• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تجربه کردم | الهام علیزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ema
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 28
  • بازدیدها بازدیدها 879
  • کاربران تگ شده هیچ

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #21
داشتم‌ به حرفاشون گوش می‌کردم می‌دونستم
اصغری‌حالا‌حالا آدمی نبودکه به‌کسی اعتمادکنه،
صدای حامد‌ دوباره‌به گوشم‌رسید که می‌گفت:

- پدرمن،من می‌دونم که توآدمی نیستی که فورا
اعتماد کنی ،ولی فکرنمی‌کنی زیادی‌بهش میدان دادی؟

- گفتم که من حواسم کاملا بهش هست؟

- من بهتون هشداردادم،حالا نگین چراحواسمو جمع نکردم .

دیگه حرفی نزدند ومن برگشتم اتاقمو وروتخت خودم لم دادم، سودا هم رفته بود کتابخانه،اونم مثل من خوره کتاب بود.
توفکررفته بودم عشق مورات تو قلبم رخنه کرده بوداصغری می‌گفت من باید کاری کنم تااون به من علاقه‌مند بشه ومن اونوگول بزنم کاری کنم تمام دار وندارش دست اصغری بیوفته.حالا بحث علاقه من هم نبود من دختری نبودم که جون خودمو وخصوصا خواهرمو به‌خطر بندازم.
گوشیم منو از عمق فکرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #22
مورات کنارنگه داشت ازماشین پیاده شدیم داشت‌به سمت‌کافه می‌رفت که مانع شدم وگفتم:

- نه، آقامورات امروز‌می‌خوام بیشتروقتمو بیرون
بگذرونم البته اگه ازنظرشمااشکالی‌نداره؟.

- نه معلومه که‌اشکالی نداره،پس‌هرکجاکه شما
انتخاب کنید ،همون‌جامی‌ریم.

- اگه می‌شه بریم توی‌یکی ازاون آلاچیق‌ها که‌روبه دریاست‌بشینیم،نظرتون چیه؟

- خوبه،پس شمابرین بشینین ومن برم‌ازاون‌کافه
نزدیک‌دوتا‌شکلات داغ‌بگیرم وبیام.

سری‌به‌نشانه تائیدتکون دادم ورفتم سراغ‌یکی از
آلاچیق‌ها وتوی اون‌نشستم ومنتظرمورات موندم‌تابرگرده.

***
به دریازل‌زده‌بودم بچه‌هاداشتن شن‌بازی می‌کردن وآب‌رو به سروصورت هم می‌پاشیدن
مادروپدراشونم‌ نشسته بودند وباذوق وخنده‌به اون‌ها نگاه می‌کردن،چقدردل‌شاد بودندنه غمی
ونه ناراحتی‌داشتنددوست داشتم‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #23
باورم نمی‌شدمورات‌اعتراف کرده‌بود بااینکه سخت بود برام‌که به مردهای‌این‌دور‌و زمونه‌
اعتمادکنم‌ولی عشقم‌بهش اونقدرزیادبودکه نتونستم بهش نه بگم فقط یه سوال پرسیدم .

- چرا من؟ این همه دختر دوروبرت هست که می‌تونی یکی رو انتخاب کنی.


- من دختر‌هایی‌که هر روز بایکی هستندووفاداری توخونشون به حدصفررسیده‌رو
ملاک‌خوبی برای اذدواج نمی‌بینم ، توپاکی،دختری نیستی‌که‌‌ سعی‌کنی خودت‌رو به
کسی‌تحمیل کنی،تو‌یک دختراز یک خانواده‌ی هستی‌که همه درمورد خانواده‌ات تعریف می‌کردندورواسم خانواده‌ات قسم می‌خوردندودرست بودنت بیش‌ترازاین مشخص
می‌شه بااین‌که‌پدرومادرت‌روازدست دادی بعداز
مرگ اون‌ها بازم پات‌روکج نذاشتی واین باندی‌که الان توش هستی بخاطربدی آدمایه روزگارمثل‌حامده که‌تورو به این وضعیت‌
کشونده‌وگرنه‌تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #24
- سوین جان‌تو نظرتودرموردمن نگفتی؟

چی‌باید می‌گفتم، دروغ چرا، ازاعتماد کردن‌دوباره می‌ترسیدم اگه یک‌روزی‌مورات‌منو
ول می‌کردومی‌رفت چی‌کارباید می‌کردم.
من بنابه تجربیاتم ازاعتماددوباره‌واهمه داشتم.
من‌خیلی ازسختی‌هاروپشت‌سرگذاشته بودم بااین‌که هنوزتواین‌باندولجن‌زاریش‌گیرکرده‌بودم
ولی حداقلش‌سالم بودن جونمو‌تضمین کرده‌بودم واجازه نمی‌دادم کسی‌به من‌وخواهرم
صدمه‌ای بزنه.
مورات باحرفی که‌زد ته‌دلم کمی آروم‌شد.

- من به‌خاطرت صبرمی‌کنم هرچه قدرکه توبگی
پنج‌سال،ده‌‌سال یابیست سال ولی نگونه.
می‌دونم سخته‌اعتمادکنی ولی باورکن عشق من
به توواقعیه،باورکن من بهت ثابت می‌کنم
جون سودارو‌هم تضمین می‌کنم نگران‌اونم نباش.

دوباره توعمق افکارم فرورفتم من برای‌مشورت
به یکی‌‌احتیاج داشتم شایدمن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #25
به خونه که رسیدم سودا دراز کشیده بود رو تخت وداشت کتابی که من داشتم میخوندم رو مطالعه میکرد منو که دید گفت:

- چرااینقدر دیر اومدی؟ چه خبرا؟

-مورات از من خواستگاری کرد.

-واقعا!؟ باورم نمیشه. تو بهش چی گفتی؟ نگو که رد کردی؟

-نه بهش گفتم اجازه بده راجب این موضوع فکر کنم. همین

سرشو انداخت پایین وباخجالت و صورتی که گل انداخته بود گفت:

- سهراب رو هم دیدی؟

کمی با خنده خم شدم به روش نگاه کردم وگفتم :

- نه ندیدمش، بلایی سرش آوردی فکر کنم سر به بیابون گذاشته

-ولی خب ناراحت نباش، همه چی درست میشه. میدونم تو دختر قوی هستی از پسش برمیایی.

کمی من ومن کرد وآخر نتونست تحمل کنه وبه حرف اومد

-راستش خواهرجون، دیشب نتونستم بخوابم فکرش بدجور افتاده تو سرم.. باورکن دست خودم نیست تا میام چشمامو رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #26
خودم دلم نمیخواست اینطور باهاش حرف بزنم ولی چه میشه کرد من همه ای این حرفارو بخاطر خودش زدم وصلاحشو
می خواستم خواهر یکی یه دونه من روز به روز داشت جلوی
چشمام آب می شد آخه من به جز اون کی رو داشتم که باهاش
حرف دلمو بزنم همه گرگ بودن در لباس بره.
بغلش کردم، کمی درد ودل کردیم مثل همیشه که خدمتکار اومد ومارو به صرف شام دعوت کرد. پاشدیم ورفتیم اصغری سرش
تو گوشیش بود که متوجه ماشد

- سوین شامتو بخور وباآراز برین دنبال این پسربی لیاقت من
ببینین کجاست کدوم گوری رفته هرچه قدر بهش زنگ میزنم
جواب نمیده، دستم بهش برسه کارش با کرام الکاتبینه
کی آدم میشه من نمیدونم.

سرمو انداختم پایین واین جمله اومد تو سرم که هروقت تو
آدم شدی اونم آدم میشه
یه چشم گفتم وشروع کردم به خوردن شام امشب خدمتکار
قیمه بادمجان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #27
قبل اینکه اون عوضی سر وکله اش پیدا بشه دردفتر اصغری رو زدم که بابیاتو اصغری وارد اتاق شدم

- چیکار کردین، پیداش کردین یا نه؟

-بله پیداش کردیم.

- خب، کجا بود ؟

- پیاده رو، داشت بایکی حرف می زد. بوی خیانت به مشامم می رسه.

- چی؟ یه بار دیگه بگو!؟

- پسرتون، حالا اسم باندرو نمیدونم داره بایک همکاری
میکنه تااطلاعاتی رو از شما به اونا بده.

-شنودی که گذاشته بودین به کاراومد صداشون رومیزارم
گوش بدین

ضبط گوشیمو از صدای حامد واون مرد گذاشتم ووقتی شنید مثل آتشفشان فوران کرد اونقدر داد وفریاد زد وآخرش مثل این که چیزی یادش بیاد گفت:گاوصندوق


مثل جت پرید سمت اطلاعات، اطلاعاتی که از باند وخودش وتمام
آدمایی که مشخصاتشون که تو این کار بودن حتی من
حتی چه کسایی که به دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #28
تیپمو عوض کردم وعینک دودیمو زدم به چشمام وسوئیچ رو از آراز گرفتم و راهی خونه یسناشدم یکی از آهنگ های
آرون افشار رو گذاشته بودم وگوش می دادم که رسیدم
منزل یسنا که دررو باز کرد واومد بیرون وباهم سلام احوال پرسی کردیم وراهی کافه شدیم.

- چرا سودا رو نیاووردی؟

- سودا خونه موند گفت سرم درد میکنه.

- یه کاری کن ترک کنه، سوین اون روز به روز داره آب میشه، تو نگرانش نیستی؟

- چرا، اتفاقا خیلی نگرانشم، تو فکر میکنی برام مهم نیست، خسته شدم از دستش نمیدونم چیکار کنم
که دست از این معتادی کوفتی برداره.

- میگی، یه فکری بکنم که بره ترک کنه

- نه بلخره خودش میکشه کنار، صبر کن.

-از کجا می دونی؟

- حالا بعدا بهت میگم.

سفارشاتمون آوردن من ویسنا هردومون عاشق کاپوچینو باکیک بودیم داشتیم از باهم بودنمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #29
بایسنا خدا حافظی کردم وماشین رو روندم سمت خونه دایی بی غیرتمون، همون طوری جلوی خونه نگه داشتم
وداشتم دید می زودم که زن دایی که نه زن عوضی رو دیدم داره با خوشحالی بچه هاشو سوار ماشین میکنه
چقدر حال می کرد بااون زندگی که داشت
مادرما هم مارو به کی سپرده بود به خیال خودش فکر
کرده بود زن داداشش خیلی ماهه وهمش ازاون تعریف
میکرد حالا نبود ببینه که این زنیکه که هیچ برادرش هم مارو رها کرد اصلا نمی پرسن ما تو چه وضعیتی هستیم
چیکار می کنیم چشمام از این همه بی تفاوتی پرشد
ماشین روروشن کردم وبرگشتم سمت خونه خودمون که
باسودا زندگی می کردم.
کلید تو در انداختم وباز کردم وغذارو بامخلفات که از بیرون خریده بودم رو میز گذاشتم وسودارو صدا زدم
انگار رفته بود دستشویی دررو زدم ولی در باز بود
رفتم تو که دیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا