- تاریخ ثبتنام
- 18/7/23
- ارسالیها
- 552
- پسندها
- 1,525
- امتیازها
- 10,973
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #21
برهان از پلهها پایین آمد، دستی به لباس سفیدش کشید و گرد و غبار تردید را از تنش تکاند. همانطور که به سمت ماشین گام برمیداشت، با لحنی قاطع گفت:
- سوار شو، وقت کمه!
مادیار که تا لحظاتی پیش در خود مچاله شده بود، سرش را از روی زانوهایش بلند کرد. چشمانش از شدت بهت، گرد شده بود. لرزان پرسید:
- کجا؟
برهان بیدرنگ سوار ماشین شد و پاسخ داد:
- هر جا که بشه کاری کرد. نشستن و زانوی غم بغل گرفتن که دردی رو دوا نمیکنه، زنعمو! معجزه که بیهوا در نمیزنه.
حق با او بود؛ غصه خوردن گرهی از کارشان باز نمیکرد، بلکه تنها آنها را در باتلاق ناامیدی فرو میبرد. مادیار نگاهی گذرا به خانهی پرهان انداخت، کیفش را برداشت و با دلی که همچون طبل میکوبید، سوار ماشین شد.
هراس عجیبی بند دلش را پاره میکرد. فکر...
- سوار شو، وقت کمه!
مادیار که تا لحظاتی پیش در خود مچاله شده بود، سرش را از روی زانوهایش بلند کرد. چشمانش از شدت بهت، گرد شده بود. لرزان پرسید:
- کجا؟
برهان بیدرنگ سوار ماشین شد و پاسخ داد:
- هر جا که بشه کاری کرد. نشستن و زانوی غم بغل گرفتن که دردی رو دوا نمیکنه، زنعمو! معجزه که بیهوا در نمیزنه.
حق با او بود؛ غصه خوردن گرهی از کارشان باز نمیکرد، بلکه تنها آنها را در باتلاق ناامیدی فرو میبرد. مادیار نگاهی گذرا به خانهی پرهان انداخت، کیفش را برداشت و با دلی که همچون طبل میکوبید، سوار ماشین شد.
هراس عجیبی بند دلش را پاره میکرد. فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش