- تاریخ ثبتنام
- 29/10/21
- ارسالیها
- 244
- پسندها
- 1,338
- امتیازها
- 10,133
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #31
دستبندِ مشکی رنگی که دور مچش بسته بود را به بازی گرفت و یک پایش روی پای دیگری انداخت. چشمان قهوهایش را به ساقی دوخت.
- چته بابا ساقی...هنوزم داری به اون خبرنگار بیشعور فکر میکنی؟ اونیکه اون همه راه رفت به اون آبادی من بودم، تو که با خیال راحت پشت میزت نشسته بودی.
دستش به خبرنگار نمیرسید، اما زورش که به نیما میرسید تا حداقل حرفهایی که پونه نمیتواند بزند را او بکوباند به صورت نیما. پلکهای بلندش نای باز شدن و نگاه کردن به وجدان بیخیال نیما را نداشت. گاهی از مردهای دور و بَرش بیزار میشد؛ درست مثل الان.
- درد من از یه چیز دیگهست...درد من تویی. تویی که به هیچوجه قصد نداری آدم شی. ببینم بازی کردن با احساسات آدما جزئی از کارته یا برات تفریح به حساب میاد؟
جملهی پایانی ساقی، حیرت را بر...
- چته بابا ساقی...هنوزم داری به اون خبرنگار بیشعور فکر میکنی؟ اونیکه اون همه راه رفت به اون آبادی من بودم، تو که با خیال راحت پشت میزت نشسته بودی.
دستش به خبرنگار نمیرسید، اما زورش که به نیما میرسید تا حداقل حرفهایی که پونه نمیتواند بزند را او بکوباند به صورت نیما. پلکهای بلندش نای باز شدن و نگاه کردن به وجدان بیخیال نیما را نداشت. گاهی از مردهای دور و بَرش بیزار میشد؛ درست مثل الان.
- درد من از یه چیز دیگهست...درد من تویی. تویی که به هیچوجه قصد نداری آدم شی. ببینم بازی کردن با احساسات آدما جزئی از کارته یا برات تفریح به حساب میاد؟
جملهی پایانی ساقی، حیرت را بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش