• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان خون کور: بال‌های سقوط | کورویامی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Kuroyami
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 85
  • بازدیدها بازدیدها 13,497
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    the kingdom of vampire
  • کاربران تگ شده هیچ

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

    رای 6 60.0%
  • خوب

    رای 1 10.0%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • افتضاح

    رای 0 0.0%
  • شخصیت مورد علاقه‌تون؟

    رای 1 10.0%
  • ریجس

    رای 2 20.0%
  • سیریوس

    رای 0 0.0%
  • میکایلا

    رای 1 10.0%
  • مارکوس

    رای 0 0.0%
  • هکتور

    رای 0 0.0%
  • هریس

    رای 0 0.0%
  • گاجوتل

    رای 0 0.0%
  • آکامه

    رای 0 0.0%
  • کیتو

    رای 0 0.0%
  • رانمارو

    رای 0 0.0%
  • هانا

    رای 0 0.0%
  • دیدارا

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    10

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #71
از جاده‌ی مالرو به راهشان ادامه دادند؛ مسیری باریک و خاک‌خورده که در مه شبانه گم می‌شد و صدای قدم‌هایشان را خفه می‌کرد. باد سرد لابه‌لای درختان می‌پیچید و بوی نم و خاک مرده را با خود می‌آورد.
هریس با حرص بینی دردناکش را مالید، دندان‌هایش را به هم فشرد و غرولندکنان گفت:
- اون دختره... یه چیزیش هست.
هکتور نفس عمیقی کشید، خستگی و دلزدگی در صدایش موج می‌زد:
- این تو بودی که بی‌عقلی کردی.
هریس ایستاد، دستش را از بینی‌اش برداشت و با اخم برگشت:
- منظورت چیه؟
هکتور سرش را کمی کج کرد؛ انگار داشت برای کودکی کم‌فهم توضیح می‌داد:
- کدوم انسان عاقلی جلوی یه اصیل مثل ما، اون‌هم با اون نگاه و اون لحن، این‌قدر آروم حرف می‌زنه؟ مگر اینکه از امنیتش مطمئن باشه... یا پشتش گرم باشه.
هریس با خشم سرش را چرخاند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #72
آن دختر نقاط ضعف زیادی برای سوءاستفاده داشت. با شنیدن این حرف‌ها، ابروهای هریس در هم فرو رفت و هکتور هم طاقت نیاورد:
- اون دختره دیگه شورش رو درآورده! می‌دونست برای چی اومدیم، ولی حتی یه کلمه هم نگفت. گاجوتل که چیزی از ماجرا نمی‌دانست، گیج پلک زد:
- چی شده؟
هریس با کینه بینی‌اش را بالا کشید، لب‌هایش جمع شد و گفت:
- همین یه کم قبل، همون دختره‌ی موذی رو دیدیم. باهامون بازی کرد. انگار مسخره‌اش بودیم!
حتی پادشاه هم از دست او اندکی کفری شده بود؛ احساسی نادر که معمولاً به کسی اجازه‌ی جوانه زدنش را نمی‌داد. با این حال، دست‌کم گاجوتل اطلاعات مفیدی آورده بود. اطلاعاتی که می‌شد از آن‌ها همچون تیغه‌ای نرم اما بُرنده استفاده کرد.
خانواده…
آری، خانواده نقطه‌ی ضعف هر انسانی بود. اگر لازم می‌شد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #73
گاجوتل تنها صدای نفس کشیدن را از کنار گوشش شنید. دستش روی غلاف شمشیر ثابت قفل شد. درست در همان لحظه که وزنش را برای چرخش منتقل کرد، فضا جمع شد. نه ضربه‌ای و نه کششی. انگار چیزی جای او را گرفت و خودش... دیگر جایی نداشت... .
مه بالا آمد. یک قدم عقب‌تر از پادشاه، زمین، خالی بود. نه رد پایی وجود داشت، نه شکستگی شاخه‌ای و نه حتی اختلالی در مه. جای گاجوتل آن‌قدر تمیز ناپدید شده بود که اگر ریجس برنمی‌گشت، هرگز متوجه کم شدن نفر سوم نمی‌شد و مه، بی‌صدا دوباره آرام گرفت.
ریجس ایستاد.
نه به‌خاطر صدا بلکه به‌خاطر غریزه‌ای که سال‌ها با آن زندگی کرده بود و حالا ناگهان دچار ترک شده بود. او همیشه می‌دانست پشت سرش چه کسی و چگونه راه می‌رود. اما حالا آن غریزه دیگر کار نمی‌کرد.
آهسته... بیش از حد آهسته،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #74
سلول مستطیلی بود و هیچ دربی برای عبور به چشم نمی‌خورد. آنها را دو به دو در برابر هم آویخته بودند. در گوشه‌ی سلول همه‌ی وسایلشان روی هم تلنبار شده بود. نه تنها وسایل‌های همراهشان، بلکه لوازمی را که درون مسافرخانه جا گذاشته بودند، هم در آنجا بود.
هر کسی که آنها را زندانی کرده بود، آنها را هم تحت نظر داشت. ریجس از سر حرص ساکت مانده بود و آهسته نفس می‌کشید. پس از دقایقی سرش را بالا آورد. می‌توانست با کج کردن سرش هکتور و هریس را ببیند. لبانش را تر کرد و پرسید:
- کسی تا به حال اون جونور رو دیده؟
هکتور سرش را به علامت بله تکان داد:
- اومد و وسایل‌هامون رو پرت کرد اون گوشه. شبیه یه مرد عادی بود با موهای دو رنگ سیاه تا سفید بلند.
پادشاه پرسید:
- چیزی ازت نخواست؟
هکتور خیره به جلویش جواب داد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #75
ریجس تنها نگاهی خیره به موجود برابرش انداخت. آن موجود هر چه که بود، انسان نبود و تنها تظاهر به آن می‌کرد. عاقبت ریجس لبانش را از هم گشود:
- تو برای اون دختره، آکامه کار می‌کنی... نه؟!
مرد دست درون کیمونویش برد و یک لوله‌ی دراز یشم سفید درآورد. ریجس قبلاً این نوع وسیله را در دستان تجّار کشور هان دیده بود. یک پیپ بلند. مرد آهسته نوک انگشتش را درون سوراخ پیپ فرو کرد. دود به آرامی از درون سوراخ بیرون زد. بوی سوزان و معطر گیاهی که ریجس نمی‌شناخت، مشامش را سوزاند.
مرد کامی عمیق از پیپ مرصع و کنده‌کاری شده گرفت. قدمی سمت پادشاه برداشت و تمام دود آن را در صورت ریجس فرستاد. صدای مخملین و نرمش در گوش همه فرو رفت:
- درستش اینه که اربابم تمام هستی و حیات منه. من بدون اون هیچی نیستم. اگه جونم رو هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #76
مرد سرش را صد و هشتاد درجه برگرداند و با لبخندی هولناک گفت:
- اون موقع روحتون رو از بدنتون بیرون می‌کشم و کاری می‌کنم که قرن‌ها تو عالم ارواح زجر بکشین و بعد از گرفتن اطلاعات تا ابد زجرتون می‌دم... اون موقع معنای واقعی جاودانگی روح رو با ذره ذره وجودتون می‌فهمین.
هریس آب خون‌آلود دهانش را قورت داد. ای کاش هیچ‌گاه نمی‌پرسید. سر مرد به حالت عادی بازگشت و نفسش را بیرون داد:
- اول از همه حتماً چیزی درمورد انفجارهای نورانی یا چاله‌های عجیب و غریب چیزی شنیدین... اگه دروغ بگین... اون روی عصبانی من رو می‌بینین! چون من فرق بین حقیقت و دروغ رو خوب می‌دونم.
مرد با چشمان سرخش همه‌ی زندانیانش را از نظر گذراند:
- تا سه شماره می‌شمرم... یک!... دو!...
همین که خواست سومین شماره را بشمارد صدای گنگ و خفه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #77
پادشاه نگاهی سرد به هریس انداخت:
- ممکنه که این دو تا اژدها علیه هم باشن. باید از کینه‌ی بینشون علیه هم استفاده کنیم. حالا که نمی‌شه از راه زور جلو بریم پس باید باهاش راه بیاییم.
هکتور با لبخند سردی حرف پادشاهش را تأیید کرد:
- دقیقاً عالیجناب. پس یکم دیپلماسی به اون دیوونه‌ی عشق ارباب نشون بدید. ممکنه حتی بهمون کمک کنه تا قضیه پشت سوختن معدن رو بفهمیم.
ریجس پلک‌هایش را بر هم فشرد. می‌توانست بعداً هم با آن اژدها درگیر بشود، البته وقتی که دستش به دندان مسحور سایفا رسید. فشار پلک‌هایش کم‌تر شد و به جای آن دامنه‌ی شنوایی‌اش را گسترش داد. صدای برخورد ظروف غذا به گوش می‌رسید. صدای بچه‌ای به گوشش رسید:
- ماما؟! پس... بابایی کی... میاد؟!
صدای زن که همان ساکورا بود آمد:
- معلوم نیست تومو... با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #78
صدای خنده و شادی به میز غذا بازگشت. ریجس نگاهش را گشود. نیشخندی روی لبانش نشست. حداقل برگ برنده‌ای در آستین داشت که در برابر دخترک رو کند. مشکل آن اژدهای لعنتی بود که او نمی‌توانست حرکت بعدی‌اش را حدس بزند. هر طور که شده باید با دخترک حرف می‌زد. طرف حساب آنان آکامه بود.
کورو در مقابل حرف‌های اربابش تنها باید سر تعظیم فرود می‌آورد و اطاعت می‌کرد. اگر ریجس آکامه را تحت کنترل خودش می‌گرفت آن اژدها دیگر مشکلی نبود. نگاهی به بقیه انداخت:
- طرف حساب ما دختره هست. اطلاعاتی به اون اژدها ندید! تنها در قبال ملاقات با دختره حاضر به دادن اطلاعات بشید.
هر سه نفر سرشان را به نشانه‌ی فهمیدن خم کردند. پادشاه آهی کشید و دوباره گوش تیز کرد. صدای ساکورا آمد:
- چه خبر از دهکده؟
صدای بلند کیتو آمد:
- چهار تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #79
دیری نپایید که تاریکی از روی سقف اتاق چکه کرد و تشکیل پیکر یک انسان را داد. همه خودشان را به آن راه زدند. کورو تنها آهی کشید و سمت دیواری رفت. سنگ‌ها خودشان را کنار کشیدند. کورو از پس تاریکی پشت دیوار صندوقچه‌ای بیرون آورد. درب آن را گشود.
یکدست لباس سیاه درآورد همراه با پارچه‌ای پیچ خورده و پر از چیزهای فلزی. حداقل ریجس از بوی وسایل این را می‌فهمید که داخل پارچه پر از سلاح است. کورو در صندوق را بست و دوباره به درون دیوار و تاریکی هل داد. نگاهی به خون‌آشامان آویزان و کینه‌توز کرد. نیشخندی گشاد از گوش تا گوش روی صورتش نشست:
- اگه عین حشره رو دیوار میخشون کنم به نظر خوب خشک بشن. تزئینی دیواری خوبی ازشون درمیاد.
هریس نیش‌های خونینش را به اژدهای روانی نشان داد:
- قبلش مطمئن می‌شم چند تا از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
867
پسندها
5,534
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #80
پادشاه لب‌هایش را روی هم فشرد. آن اژدها بالکل عقلی نداشت! بیشتر با یک مادر خانه‌دار طرف بود تا یک اژدهای مذکر قلمرو طلب. حتی به پیشنهادهای خودش هم برای معامله با کورو شک کرده بود. دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که اژدها یک سری چیزها را در دفترچه‌ی صورتی‌رنگش نوشت.
دفترچه را دوباره مثل قبل بست و خودکار آبی را میان سیم‌ها فرو کرد و در جیب داخلی‌اش گذاشت. نفس عمیقی کشید. همانطور که بالش را در آغوش خودش گرفته بود، چانه‌اش را روی بالش کرم‌رنگ گذاشت. نگاهی به زندانیانش انداخت:
- خب... کجای بحث دلنشینمون بودیم؟... به درک! مهم نیست!
نگاه سرخش روی تک‌تک خون‌آشام‌ها دوید:
- چاله‌ها! کی و کجا دیدینشون؟!
پادشاه نگاهی مغرورانه به اژدهای روانی انداخت:
- نظرت درباره‌ی یه معامله بین خودمون چیه؟
اژدها بی‌حال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا