! کدوم گوری هستی ها؟ این آشغال‌های بی‌عرصه‌ای که جای خودت اینجا گذاشتی، چی هستن؟ ها؟ چرا نیومدی؟ مگه قرار نبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
623
پسندها
6,186
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #227
آسمون هر از گاهی رعد و برق ریزی می‌زد، اتاق رو روشن می‌کرد و دوباره همه‌چی می‌رفت تو تاریکی.
اما امروز به اندازه‌ی کافی حالم بد شده بود، بنابراین این صدا دیگه من رو نمی‌ترسوند...حداقل امروز!
تو حال خودم بودم که صدای قورباغه‌ی شکمم بلند شد!
دستی روش کشیدم، آخه الان وقتش بود!
کلافه بالشت رو سمت دیوار پرت کردم، مثل زامبی‌های بی‌عصاب از اتاق خارج شدم و سمت آشپزخونه رفتم.
در یخچال رو باز کردم.
این یخچال کوفتی چرا هیچ‌وقت چیزی که من می‌خوام توش نیست؟
من غذای درست‌حسابی می‌خوام… نه این مسخره‌بازیا.
بی‌حوصله مقداری کیک خامه‌ای توی ظرف ریختم و بعد بستن در یخچال، خواستم روی کابینت بشینم که با دیدن چهره‌ی ترسناک شایان جیغ خفه‌ای کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم.
- وای خدا، بترکی شایان که زهره ترکم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا