- تاریخ ثبتنام
- 16/1/23
- ارسالیها
- 47
- پسندها
- 457
- امتیازها
- 1,703
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #31
بابا و دایی با شنیدنِ ماجرا اخمی کردن و اولین نفری که اعتراضش به گوشم رسید بابا بود.
- مسابقهی بوکس؟ اونم یه دختر بینِ اون همه پسر؟ یعنی چی آخه؟ تازه حریفتم که پسره!
کیانوش:
- بابا راست میگه! نمیخواد بری فوقش میری یه دانشگاهِ آزاد.
دوباره نگاهی به ساعت کردم و سعی کردم در کمترین زمانِ ممکن قانعشون کنم.
- بخدا همه چی برداشتم، لباسِ آستین بلند و گُشادی که تا روی زانوهام میاد، شلوارِ گُشادی که سه نفر دیگه راحت توش جا میشن؛ مقنعه هم برداشتم. من اگه اخراج بشم از اون دانشگاه بدبخت میشم. تازه مگه اولین بارِ که با پسر مسابقه میدم؟
مامان نگاهی به بقیه کرد و گفت:
- برو مادر! ما هم میایم که مسابقه رو ببینیم، تا تو برسی ما هم اومدیم.
قدردان نگاهش کردم و بعد از گرفتنِ رضایتِ همه از خونه زدم...
- مسابقهی بوکس؟ اونم یه دختر بینِ اون همه پسر؟ یعنی چی آخه؟ تازه حریفتم که پسره!
کیانوش:
- بابا راست میگه! نمیخواد بری فوقش میری یه دانشگاهِ آزاد.
دوباره نگاهی به ساعت کردم و سعی کردم در کمترین زمانِ ممکن قانعشون کنم.
- بخدا همه چی برداشتم، لباسِ آستین بلند و گُشادی که تا روی زانوهام میاد، شلوارِ گُشادی که سه نفر دیگه راحت توش جا میشن؛ مقنعه هم برداشتم. من اگه اخراج بشم از اون دانشگاه بدبخت میشم. تازه مگه اولین بارِ که با پسر مسابقه میدم؟
مامان نگاهی به بقیه کرد و گفت:
- برو مادر! ما هم میایم که مسابقه رو ببینیم، تا تو برسی ما هم اومدیم.
قدردان نگاهش کردم و بعد از گرفتنِ رضایتِ همه از خونه زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر