• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان ماچه سگ | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 311
  • بازدیدها بازدیدها 11,049
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #271
حین گشت زدن تو خونه، چشمم به یه دسته پول پشت ستون اپن آشپزخونه افتاد. کم پولی نبود. با یه حساب سر انگشتی خرج و مخارج یه مدتم رو کفاف میداد. وسوسه شدم. پول رو برداشتم و به این فکر کردم که حتما باید تابان رو در جریان بذارم. از مهران می‌گرفتم و پسش می‌دادم. زمان زیادی نگذشت که تابان برگشت. ناخودآگاه گوشام تیز بود و به محض شنیدن صدای قدم‌هاش، به دختر بچه نگاه کردم.
- زود باش اومد.
تند تند دوید سمت اتاقش و به محض بستن در اتاق، در ورودی باز شد. خودم رو سرسنگین گرفتم تا با خودش فکر و خیال نکنه. البته اونم طبق معمول محل سگم نذاشت. همین رفتارش باعث شد گفتن جریان پولی که برداشتم رو به تعویق بندازم. یه راست بچه رو از اتاق برداشت و با خودش برد پیش نسترن که صبح متوجه شدم همراه شوهرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #272
به محض پدیدار شدن نور سفید هدلایت تو کوچه‌ی تاریک، از پنجره فاصله گرفتم و با قدم‌های بلند از خونه خارج شدم. عصبانی بودم، با فک قفل شده و تا سر حد مرگ! پله‌ها رو جوری تند تند پایین اومدم که مطمئن شم نسترن با وحشت هر چه تمام‌تر از خواب بیدار بشه. در ورودی رو باز کردم و از لای در سرک کشیدم. ماکسیما که حالا دیگه به نظرم خیلیم ماشین قشنگی نبود، جلوی آپارتمان متوقف شده بود. صدای خنده‌های تابان زودتر از خودش از ماشین بیرون اومد. خنده‌هایی که اونم دیگه خیلی قشنگ به نظر نمی‌رسید. نفسم رو دادم بیرون و با حسرت نگاه کردم. تابان از ماشین پیاده شد و خم شد سمت شیشه. لباس تنش معقول بود، اما هنوزم نگاه هر جنبده‌ای رو به خودش می‌کشوند.
- ممنونم کیان جان. نه فردا صبح میرم آموزشگاه.
شاخکام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #273
چند ثانیه نـگاهم کرد و بعد، پوفی کشید و از کنارم عبور کرد. چقدر وقیح شده بود. حتی توضیح نمی‌داد. دنبالش رفتم و در حالی‌که پله‌ها رو بالا می‌رفتیم گفتم:
- نگفتی...کیان جان کیه؟ چیکارته؟ عزیزشی؟ عزیزته؟
- بازخواستم نکن عابد.
صدام اوج گرفت.
- من کر نیستم تابان. شنیدم بهت چی گفت.
سر جاش ایستاد و پلک‌هاش رو روی هم فشار داد.
- ساکت همسایه‌ها می‌شنون. من اینجا آبرو دارم.
- آبرو داری سوار ماشین پسر غریبه میشی؟ آبرو داری بهت میگه عزیزم؟
- تیکه کلامشه.
تو اوج عصبانیت خنده‌ام گرفت. باورم نمیشد! تابان انگار که از عکس‌العملم ترسیده باشه طوطی‌وار گفت:
- دارم جدی میگم. کیان به همه میگه عزیزم. پسر و دختر نداره. هم‌کلاسیمه، همکارمم هست. اصلا اون برام کار پیدا کرد. پسر مهربونیه باهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #274
- بیدار شو. بیدار شو عابد!
یکی تند تند تکونم میداد. چشم‌هام رو که باز کردم، تابان بالای سرم بود.
- تو باید بری.
تنم خیس عرق بود. دوباره کابوس دیده بودم، اما یادم نبود چه کابوسی. بلند شدم و روی مبل نشستم. دستی به صورتم کشیدم و با صدای گرفته گفتم:
- چی شده؟
- میگم تو باید از اینجا بری.
سرم رو بالا بردم و نگاهش کردم. یه شومیز لاجوردی و شلوار راحتی به تن داشت. نپرسیدم چرا. چه فرقی ایجاد می‌کرد؟ تصمیم از قبل گرفته شده بود. تابان سری تکون داد که یعنی چیکار میکنی؟ میری یا نه؟! که البته یه راه بیشتر نداشتم. وقتی دید حرفی نمیزنم، به طرف میز مطالعه‌اش حرکت کرد و گفت:
- از دیشب یادته؟ دور برداشته بودی فکر می‌کردی آقا بالا سری! حیف مجبور بودم بخاطر همسایه‌ها ساکت باشم، وگرنه یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #275
- داداش نیومد؟ کار و زندگی داریم بخدا.
بدون اینکه به مرد موتورسوار نگاهی بندازم، سیگاری برای خودم آتیش زدم و از پشت دیواره‌ی سایه‌بون ایستگاه اتوبوس، به اون ور خیابون سرک کشیدم. مورد مشکوکی نبود. برای فرار از قطرات بارون، برگشتم و زیر سایه بون ایستادم.
- دندون رو جیگر بذار.
- دندون رو جیگر بذارُم؟ خون به جیگرم کِردی! با اسنپ تا الان چهارتا مسافر شکار می‌کردُم.
حداقل سی و پنج ساله بود و لهجه جنوبی داشت. برخلاف من که با یه کاپشن کهنه از حال و هوای شب بارونی لذت می‌بردم، یه بارونی سرمه‌ای پوشیده بود که با پوست تیره‌اش همخونی داشت. شاکی بود. می‌فهمیدم چی میگه. منم شاکی بودم. من می‌دونستم زندگی غیر منصفانه‌ست، اما اینکه اینجوری پام رو بگیره و از اوج بکشه پایین و یه نفر دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #276
دو طرف خیابون باغ ویلاهای گرون قیمت قرار داشت. بعضی از زمین‌ها هنوز ساخته نشده بود و تاریکیِ جای خالیشون به آدم دهن کجی می‌کرد. محله‌ی جالبی نبود. تابان اینجا چه غلطی می‌کرد؟ ماکسیما جلوی یکی از خونه‌ها متوقف شد. زدم رو شونه عماد و گفتم:
- بزن کنار.
عقب تویوتایی که جلوی یکی از خونه‌ها پارک شده بود نگه داشت. پیاده شدم و از پشت تویوتا سرک کشیدم. ماشین بزرگ بود و به خوبی ما رو به همراه یه موتور سیکلت پنهان می‌کرد. کیان پیاده شد و مثل یه جنتلمن در سمت شاگرد رو باز کرد. از اون کارهایی که به نظرم لوس بود و من هیچوقت انجام نمی‌دادم. دست تابان رو موقع پیاده شدن گرفت و کمکش کرد. انگار داشت عروس پیاده می‌کرد. مشت آرومی روی شیشه ماشین کوبیدم که کاش محکمش رو پای چشم کیان می‌کاشتم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #277
نگاه تحقیر آمیزش روی لباس‌های کهنه‌ام می‌چرخید. به شکل نمایشی یقه‌ی لباسم رو تکوند و گفت:
- ببین آقای تقریبا محترم، ما اینجا اصلا کسی به اسم کیان علوی نداریم. یه کیان داریم که فامیلیش یه چیز دیگه‌ست. تیرت خورد به سنگ! راهت رو بکش برو و بذار همه چی بدون دعوا و برخورد همینجا تموم شه. اگرم نمی‌خوای، بگو تا یه جور دیگه باهات حساب کنیم.
چند قدمی ازشون فاصله گرفتم و دستی به دهنم کشیدم. از چیزی که فکر می‌کردم سخت‌تر بود. همه همدیگه رو می‌شناختن. چه راهی داشتم؟ عصبانی بودم و مخم درست کار نمی‌کرد. من امشب باید می‌رفتم اون تو. چرخیدم به سمتشون و یه مرتبه شروع کردم به دوییدن. اولش با چشم‌های گرد شده نگاهم کردن که چطور به سمتشون می‌دوییدم، بعد که هدفم رو فهمیدن، دو نفری گرفتنم و یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #278
سری به چپ و راست تکون داد و چندتا دستمال کاغذی به طرفم گرفت. ده دقیقه‌ی بعد، ماشین‌های کلانتری آژیر کشون یکی یکی از راه رسیدن. چند نفری از خونشون اومدن بیرون تا معرکه رو تماشا کنن، اما محله‌ی خلوتی بود و زیاد نبودن. وقتی مامورها با زور و تهدید وارد حیاط شدن، صدای موسیقی قطع شد و جاش رو جیغ‌های زنونه گرفت. طولی نکشید که فوج فوج آدم مثل مور و ملخ از خونه بیرون ریخت. چند نفری تونستن پیاده یا سوار ماشینشون بشن و فرار کنن، اما اکثریت غافلگیر شدن و گیر افتادن. تعداد زیاد بود و برای جا به جاییشون ون آوردن. لبخند به لب اتفاقات رو تماشا می‌کردم. کارم قشنگ بود؟ البته که نه. اما از بیست سالگی به بعد یاد گرفتم که آدم باید خودخواه باشه، وگرنه زیر پای آدم‌های خودخواه له میشه.
نیم ساعت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #279
چهره‌اش رو به خاطر سپرده بودم. ریش‌های مرتب و موهای بلند که به صورت کشیده‌اش می‌اومد. چهره‌ی پریشونش جذاب‌تر بود! همراه چند نفر دیگه مشغول صحبت با یکی از مامورها بودن. به نظر می‌خواستن بفرستنشون بازداشتگاه و این‌ها سعی می‌کردن جلوی این اتفاق رو بگیرن. با پرس و جو از یکی از سربازها نشونی خانوم‌هایی که آورده بودن رو گرفتم. همون اتاقی رو نشونم داد که که ازش صدای داد و بیداد می‌اومد. خود سرباز وارد اتاق شد و بعد از سی ثانیه برگشت.
- برو داخل.
به نشونه تشکر براش سر تکون دادم و وارد اتاق شدم. داخل اتاق، مرد میانسالی که با درجه‌ی سرهنگی احتمالا رئیس کلانتری بود، نشسته بود پشت میز و یه ردیف طولانی از دختر‌های چادری جلوش صف کشیده بودن و ارشاد میشدن. صورت‌های آرایش کرده‌شون نشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #280
نگاه تند و تیزم رو به تابان دوختم. اونم نگاهم کرد. نه شرمندگی و نه خجالتی تو چشم‌هاش ندیدم. جسورِ قدر نشناس! سری تکون دادم و گفتم:
- من مطمئنم سوتفاهم پیش اومده جناب سرهنگ. زن من خبر نداشته که قراره پاش به چنین جایی باز بشه. فریبش دادن! الانم پشیمونه. مگه نه؟
بازم فقط نگاهم کرد. هرکی از زندگی ما خبر نداشت، بازم تنش بینمون رو احساس می‌کرد. غلامی نفسش رو فوت کرد و گفت:
- به هر حال، تعداد دستگیر شده‌ها اونقدر بالا بوده که ما برای نگهداری به مشکل می‌خوریم. یه تعداد محدودی رو با تعهد می‌ذاریم برن، اونم فقط خانوم‌ها. اما شماهم به عنوان شاهد باید پای برگه رو امضا کنید. وگرنه ایشون شب رو مهمون ما هستن.
فکر می‌کردم بیشتر سختگیری کنه. با خوشحالی پنهون گفتم:
- بله حتما، فقط اگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا