• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لحظه‌های پُر دردسر | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع miss_marynovel
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 294
  • بازدیدها بازدیدها 14,483
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    #طنز #عاشقانه #پلیسی
  • کاربران تگ شده هیچ

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #241
اما این قرارداد از کجا اومد؟ چطور آذرخش می‌دونه اما من نه!
خیلی گذرا حرف‌های اون مرد راجع‌ به قراردادی نامعلوم توی ذهنم تداعی شد.
عجب!
سپهری به یکی اشاره زد و بعد چند دقیقه چند برگه به دستش داد‌.
کمی به جلو خم شدم و دست‌هام رو روی زانوم گذاشتم‌.
متفکر گفتم:
- قضیه این قرار داد چیه؟
سپهری: آقای مهرانفر بهتون توضیح ندادن؟!
یهویی اعصابم بهم ریخت، موندم این وکیل منه یا وکیل آقای مهرانفر!
ابروهام بهم گره خورد و با چشم‌های گرد شده گفتم:
- چرا من باید از ایشون بشنوم؟
آذرخش من رو به سمت عقب کشوند، چشم‌هاش رو ریز کرد و جوری برخورد کرد که حرفی نزنم اما من بهم برخورده بود.
سپهری که معلوم بود از برخورد من جا خورده، دستی روی هوا تکون داد و با خنده‌ی گفت:
- متأسفم خانم رمضانی فکر نمی‌کردم ناراحت بشین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #242
سپهری اومد مسئله رو جمع کنه که صحرایی دستش رو به حالت سکوت بالا برد و متقابلاً با لبخند گفت:
- عجیب یا عادی، شما پولش رو می‌گیرین، نگرانیتون بی‌مورده.
نگاه گذرایی به آذرخش انداختم که نسبت به قبل آروم‌تر و خنثی‌تر شده بود.
بی‌خیال سمت میز خم شدم و با همون لبخند گفتم:
- اره حق با شماست من پولش رو می‌گیرم، اما باید خوب بدونی که نیازی به این پول‌ ندارم.
صحرایی: این فقط یه اجاره‌ی کوتاه مدت هست و هیچ مشکلی پیش نمیاد، برعکس به نفع شرکت شماست، و البته پول نه، اعتبار رو بالا می‌بره.
سپهری با اشاره به آذرخش گفت:
- درسته، آقای مهرانفر هم خودشون، برای شرکت کار می‌کنن و از این مدل مسائل خبر دارن.
معلوم نیست این سپهری به نفع من کار می‌کنه یا بقیه! قبلاً قابل اعتمادتر بود.
پوفی کشیدم و بی‌حوصله از جام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #243
شایان با تکون دادن سرش با خنده تأیید کرد، اصلاً ضایع بود چاخان میگه. معلوم نیست توی این چند روز چی شده؟
دهن کجی به شایان کردم و دست مریم رو گرفتم و سمت دیگه سالن کشوندم.
مریم معترض گفت:
- وای مها دستم رو داغون کردی؟ آیی، برو پیش نامزد خودت دیگه، سپهری هم که هست من رو می‌خوای چیکار؟
گوشه‌ی سالن نزدیک به قفسه‌های انتهایی که پر از نوشیدنی بود، ایستادم و یکم اینور اونور رو دید زدم و متقابلاً دوتا دست‌هاش رو گرفتم و گفتم:
- می‌دونی چیه؟ این سپهری خیلی مشکوک شده، نمی‌دونم هم شاید به قول تو ذهنم مشمئز شده اما هر چی هست من فعلاً بهت نیاز دارم.
- چی شده مگه؟
- یه بارکی اومده میگه این قرار داد رو امضا کن؛ خودش همه مراحلش رو انجام داده و فقط امضاء من مونده، کلاً بی‌اطلاع من.
- چه عجیب‌!
- بدتر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #244
تک خنده‌ای کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد.
- چه بانمکی بانو، افتخار یه دور رقص رو به بنده می‌دین؟!
لبخند تصنعی زدم و از لباس مریم کشیدم تا یه راهکار بندازه که مجبور نشم باهاش برقصم.
لبخند دندون نمایی زدم و داشتم دستم رو سمتش می‌بردم که احمد به همراه یه خانم مو بلوند که یه لباس صورتی کوتاه پوشیده بود، نزدیکمون شد.
بلافاصله بازوی فرخی رو گرفت با عشوه موهای لختش رو روی هوا پراکنده کرد و گفت:
- فرهاد جان مگه قرار نبود با هم برقصیم.
فرخی که معلوم شد اسمش فرهاده، دست بالا رفته‌ی من رو با اون یکی دستش گرفت و بعد از گذاشتن یه بوسه‌ی چندش‌آور گفت:
- شرمنده لیدی زیبا، مثل این‌که این بار از دستم در رفتین.
چشمک کوتاهی زد و همراه اون دختر مو بلوند از کنارمون دور شد.
مریم بعد رفتنشون پقی زیر خنده زد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #245
فشاری به کمرم وارد و خودش رو بهم نزدیک کرد، آروم زیر گوشم گفت:
- منم خوب بلدم تو رو عاشق خودم کنم، نگاهی به سمت چپت بنداز!
کمی صورتش رو ازم فاصله داد، به گفته‌اش سرم رو کج کردم و طرف چپ خودم رو نگاه انداختم.
کمی چشم‌هام رو ریز کردم، اما متوجه چیزی نشدم، منظورش چیه؟
سوالی بهش خیره شدم؟!
تک خنده‌ای کرد و دوباره چاله گونه‌اش هویدا شد اما به زیبایی قبل نبود، زشتی رفتارش توی چهرش بدجور تأثیر گذاشته بود.
بی‌خیال خواستم ازش جدا بشم که با دست آزادش فکم رو گرفت و با تحکم و دندون‌های کلید شده‌اش گفت:
- همون دختره چشم درشته، با موهای فرفری... !
مکث کرد و ادامه‌ی حرفش رو خورد، متقابلاً به همون قسمت خیره شدم.
صدای بوم‌بوم آهنگ و رقص نور باعث شده بود، هم گوش و هم چشم‌‌هام کمی دودو بزنه.
درسته مریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #246
کراواتش رو رها کردم و با تعلل ازش جدا شدم.
چشم‌هاش کاملاً قرمز شده بود و هر آن ممکن بود مثل یه اژدها از بینیش آتیش روانه بشه..
خداروشکر همون لحظه برق‌ها روشن شد و آهنگ ملایم با یه آهنگ دیگه عوض شد.
نگاهی به ناخون‌هام انداختم، بین ناخون اشاره و وسطم یه کوچولو خون نشسته بود.
پس بگو چرا طرف قرمز شده و داره با صدای بلند، حرصی نفس می‌کشه.
کتش رو کمی عقب بردم و دستم رو روی پیرهن سفید رنگش کشیدن.
لبخند دندون نمایی به روش زدم و به جای خالی اون مرد، در کنار مریم نگاه گذرایی انداختم، توی همون لحظه‌ی چرت و پرت گویی من، چون فکر کرده باهاش راه اومدم رفته!
با حرص بهم نزدیک شد و خواست با دندون‌های کلید شده‌ش چیزی بگه که، انگشت اشاره‌م رو به علامت سکوت روی لب‌های نرمش گذاشتم و آروم به ریشش نزدیک کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #247
با پورخند گفت:
- کاری نکردی آره؟ آخ که تو چقدر رو داری؟ کل حاضرین تورو با اون صحرایی نکبت دیدن فکر کردی چون برق‌ها خاموش بود همه کورن آره؟!
بی‌تفاوت لب زدم:
- خوب دیده باشن که چی؟
حسابی از عصبانیت حرص می‌خورد و دست به سمت گردنش برد و کمی ماساژ داد و با خشم بیشتری گفت:
- دِ آخه نفهم، تو که نمی‌تونستی دو روز خودت رو نگه داری بی‌خود کردی وارد این ماجرا شدی، یعنی دختر به بی‌جنبه‌ای تو نوبره والا!
وا من که کاری نکردم حالا اون اگه اشتباه دیده که نباید بی‌خودی من رو قضاوت کنه، تا حالا کسی این‌جوری تحقیرم نکرده بود، حسابی آمپر چسبوندم و مثل خودش با داد گفتم:
- هی حق نداری سر من داد بزنیا، بی‌جنبه خودتی فهمیدی، منم کار اشتباهی نکردم که بخاطرش بخوام به تو توضیح بدم.
لبی تر کرد و با ریز کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #248
در بالکن با صدای تِقی باز شد و احمد با چهره‌ای عبوس داخل شد.
آذرخش گردنش رو به سمت عقب سوق داد؛ تونستم احمد رو بهتر ببینم. چشمای بادامی‌اش رو ریز کرده و با عصبانیت به آذرخش خیره بود.
احمد: هیچ معلوم هست این‌جا چه خبره؟
آذرخش سرفه‌ی مصلحتی کرد که همون لحظه به عقب هولش دادم و تندی سمت احمد رفتم. با گرفتن بازوش، پشتش پنهان شدم.
آذرخش، با چهره‌ای پوکر فیس رو به احمد گفت:
- چیزی نیست، بیا این ور مها!
از پشت سرش براش زبون درازی کردم و خیلی مظلوم گفتم:
- نوچ! (آستین کُت احمد رو کشیدم) احمد... این آذی من رو اذیت می‌کنه. یه چیزی بهش بگو!
همزمان، شایان و مریم جلوی در بالکن ظاهر شدن و متعجب به ما نگاه می‌کردن‌.
واقعاً موقعیت خنده‌داری بود. درست وقتی که لازم داشتم، هیچ‌کدومشون نبودن. همین که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #249
دست به سینه شدم و به میله‌ها تکیه دادم، با بیخیالی گفتم:
- چیه؟ دهنت چرا بازه؟ ببند مگس میره توش.
با صدای بلند زیر خنده زد جوری که انگار نه انگار چند لحظه پیش درحال جنگ بودیم.
لبخند ریزی بهش زدم. چی میشه همیشه این‌جوری باشی؟
آذرخش: خدایی جرأت داری جلوی خودش هم بگی؟!
- صد در صد شک نکن!
همون لحظه احمد وارد بالکن شد و با یه چشم غره به سمت آذرخش گفت:
- همه دنبال شما می‌گردن بهتره بیشتر از این معطلشون نکنین.
- باشه بابا اَه، راستی اون لحظه که لازمت داشتم کجا بودی؟
سرش رو پایین انداخت و با اخم غلیطی گفت:
- با فاصله‌ی نه چندان زیادی پشت شما بودم.
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و با دهان باز مونده گفتم:
- آ آ یعنی تو دیدی اون چی گفت و چی‌کار کرد با این حال جلو نیومدی؟!
احمد: درسته!
آذرخش: اون وقت چرا؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #250
لبخند نمکی زدم و با نگاه عاشقانه‌ای به سمت آذرخش دستش رو سفت فشردم.
- مهم‌ترین بخش این مهمونی، اعلام ازدواج من و آذرخش عزیزم هست!
میشد خشم و تعجب رو توی چهره‌ی تک تکشون خوند، مثل این‌که همه‌شون برای من نقشه کشیده بودن.
لبخند عمیق‌تری زدم و دست‌هام رو دور بازوی آذرخش حلقه کردم.
اونم متقابلاً به روم لبخند زد، حسابی توی نقشش فرو رفته بود.
بعد از یه سخنرانی کوتاه میکروفون رو به دست دی‌جی دادم.
همهمه شده بود و همه مشغول بحث راجع‌ به این موضوع بودن و تنها کسایی که با حالت‌های متفکر و پوزخند به من خیره بودن، پدر شایان و صحرایی بودن!
اهمیتی بهشون ندادم، چند مرد سمت آذرخش اومدن و البته یکیشون، رئیس هیئت مدیرِیی بود که توش به عنوان یه کارشناس کار می‌کرد.
آستین احمد رو کشیدم و با لبخند تصنعی گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا