• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان برگرد جبران می‌کنم | عسل کورکور کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Asal.k85
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 39
  • بازدیدها 1,028
  • Tagged users هیچ

رمان چطوره تا اینجا؟؟

  • عالیه

    رای 1 100.0%
  • خیلی خوب

    رای 0 0.0%
  • خوب

    رای 0 0.0%
  • نیاز به توجه بیشتر

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
  • نظرسنجی بسته .

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 5146
ناظر: MARYAM ABBASI Maryam Abbasi

نام رمان: برگرد جبران می‌کنم
نام نویسنده: عسل کورکور
ژانر: #عاشقانه#اجتماعی #درام

برگرد.jpg

خلاصه:
آتریسا دختری که در نوزده سالگی مالک ثروت به جا مانده از والدین فوت شده‌اش، می‌شه.
طی اتفاقاتی با چندین نفر دوست می‌شه که می‌تونن اون رو از حال روحی‌ای که درش قراره داره بیرون بکشه اما سوال اینجاست چرا پدیده از نوع‌های خودش انتقام می‌گیره؟!
و دردسر داشتن یه دایی جوون و خوشتیپ!
آیا این عشق شکوفته شده تموم می‌شود؟
پدیده چه نقشه‌هایی برای خراب کردن عشق بین آتریسا و محمد دارد؟
آیا این ثروت ممکنه کسانی رو به سمتش جذب کنه که نقشه شومی در سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,013
پسندها
10,749
امتیازها
29,873
مدال‌ها
27
سن
16
453261

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
من هم دلی دارم که گاهی اوقات درد می‌گیرد.
روزهای سختی را پشت سر گذاشته‌ام و حال نمی‌خواهم دوباره به آن ضعف سابق بازگردم. اینبار می‌خواهم قبل از آنکه کسی فرصت کند بدی‌ای در حقم انجام دهد خود همه را از خود برانم، اینبار من کسی باشم که دل بقیه را می‌شکند. زودتر از بقیه برای ریختن زهر ماتم در رگ‌هایشان اقدام کنم، حتی اگر آزاری به من نرسانده باشند.
آری من شکستم باید همه بشکنند، از مقابلم کنار برو... نمی‌خواهم با دیدن چشم‌هایت عهد خویش را زیر پا بگذارم.
نمی‌خواهم گرمای دستانت باعث ذوب شدن کوه نفرتم گردد، هنوز آدم‌های زیادی برای غمگین کرون باقی مانده است.
نمی‌خواهم دلم را دوباره ببازم مگر آنکه تضمین کنی طعم شکستن را باز نخواهم چشید.
تضمین می‌کنی؟! اگر نه دوباره به همان مرداب تنهایی خویش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
از سر قبر مامان و بابام بلند شدم و اشک‌هام رو پاک می‌کنم درست نزدیک سه ساله که ترکم کردین و دیگه پیشم نیستین. آخ خدا من چطور باور کنم دیگه پیشم نیستن چطور تحمل کنم غم دوریتون رو. من دختری ۲۲ ساله چی از این دنیا می‌خوام جز سایه پدر و مادر بالای سرم. تنهای تنهام از وقتی ۱۹ سالم بود و خبر مرگ پدر و مادرم رو شنیدم هنوز که هنوزِ نتونستم باور کنم پیشم نیستن و بدجور دلتنگشونم، خیلی زود رفتین عزیزانم.
پدرم ثروت زیادی داشت که بعد مرگش به من رسید اما من حاضرم کل ثروتم رو بدم و به‌جاش پدر و مادرم زنده بودن. خیلی خیلی سخته غم از دست دادن دوتا از عزیزترین‌هام.
تک فرزندم هم من هم پدرم؛ دیگه کسی رو ندارم نه پدربزرگی نه مادربزرگی نه پدری نه مادری و نه دوست صمیمی‌ای، فقط از دار دنیا یه دایی دارم که اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
با صدای موبایلم به خودم اومدم دلارام بود.
- بله دلارام؟!
دلی: سلام آتریسا جونم کجایی مگه قرار نبود بیای کافه‌ی همیشگی؟!
- سلام، ببخشید گلم کار داشتم طول کشید نیم ساعت دیگه اونجام.
دلی: باشه عزیزم پس فعلا!
- خداحافظ.
به سمت خروج از قبرستون راه افتادم سوار ماشین bmw مشکیم شدم و نگاهی از توی آینه به خودم انداختم کمی چشم‌هام قرمز شده بود که با یه آرایش ساده انجام شد و رنگ پریدگی صورتم از بین رفت. مانتو مشکی تنم رو درآوردم.
شیشه‌های ماشین دودی بود کارم راحت‌تر مانتوی کرم رنگی رو تنم کردم و شالم خوب بود.
کسی نمی‌دونست من پدر و مادرم رو از دست دادم و دوست ندارم هم کسی چیزی از گذشته‌‌ام بدونه؛ چون به هر کی گفتم بهم ترحم کرد و من از این رفتارشون بیزارم.
چند دفعه هم پرسیدن و من هی جواب سر بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
میلاد: چخبر آتریسا؟
- سلامتی خبری نیست تو چخبر؟
میلاد: سلامت باشی! خبرا که پیش شماست.
- ممنون! فعلا که خبرب نیست.
آرتمیس: به اکیپمون خوش اومدی آتریسا جون چند وقت بگذره یخت آب میشه.
- ممنونم.
لبخندی بهش زدم.
میلاد: ولله تو اینجوری بیشتر معذبش می‌کنی خو!
بقیه مشغول حرف زدن بودن و این وسط تنها چیزی که اذیتم می‌کرد نگاه خیره و لبخند‌های پر عشوه‌ی پدیده به محمد بود. وقتی هم که محمد توجهی نمی‌کرد حسابی توی ذوقش می‌خورد اما از موضع خودش پایین نمی‌اومد دختره‌ی ایکبیری.
یه ساعتی کنارشون بودم و بیشترین سعیم رو می‌کردم که نگاهم به پدیده نیفته از همین الان ازش خوش نمی‌اومد کینه‌ای نبودم منتها می‌دیدمش حس انزجاری بهم دست می‌داد و نمی‌دونم واقعا برای چی اینجوری میشم!
با صدای زنگ تلفنم گوشی رو برداشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد یه ربع رسیدم و پياده شدم وارد شرکت شدم با آسانسور به طبقه مورد نظرم رسیدم. به سمت میز منشی حرکت می‌کنم سرد و خشک میگم:
- به رئیست بگو فرهمند کارت داره.
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- لطفا منتظر بمونین جناب رفیعی فعلا جلسه دارن.
- کارم مهمِ باهاش تماس بگیر.
منشی: متاسفم.
عصبی گفتم:
- بهش میگی یا برم داخل اتاق.
از لحنم ترسید و تماس گرفت و گفت:
- آقای رفیعی! خانوم فرهمند تشریف آوردن میگن کار مهمی باهاتون دارن...بله چشم حتما.
قطع می‌کنه و میگه:
- گفتم که جلسه داره و کسی رو به حضور نمی‌پذیره.
- توی اتاقشِ.
سری تکون داد و به سمت اتاقش راه افتادم و به صدا زدن‌های منشی هم توجه نکردم در زدم و وارد شدم.
بدون این‌که به افراد داخل اتاق توجه کنم یه راست رفتم به سمت میزش و خشک و سرد گفتم:
- حالا دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
به دفتر دایی میرم رو به منشی میگم:
- بهشون اطلاع بدین آتریسا فرهمند اومده.
بعد از تماس اجازه رو میده در می‌زنم و با بفرمایید دایی داخل میشم و در رو می‌بندم کم به دیدنش میام ولی همیشه با هم در تماسیم.
- سلام دایی!
دایی: سلام! یه وقت به این دایی پیرت سر نزنی.
همین‌طور که به سمتش می‌رفتم گفتم:
- تو که می‌دونی سرم شلوغه و کارهای شرکت نمی‌ذاره، زن بگیر دیگه پیرمرد شدی رفت مردهایی توی سن تو نوه‌شون داره به دنیا میاد.
بغلش می‌کنم روی سرم رو می‌بوسه و میشینم روی مبل و روبه‌روم می‌شینه و میگه:
- فعلا زوده واسه ازدواج، چای یا قهوه؟!
متعجب ابرویی بالا می‌اندازم و میگم:
- خدایی کجا زوده تازه دیر هم شده، هیچ‌کدوم باید زود برم کارهای شرکت مونده، فقط اگه میشه زودتر کارم رو انجام بدین.
دایی: چشم، مدارک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
آرایش ملیحی کردم و بدون سر کردن شال پایین رفتم سر میز شام بخاطر این‌که به برکت خدا بی احترامی نکنم کلاه تیشرتم رو شرم گذاشتم و مشغول خوردن شدم.
بعد از اتمام غذا روی مبل نشستم و tv رو روشن کردن و خیره شده به صحفه‌‌ی تخت تلویزیون که فیلم سینمایی در حال پخش بود.
لعیا به همراه دختری اومد و میوه روی میز گذاشت و دخترِ رفت و لعیا گفت:
- خانوم یکی از نگهبان‌ها با شما کار داره.
- کدوم؟!
لعیا: عبادی.
- بهش بگو بیاد.
کلاه تیشرتم رو سرم گذاشتم تا موهام رو نبینه. بعد چند دقیقه با نگهبان اومد همون‌طوری که خواستم پشتم به نگهبان بود و نزدیک نمی‌اومد دیگه قوانین این خونه رو بلد بودن.
توی این‌جور شرایط می‌دونستن نمی‌خوام با این وضع لباس‌هام ببیننم.
صدای تلویزیون رو کم کردم و گفتم:
- چی‌شده عبادی؟
با من‌من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Asal.k85

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
20/1/22
ارسالی‌ها
249
پسندها
815
امتیازها
5,213
مدال‌ها
8
سن
16
توی فکر فرو رفتم چرا باید میلاد و محمد توی شرکت رفیعی باشن اون‌هم به عنوان کسی که قرارِ شراکت کنه.
گیج شده بودم مگه اون‌ها کارشون اینه خداکنه که نباشه. یه دلتنگی عجیبی داشتم، با صدای در به خودم اومدم.
- بفرمایید.
مومنی وارد شد و در رو بست.
- بشین.
نشست و گفت:
- با من کاری داشتین خانوم مهندس؟!
- بله، یه نفر رو می‌خوام برام پیدا کنی که توی کارهای کامپیوتری و مربوط به اون استادی واسه خودش باشه.
مومنی: چشم، و امر دیگه؟
- کمالی میگه یه طراح کمه و یکی رو می‌شناسه ببین کی رو مبگه اطلاعاتش رو دربیار و اگه خوب بود و کار بلد استخدامش کن.
مومنی: چشم، راستی خانوم مهندس شنیدم رفیعی رو بازداشت کردن.
تکیه‌ام رو از صندلی می‌گیرم و به جلو خم میشم و دست‌هام رو توی هم گره می‌زنم و میگم:
- جدی؟!
مومنی: آره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا