- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 826
- پسندها
- 5,343
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #51
فافنیر چشمانش را تنگ کرد و غر زد:
- من خون میخوام. گرمش رو نداری؟
ریسوس آهی کشید:
- متأسفانه بردهی خون نگه نمیدارم. گارای! یه مقدار خون سرد برای مشاور بیار.
گارای که در حال سرو کردن چای بود، کمی سرش را خم کرد:
- بله سرورم.
فافنیر آرنجش را روی دستهی پیچخوردهی مبل نهاد و زیر فکش برد:
- پس بگو چرا این همه ضعیف شدی! هی تو!
نگاه یشمی تیز و وحشی فافنیر روی گارای کشیده شد. گارای جا خورد و کمی سرش را سمت فافنیر خم کرد:
- بله قربان؟
فافنیر غیض کرده بود:
-چرا به خورد و خوراکش خوب نمیرسی؟ مگه نمیدونی که خانوادهی سلطنتی باید بهترینها رو داشته باشن؟!
عرق شرم روی پیشانی بلند گارای نشست و منمن کرد:
- خـ...خیلی... مـ...متأسفم... و ... .
ریسوس وسط حرف گارای پرید:
- خودم ازش اینطوری خواستم...
- من خون میخوام. گرمش رو نداری؟
ریسوس آهی کشید:
- متأسفانه بردهی خون نگه نمیدارم. گارای! یه مقدار خون سرد برای مشاور بیار.
گارای که در حال سرو کردن چای بود، کمی سرش را خم کرد:
- بله سرورم.
فافنیر آرنجش را روی دستهی پیچخوردهی مبل نهاد و زیر فکش برد:
- پس بگو چرا این همه ضعیف شدی! هی تو!
نگاه یشمی تیز و وحشی فافنیر روی گارای کشیده شد. گارای جا خورد و کمی سرش را سمت فافنیر خم کرد:
- بله قربان؟
فافنیر غیض کرده بود:
-چرا به خورد و خوراکش خوب نمیرسی؟ مگه نمیدونی که خانوادهی سلطنتی باید بهترینها رو داشته باشن؟!
عرق شرم روی پیشانی بلند گارای نشست و منمن کرد:
- خـ...خیلی... مـ...متأسفم... و ... .
ریسوس وسط حرف گارای پرید:
- خودم ازش اینطوری خواستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.