- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 803
- پسندها
- 4,953
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #71
از جادهی مالرو به راهشان ادامه دادند؛ مسیری باریک و خاکخورده که در مه شبانه گم میشد و صدای قدمهایشان را خفه میکرد. باد سرد لابهلای درختان میپیچید و بوی نم و خاک مرده را با خود میآورد.
هریس با حرص بینی دردناکش را مالید، دندانهایش را به هم فشرد و غرولندکنان گفت:
- اون دختره... یه چیزیش هست.
هکتور نفس عمیقی کشید، خستگی و دلزدگی در صدایش موج میزد:
- این تو بودی که بیعقلی کردی.
هریس ایستاد، دستش را از بینیاش برداشت و با اخم برگشت:
- منظورت چیه؟
هکتور سرش را کمی کج کرد؛ انگار داشت برای کودکی کمفهم توضیح میداد:
- کدوم انسان عاقلی جلوی یه اصیل مثل ما، اونهم با اون نگاه و اون لحن، اینقدر آروم حرف میزنه؟ مگر اینکه از امنیتش مطمئن باشه... یا پشتش گرم باشه.
هریس با خشم سرش را چرخاند...
هریس با حرص بینی دردناکش را مالید، دندانهایش را به هم فشرد و غرولندکنان گفت:
- اون دختره... یه چیزیش هست.
هکتور نفس عمیقی کشید، خستگی و دلزدگی در صدایش موج میزد:
- این تو بودی که بیعقلی کردی.
هریس ایستاد، دستش را از بینیاش برداشت و با اخم برگشت:
- منظورت چیه؟
هکتور سرش را کمی کج کرد؛ انگار داشت برای کودکی کمفهم توضیح میداد:
- کدوم انسان عاقلی جلوی یه اصیل مثل ما، اونهم با اون نگاه و اون لحن، اینقدر آروم حرف میزنه؟ مگر اینکه از امنیتش مطمئن باشه... یا پشتش گرم باشه.
هریس با خشم سرش را چرخاند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.