• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چَشمان سرد زمستان | ساپورا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ساپورا
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 55
  • بازدیدها بازدیدها 3,583
  • کاربران تگ شده هیچ

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #31
دستبندِ مشکی رنگی که دور مچش بسته بود را به بازی گرفت و یک پایش روی پای دیگری انداخت. چشمان قهوه‌ایش را به ساقی دوخت.
- چته بابا ساقی...هنوزم داری به اون خبرنگار بیشعور فکر می‌کنی؟ اونیکه اون همه راه رفت به اون آبادی من بودم، تو که با خیال راحت پشت میزت نشسته بودی.
دستش به خبرنگار نمی‌رسید، اما زورش که به نیما می‌رسید تا حداقل حرف‌هایی که پونه نمی‌تواند بزند را او بکوباند به صورت نیما. پلک‌های بلندش نای باز شدن و نگاه کردن به وجدان بی‌خیال نیما را نداشت. گاهی از مردهای دور و بَرش بیزار میشد؛ درست مثل الان.
- درد من از یه چیز دیگه‌ست...درد من تویی. تویی که به هیچ‌وجه قصد نداری آدم شی. ببینم بازی کردن با احساسات آدما جزئی از کارته یا برات تفریح به حساب میاد؟
جمله‌ی پایانی ساقی، حیرت را بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #32
با سَردرگمی از روی صندلی بلند شد و به کنار پنجره رفت. دلش می‌خواست سیلی محکمی زیر گوش نیما بخواباند، تا شاید کمی از حرص و عصبانیتش کاسته شود. می‌دانست که گاهی پونه هم مقصر است؛ اما به هیچ‌وجه نمی‌خواست در چنین شرایطی حق را به نیما بدهد. نگاهش را از بچه‌های در حال بازی گرفت و روی پاشنه‌ی پا چرخید.
- پونه تقصیری نداره...مقصر اصلی تویی...اصلاً یه نگا به خودت کردی نیما؟ یکم چشماتو باز کن...تو چرا نمی‌تونی خوب و بد و از هم تشخیص بدی؟ احمق اون دختر دوست داره. چی از این قشنگ‌تر که یکی باشه که آدمو انقدر دوست داشته باشه. تو چرا اینو نمی‌فهمی؟ چرا انقدر با این دختره سیما میری بیرون؟
دستی به گردنش کشید. حدس میزد که موضوع از این قرار باشد. بی‌محابا در چشمان ساقی خیره شد و با صراحت و صدای بَمش جواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #33
کاش بعضی‌ آدم‌ها را میشد عوض کرد. روبه‌رویشان بایستی و با صدای بلند فریاد برنی، سرشان را محکم به سنگ بکوبی، بزنی زیر گوششان تا وجدان خوابیده‌شان بیدار شود.
نیما هم مردی بود، مثل تمام مردان دیگر که خواستار زیبایی‌ها بودند. و در واقع از نظرشان این زیبایی هرچه بیشتر باشد، بهتر است. پونه دختر ساده‌ای بود. زیبایی‌های خاص خودش را داشت، مثل سیما که مربی ایروبیک بود، خیلی غلیظ آرایش نمی‌کرد، کفش‌های پاشنه بلند با شلوارهای جین نمی‌پوشید.
ساده لباس می‌پوشید و هر از گاهی هم رژ لبی صورتی به لب‌های گوشتیش میزد؛ اما زیبایی‌های سیما را نداشت. و چون زیبایی‌های او را نداشت همیشه یک چشمش اشک بود و چشم دیگرش خون!
از اول تاریخ، از روز نفس کشیدن آدم و حوا، از نقطه‌ی آغاز انسانیت، از ازل تا ابدیت؛ زن‌ها همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #34
***
همگی برای مهمانی امشب در هیاهو بودند. ساقی به آقا مسلم باغبان خیریه سفارش کرده بود تا باغ را زیباتر از همیشه آراسته کند، محوطه‌ای را در کنار باغ پرتقال در نظر گرفته بود تا شام را آنجا بخورند. بچه‌ها خوشحال بودند و با شور و هیجان بی‌نظیرِ کودکانشان این‌سو وآن‌سو می‌دویدند. برای دیدن مهمانی که ساقی از او برای آنها گفته بود، لحظه شماری می‌کردند.
با رفتن خورشید از سفره‌ی آسمان و آمدن ماه کامل در قلب آسمان، بالأخره شب رسید و عقربه‌ها ساعت هشت را نشان دادند. ساقی به همراه نیما و پونه به چیدن غذاها روی میز بزرگ و مستطیلی شکلی که مردها کنار باغ پرتقال گذاشته، مشغول بودند. نیما کمی با ساقی سَر سنگین شده بود و ساقی هم مدام سعی می‌کرد یک جوری از دلش در بیاورد.
باغ حال و هوای نابی را به خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #35
سبحان سوییچ ماشینش را به پونه داد تا به یکی از پسرها بگوید هدیه‌هایی که برای بچه‌ها گرفته است را بیاورد. پونه درحالی‌که لبخند تشکرآمیزی را به روی او می‌پاشید، سوپپچ را گرفت و به پیام که از آشپزهای خیریه بود سپرد.
طبق سفارشات ساقی، بچه‌ها خیلی مؤدبانه و در نهایت احترام با سبحان احوال‌پرسی کردند و با شیرین‌زبانی از او تشکر و بعضی از بچه‌ها هم با لحن و شیوه‌ی حرف زدن خودشان از او تقدیر می‌کردند. سبحان که تا به حال در عمرش این همه بچه را با هم ندیده بود، حال عجیب و غریبی به او دست داده بود. چون شرکت و کار کردن در آن را خیلی دوست داشت؛ هیچ‌وقت به کاری جز آن رسیدگی نمی‌کرد. همیشه آدم‌های مورد اعتمادی داشت که امور خیریه‌هایش را به آنها واگذار کند. اگر ساقی او را دعوت نمی‌کرد، محال بود برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #36
ساقی معذب شده بود؛ فکر نمی‌کرد سبحان به فکرش برسد که برای بچه‌ها این همه کادو بگیرد. آخه مرد خشک و مغروری مثل او را چه به این کارها. نمی‌دانست در قبال این همه محبت‌هایی که این مرد بی‌وقفه به او و این بچه‌های مظلوم کرده، چه کار باید بکند. هیچ‌وقت محبت کسی را بی‌جواب نمی‌گذاشت؛ اگر کسی قدمی برایش بَر می‌داشت او کیلومترها برایش جبران می‌کرد. همین خصلت‌هایش بود که او را از همه‌کس متمایز می‌کرد.
مگر تا به حال چند مرد در دورو وَرش دیده بود که این چنین به بچه‌های کار توجه کند؟ چند موجود زنده را دیده بود که به فقر و تنگدستی بی‌اعتنا نباشد. بعد از پدرش سبحان فروزان دومین نفر بود؛ متشکرانه به سبحان چشم دوخت.
- راضی به این همه زحمت نبودیم آقای فروزان...همین که خودتون تشریف اوردید به همه چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #37
سبحان بی‌آنکه حرفی بزند نگاهش را به بچه‌ها دوخته بود. نمی‌خواست این صحنه‌ی زیبا که غصه در آن جایی نداشت را از دست بدهد. به این فکر می‌کرد که کاش مادرش هم اینجا بود. کاش او را هم با خود آورده بود. از آنجا که عاشق بچه‌ها بود یقیناً امشب برایش شبی به یاد ماندنی میشد.
یک آن چشمانش در نگاه آرام و بی‌ریای ساقی ثابت ماند. نگاه تشکرآمیز ساقی به او می‌فهماند که چقدر شادی این لحظه‌ها را مدیون اوست. گاهی، ناخودآگاه بی‌آنکه خود بفهمند چشمانشان بهم گره می‌خورد؛ از آن گره‌های کوری که سخت حتی با انگشت و دندان هم باز نمی‌شد. گویی با هم حرف می‌زدند، کلمه رَد و بدل می‌کردند؛ اما مگر میشد همین نگاه کوتاه و بی‌معنی از چشمان تیز و برنده‌ی شکوفه قِسِر در برود. تاری از موهای اکستنشن بلوندش را از زیر شال خردلیش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #38
وقتی شکوفه مسیر نگاهش را دنبال کرد و به آن پسرک رسید، آرام صدایش کرد:
- سبحان؟
همزمان که نگاهش را به سمت صدا می‌چرخاند، بغض سنگینش را قورت داد.
- جانم؟
چشمان سبز روشن شکوفه برقی زد و کیلوکیلو قند در دلش آب شد. نمی‌خواست نهایت رضایتش را از این چهار حرفی که سبحان در چنین وقتی به کار گرفته بود را بروز دهد. صدای ظریف و نازُکش حالا بیشتر از قبل شاد بود.
- فکر کنم از اینجا خیلی خوشت اومده...منم اولش که اومده بودم خیلی با بچه‌ها بهم خوش گذشت. این بچه‌ها به آدم انرژی خاصی میدن.
سبحان «جانم» را به هرکسی نمی‌گفت؛ خصوصاً اگر شخص مقابلش زن باشد. اما نقش شکوفه در زندگیش خیلی پُر رنگ بود. از زمان دانشگاه با هم بودند و با هم کار می‌کردند. همان‌طور که دستش را از جیب شلوارش بیرون می‌کشید، صدایش را صاف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #39
سبحان بی‌صدا مشغول خوردن بود، اما هزار و یک سوال در پیرامون ذهنش در حال دَوران بود. اهل سوال کردن نبود، اما از یک طرفی هم دلش می‌خواست همه‌چیز را راجع به ساقی بداند. این که چه‌شد این خیریه را راه انداخته و چگونه به تنهایی تا این جای راه را آمده است.
با خوردن دو قولوب آب و تنظیم صدایش که به خاطر غذا خوردن کمی نازک شده بود، خواست فرصت را غنیمت بشمرد و ابهامات ذهنش را برطرف سازد. نگاهش را بالا گرفت و به ساقی نگاه کرد.
- خانم کوشا چی‌شد که شما تصمیم گرفتید این خیریه رو راه بندازید؟ مسلماً پشت تمام این موفقیت‌ها و سختی‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن هست.
ساقی با اینکه بارها جواب این سوال را به اطرافیان داده بود، اما حالا و در این ساعات خوش نمی‌دانست که چه باید بگوید. همه‌ی چشم‌ها روی صورت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

ساپورا

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
29/10/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,338
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #40
موج آرامی از خنده بر لب‌های سبحان دوید. راحتی حرف‌های نیما او را به خنده وا می‌دشت. برخلاف نیما اهل بذله‌گویی نبود. نیم نگاهی به نیما انداخت و لبخندی شبیه به پوزخند گوشه‌ی لبانش جاخشک کرده بود.
- خانما موجودات خیلی پیچیده‌ای هستن...نباید هیچ وقت اونا رو دست کم گرفت.
نگاه‌های گرم و حتی بی‌احساسش، صدای آرام و با تحکمش، همه و همه دست به دست هم دیگر می‌دادند و افکار ساقی را مشوش می‌ساختند. ساقی همیشه در طرفداری از خانم‌ها پیش‌قدم بود اما حرفی نزد؛ یعنی نخواست که حرفی بزند. نمی‌دانست چرا نگاه‌های این مرد خیلی متفاوت‌تر نگاه مردان دیگر بود. شکوفه اما تاب نیاورد. در حاضر جوابی همتا نداشت. با نگاهی سرد و حق‌به‌حانب به نیما نگاه کرد:
- بَد نیست یکمم از آقایون بگین...شماها که اِندِ نامردی رو تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ساپورا

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا