• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از پس ظلمت بسی خورشیدهاست | حوا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Havvaa
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 3,962
  • کاربران تگ شده هیچ

Havvaa

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
121
پسندها
981
امتیازها
5,003
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #81
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Havvaa

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
121
پسندها
981
امتیازها
5,003
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #82
پیام رو خواند و گوشی رو روی میز انداخت. دستش رو زیر چونه‌ش کشید و با اخم به گوشی نگاه می‌کرد.
اصلاً اشتباه بود که این دختر رو وارد بازی کرده بود.
هر چی بود و نبود رو خودش پیدا کرده. فقط باید آشپزخونه و تولیدکننده اصلی رو پیدا می‌کرد، یا حداقل مجسمه‌ها رو با مواد پیدا می‌کرد! برای این‌کار قطعاً به این خانم صادقی نیاز داشت، البته باید اول مشتری گنده‌ای پیدا میشد تا جنس‌ها رو اونجا جا‌سازی کنند.
تقه‌ای به در اتاق خورد و بعد سروانی وارد شد.
- قربان با مجوز تفتیش خونه غفور و محل کارش موافقت نشد.
‌پفی کشید و به صندلی تکیه داد. خب مدرکی نداشت معلوم بود که موافقت نمی‌شود.
دست‌هایش رو روی شکمش گذاشت و گفت:
- در مورد سپهر چی؟
- ما دنبالش کردیم ولی به چیز مشکوکی نرسیدیم.
سر تکان داد و گفت:
- آرش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Havvaa

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
121
پسندها
981
امتیازها
5,003
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #83
فیلد بیمار رو سرجایش گذاشت و روبه همراه بیمار گفت:
- فردا صبح دکتر میان بهشون سر می‌زنن، حتماً سؤال داشتین یا مشکلی هست بپرسین چون دکتر یه مدت نیستن.
همراه بیمار سری تکان داد و تشکر کرد. از اتاق خارج شد و به سمت اتاق استراحت می‌رفت که گوشیش زنگ خورد.
بار سوم بود که مادرش زنگ می‌زد، بالاخره باید جواب می‌داد. گوشه‌ی سالن ایستاد و آروم گفت:
- بله؟
صدای جیغ مادرش بلند شد:
- درد، الهی بگم خدا چی‌کارت کنه. برای چی شکایت کردی از خشایار؟ مرض به جونت افتاده؟ این مرضیه رو به جون من انداختی... .
بین حرف مادرش پرید و گفت:
- بسه! خستم کردینا‌!
چشم‌هایش رو بست و نفس عمیقی کشید:
- حقش بود! مرضیه پسرش رو جمع کنه.
زهرا با گریه گفت:
- داداشم از صبح کلانتریه، اصلاً روم نشد باهاش حرف بزنم. آبروم جلوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Havvaa

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
121
پسندها
981
امتیازها
5,003
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #84
صنعان تا آخر غذا اخم‌ هایش در هم بود. به فکر سروین بود. آخه این دخترش همیشه هیجانی تصمیم می‌گرفت و کم اشتباه در زندگی‌‌اش نکرده بود. اون وقت‌ها که دبیرستانی یا بعدتر دانشجو بود، همیشه مچ‌اش رو با این پسر و اون پسر می‌گرفت.
آخر هم با یکی از همون‌ها ازدواج کرد و پسر تو زرد از آب درآمد. دخترش رو با بچه یک ساله ول کرد و رفت. الان هم از همان داستان‌ها می‌ترسید.
زودتر از بقیه از سر میز بلند شد.
- دست شما درد نکنه.
لیلا نوش جانی گفت و به رفتنش نگاه می‌کرد.
صنعان برگشت به پذیرایی و مشغول کتابش شد.
نورسان گردن کشید و نگاهی به پدرش کرد. سری تکان داد و روبه مادرش گفت:
- شما که می‌دونی اراک نرفته!؟
لیلا سرش رو تکان داد و گفت:
- مگه میشه من دختر خودم رو نشناسم. اون‌قدر بهش گیر دادم تا فهمیدم ۷.۸ ماهه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Havvaa

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
121
پسندها
981
امتیازها
5,003
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #85
خانم زارعی با شوق بغلش کرد و سپس گونه‌ش رو بوسید. آقای زارعی پاکتی که دستش بود رو به سمت لیانا گرفت و گفت:
- ببین برای دخترم چی خریدم.
سپس دستش رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید.
خانم زارعی با لبخند به سمت لیلا برگشت و گفت:
- سروین جان نیست؟
- نه یکی از دوستاش مریض بود رفته ملاقاتی...اِ...خونه‌‌ش یعنی، تازه مرخص شده.
آقای زارعی لیانا رو روی پا نشاند و گفت:
- غرض از مزاحمت، می‌خواستیم امشب لیانا رو ببریم.
صنعان و لیلا شوکه شده برای لحظه‌ای نگاهش کردند. لیلا نگاه از اون گرفت و پرسشگر به خانم زارعی نگاه کرد.
لیانا با کنجکاوی داخل پاکت صورتی را نگاه می‌کرد. چشمش به کارتون عروسک باربی خورد.
دخترک عروسک رو بیرون آورد و با مهربانی گونه پیرمرد و پوسید و گفت:
- ممنون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Havvaa

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
121
پسندها
981
امتیازها
5,003
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #86
حالا چای و شیرینی رو خورده بودند دیگه کنار پدرش ننشسته بود. روی صندلی تک گوشه‌ای از پذیرایی نشسته و در و دیوار رو نگاه می‌کرد.
همه چی قدیمی و از نظر اون خیلی قشنگ بود. خیلی سال بود که اینجا رو ندیده بود.
عمه‌ش همراه با خانمی که حدس می‌زد کمکی باشد مشغول چیدن میز شام بودند.
بقیه حرف می‌زدند، در مورد عروسی دختر عمو‌ش که چند وقت دیگه در تبریز برگزار میشد. مادرجون کارتی به دستش داده بود. کارت سفید و ساده که کمی شاین‌ داشت. کارت باز کرد و خواند.
« قلب من و تو را پیوند جاودانه مهری ست در نهان
پیوند جاودانه ما ناگسسته باد
تا آخرین دم از نفس واپسین ما
این عهد بسته باد

مهسا و علیرضا »

پس اسم یکی از دختر عموهایش مهسا بود. پاکت رو توی کیفش انداخت.
- کار و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا