• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه تبعیدگاه رویا | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 77
  • بازدیدها بازدیدها 4,452
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #21
برهان از پله‌ها پایین آمد، دستی به لباس سفیدش کشید و گرد و غبار تردید را از تنش تکاند. همان‌طور که به سمت ماشین گام برمی‌داشت، با لحنی قاطع گفت:
- سوار شو، وقت کمه!
مادیار که تا لحظاتی پیش در خود مچاله شده بود، سرش را از روی زانوهایش بلند کرد. چشمانش از شدت بهت، گرد شده بود. لرزان پرسید:
- کجا؟
برهان بی‌درنگ سوار ماشین شد و پاسخ داد:
- هر جا که بشه کاری کرد. نشستن و زانوی غم بغل گرفتن که دردی رو دوا نمی‌کنه، زن‌عمو! معجزه که بی‌هوا در نمی‌زنه.
حق با او بود؛ غصه خوردن گرهی از کارشان باز نمی‌کرد، بلکه تنها آن‌ها را در باتلاق ناامیدی فرو می‌برد. مادیار نگاهی گذرا به خانه‌ی پرهان انداخت، کیفش را برداشت و با دلی که همچون طبل می‌کوبید، سوار ماشین شد.
هراس عجیبی بند دلش را پاره می‌کرد. فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #22
برهان وارد جمع آن‌ها شد و با چند نفر از پسرهای محله هم‌کلام شد؛ اما مادیار از پشت شیشه‌ی بخارگرفته‌ی ماشین، چیزی از حرف‌هایشان نمی‌فهمید. صداها به گوشش نمی‌رسید و او هم که در لب‌خوانی مهارتی نداشت، فقط می‌توانست حدس بزند آن‌سوی شیشه چه می‌گذرد. از شدت ترس و اضطراب، انگشتانش را مدام در هم می‌فشرد و با آن‌ها بازی می‌کرد. هر چند ثانیه یک‌بار، بی‌اختیار به ساعت مچی‌اش نگاه می‌انداخت و زمان را می‌سنجید؛ انگار با هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، دلش بیشتر از جا کنده می‌شد. باز در دلش تکرار می‌کرد:
- کاش بهادرخان مثل شب‌های قبل دیرتر به خونه برسه کاش پروا حالش خوب باشه و برای دخترش اتفاقی نیفتاده باشه.
لب‌هایش آرام حرکت می‌کردند و زیر لب، آیت‌الکرسی می‌خواند. صدایش از گریه می‌لرزید و اشک، بی‌وقفه روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #23
چند ساعتی می‌گذشت و هنوز پروا تماس نگرفته بود. شماره‌اش را می‌گرفت، به امید این‌که شاید تلفن را روشن کرده باشد و خیالش را آسوده کند؛ اما باز هم خاموش بود. بارها و بارها شماره‌اش را گرفت و هر بار جز این جمله چیزی نصیبش نشد: «خاموش است»
برهان ماشین را جلوی باغ متوقف کرد.
جاده خاکی بود و در تاریکی شب، حال‌وهوایی ترسناک و هولناک داشت. مادیار زیر لب زمزمه کرد:
- این‌جا دیگه کجاست؟ یعنی پروا این‌جا رو به خونه‌ی ویلایی ما ترجیح داده؟
از شدت حرص، گوشه‌ی لبش را گاز گرفت و از ماشین پیاده شد. برهان چماقی را از صندوق عقب بیرون آورد و رو به مادیار گفت:
- بذار اول من برم، زن‌عمو!
مادیار به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
- چه جای پرت و بی‌سروصداییه... پسرم، این چماق دیگه چیه دستت؟ مگه اومدیم آدم بکشیم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #24
پرهان در حالی که کنار اسی روی کاناپه نشسته بود، آهسته گفت:
- نه! من صدای جیغ یه زن شنیدم. میای با هم بریم ببینیم چی شده؟
اسی هدفونش را از روی گوش برداشت و دور گردنش انداخت. بعد یک جرعه دیگر از قهوه‌اش نوشید و با خونسردی گفت:
- تو جون بخواه داداشی، مگه میشه من به فرمون‌های تو جواب رد بدم؟
پرهان لبخند کوتاهی زد و دستش را دور گردن اسی حلقه کرد. هر دو دمپایی‌های آدیداس‌شان را به پا کردند و پرهان درب را باز کرد؛ اما با دیدن زنی که برایش چندان آشنا نبود؛ زنی با زانوهای زخمی و پاره و موهایی که صورتش را پوشانده بود و پسری که چهره‌اش برایش ناآشنا بود، لحظه‌ای خشکش زد. با تردید به اسی نگاه کرد و آهسته پرسید:
- فکر کنم صدای جیغ این زن بود... ولی این زن کیه؟
اسی که انگار هم زن را می‌شناخت و هم پسر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #25
پرهان چند گام عقب رفت و در حالی که به مادیارخانوم خیره شده بود، با صدایی لرزان پرسید:
- پروای من چی شده؟
هنوز حرفش تمام نشده بود که برهان تا آن لحظه ساکت گوشه‌ای ایستاده بود، با چهره‌ای برافروخته به سمت پرهان هجوم آورد. مشت سنگینش را به صورت پرهان کوبید و فریاد زد:
- هنوز هم داری نقش بازی می‌کنی؟ بگو ببینم نامزد من کجاست؟ با اون دختر چی‌کار کردی؟
با برخورد مشت، طعم گس خون در دهان پرهان پیچید. خشم تمام وجودش را گرفت؛ چطور جرأت می‌کرد به پروا چشم داشته باشد و او را نامزد خود بنامد؟ در آن لحظه، غیرت و جنونش یکی شد؛ طوری به سمت برهان حمله کرد که می‌خواست تا ابد این صحنه در ذهنش حک شود. یقه برهان را چنگ زد و مشتی حواله‌اش کرد و با دندان‌های کلید شده گفت:
- چطور جرأت می‌کنی اسم پروا رو به دهن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #26
او نمی‌داند در برابر پرسش‌های این مادر چه پاسخی بدهد؛ آخر مگر با بحث و جدل، چیزی هم حل می‌شود؟ فقط در برابر مادیارخانوم نگاهش را می‌دزدد و حتی یک کلمه هم به زبان نمی‌آورد. اسی با چشم و ابرو به او اشاره می‌کند که بنشیند. پرهان روی کاناپه‌ی تک‌ نفره می‌نشیند و نگاهش را به جوراب و دمپایی آدیداسی‌اش می‌دوزد.
مادیارخانوم با هق‌هق، بغض‌آلود لب زد:
- وقتی داشتم سریال تماشا می‌کردم، دخترم... پروا از اتاقش بیرون اومد و ازم خواهش کرد بذارم بره مهمونی؛ اما من به‌خاطر این‌که بهادرخان و پسرم به‌شدت با بیرون رفتن و مهمونی رفتن پروا مشکل دارن، اجازه ندادم. ولی اون‌قدر اصرار کرد که دلم نیومد نه بگم. بعد از دو سه ساعت شماره‌ش رو گرفتم که بگم پدرت نیم ساعت دیگه می‌رسه، تو قبل از اون برگرد خونه که دعوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #27
اسی در حالی که جوراب‌هایش را از پا در می‌آورد، گفت:
- اتاق‌های سمت چپ و روبه‌رو خالی هست، راحت باشید. من و پرهان هم توی اتاق سمت راست استراحت می‌کنیم.
مادیارخانوم بی‌آنکه پاسخی دهد، برخاست و به سمت حیاط رفت. از قاب پنجره‌ی بزرگ خانه، برهان را دید که در تاریکی حیاط، غرق در سیگار کشیدن بود. صدای پارس سگی در سکوت سنگین کوچه پیچید و آرامش شب را درید. مادیارخانوم درب را گشود و آرام نام برهان را صدا زد. اسی دستانش را بر شانه‌های لرزان پرهان گذاشت:
- بلند شو داداشم! غصه نخور. قول میدم پروا رو صحیح و سالم بهت برگردونم.
دل پرهان؛ اما دریایی از تشویش بود؛ چطور ممکن بود در چنین مهلکه‌ای آرام بگیرد؟ آهی از سر استیصال کشید و با تلخندی گفت:
- اگر بلایی سرش اومده باشه چی؟
اسی سر او را در آغوش گرفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #28
این‌ دست و آن‌ دست می‌کند؛ اما مگر خواب به چشمانش می‌آید؟ کاسه‌ی چه کنم چه کنم در دست گرفته و اضطرابی که چون خوره به جانش افتاده، کوچک‌ترین مجالی برای آرامش، باقی نمی‌گذارد. قلبش بی‌قرار است؛ سنگینی عجیبی بر قفسه‌ی سینه‌اش احساس می‌کند و بغضی که راه گلویش را سد کرده، هر لحظه فشارش را بیشتر می‌کند. ای کاش می‌شد این بغض را برید و این دردِ جانکاه را از ریشه خشک کرد. در این میان، تنها آرزویش نشستن کنار محبوب است؛ آن‌قدر نزدیک که فقط بنشیند و بی‌آن‌که کلامی بگوید، گوش بسپارد به طنین صدایی که نیرویی جادویی دارد؛ صدایی که حتی گل‌های پژمرده را به ضیافت شادابی می‌برد. پرهان، چنان درگیر این طنین می‌شود که گویی جریان الکتریسیته‌ای در رگ‌هایش می‌دود؛ وجودش می‌لرزد و از خود بی‌خود می‌شود. گاه احساس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #29
ساعت شش است و پرهان در این ساعت باید به خواب عمیقی فرو رفته باشد. اما در چنین شرایطی خواب که خوب است، حتی خوراک هم ندارد.
وارد آشپزخانه می‌شود، در فنجان‌ها قهوه می‌ریزد و از آشپزخانه بیرون می‌آید.
در حالی که سینی را روی میز قرار می‌دهد مادیارخانوم صورتش را میان دستانش پنهان می‌کند و آرام‌آرام می‌گریستد. حق دارد او یک مادر است و حال دلش هزار راه می‌رود.
پرهان در حالی که یک فنجان قهوه برمی‌دارد به سوی مادیار خانوم می‌رود و لب می‌زند:
- لطفاً یک فنجون قهوه بخورین!
مادیارخانوم دستانش را از روی صورتش برمی‌دارد و نیم نگاهی به صورت پرهان می‌اندازد و زیر لب «ممنونی» می‌گوید.
تلفن مادیارخانوم به صدا در می‌آید و همه‌ی سرها به سوی مادیارخانوم می‌چرخد. در حالی که فنجان قهوه را به دست برهان می‌دهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #30
مادیارخانوم با استیصالی که از چشمانش می‌بارید، تلفن را روی کاناپه پرت کرد و با صدایی لرزان نالید:
- وای، بدبخت شدم! بی‌کس شدم، حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ اگر تا امروز و فردا پروا پیدا نشه چی؟ خدایا خودت به دادم برس!
اسی بی‌آنکه هول کند، جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید، پایش را روی پا انداخت و آرام گفت:
- این‌قدر خودخوری نکن. الان به بچه‌ها زنگ می‌زنم، ببینم کدوم‌شون آخرین بار پروا رو دیدن.
مادیارخانوم که انگار کورسوی امیدی در دلش روشن شده بود، فنجان را به دست گرفت، جرعه‌ای نوشید و با صدایی گرفته گفت:
- ممنونم پسرم، خدا ازت راضی باشه.
پرهان که از گوشه‌ی اتاق شاهد ماجرا بود، برای اولین بار اسی را این‌ چنین خشمگین می‌دید؛ ابروانش چنان درهم گره خورده بود که انگار اشتها و رمقی برایش نمانده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا