- تاریخ ثبتنام
- 31/10/20
- ارسالیها
- 668
- پسندها
- 5,867
- امتیازها
- 21,973
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- #271
حین گشت زدن تو خونه، چشمم به یه دسته پول پشت ستون اپن آشپزخونه افتاد. کم پولی نبود. با یه حساب سر انگشتی خرج و مخارج یه مدتم رو کفاف میداد. وسوسه شدم. پول رو برداشتم و به این فکر کردم که حتما باید تابان رو در جریان بذارم. از مهران میگرفتم و پسش میدادم. زمان زیادی نگذشت که تابان برگشت. ناخودآگاه گوشام تیز بود و به محض شنیدن صدای قدمهاش، به دختر بچه نگاه کردم.
- زود باش اومد.
تند تند دوید سمت اتاقش و به محض بستن در اتاق، در ورودی باز شد. خودم رو سرسنگین گرفتم تا با خودش فکر و خیال نکنه. البته اونم طبق معمول محل سگم نذاشت. همین رفتارش باعث شد گفتن جریان پولی که برداشتم رو به تعویق بندازم. یه راست بچه رو از اتاق برداشت و با خودش برد پیش نسترن که صبح متوجه شدم همراه شوهرش...
- زود باش اومد.
تند تند دوید سمت اتاقش و به محض بستن در اتاق، در ورودی باز شد. خودم رو سرسنگین گرفتم تا با خودش فکر و خیال نکنه. البته اونم طبق معمول محل سگم نذاشت. همین رفتارش باعث شد گفتن جریان پولی که برداشتم رو به تعویق بندازم. یه راست بچه رو از اتاق برداشت و با خودش برد پیش نسترن که صبح متوجه شدم همراه شوهرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر