• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه تبعیدگاه رویا | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 77
  • بازدیدها بازدیدها 4,451
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام داستان: تبعیدگاه رویا
نام نویسنده: زری
ژانر: #تراژدی #عاشقانه

کد داستان: 543
ناظر: @TomSasha


خلاصه:
در کوچه پس کوچه‌های پر خاطره، مکانی که عطر گیسوانش در لابه‌لای باد می‌پیچد و صدای خنده‌هایش طنین‌انداز می‌شود، همچو مجنون قدم می‌زند. هر نفس به یاد اوست و هر تپش قلب، حکایتی‌ست برای آغازی دوباره! ولی افسوس که تقدیر، نقشی دیگر در سر می‌پروراند و آن‌ دو را در دریای متلاطمِ جدایی می‌اندازد. پسری درمانده، بغض و غرورش را می‌شکند و در جست‌وجوی دختر قصه کوچه پس کوچه‌ها را می‌گردد تا به جای آن‌که سیگار را میان انگشتان مردانه‌اش بچرخاند، دستان او را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/21
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
29,350
امتیازها
57,373
مدال‌ها
43
سن
21
  • مدیر
  • #2
IMG_20230111_234636_553.jpg
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ANAM CARA

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: داستان از همان چشمان نافذ آغاز شد، چشمانی که روزی پناهگاهش بود و حال به خاطره‌ها پیوست. او همچو نسیمی که پیش از طوفان می‌وزد آمد و رفت. پسر قصه هر آن‌چه که داشت، با نام او آغاز میشد و سرانجام با رفتنش، همه چیز، حتی دلش را با خود برد. لبخندها واقعی نبودند، شب‌ها تا سپیده‌دم با دل‌تنگی به سر می‌رسیدند. با وجود این‌که عشق او زیباترین اتفاق زندگی‌اش بود و رفتنش، عمیق‌ترین زخم؛ اما عشق‌شان هرگز نمرد، بلکه با یادآوری هر خاطره، زنده و داستان از جایی که قرار بود به پایان برسد، آغاز شد!
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
نیمه‌شب بود و تاریکی، سرد و بی‌رحم، بذر فردایی نامعلوم را در دل ظلمت می‌کاشت. سکوتی سنگین، خانه‌ی او را فرا گرفته بود، سکوتی که پژواک خستگی و بی‌خوابی جان‌کاهش بود؛ خستگی‌ای که چون خوره، روح و تنش را می‌خورد و بر او غلبه می‌کرد. از همان ابتدا، پایان این راه پیدا بود؛ با این حال، اقرار می‌کرد که هنوز دست و پا می‌زند، با خود می‌اندیشید که نه، این‌طور نخواهد بود! اما حقیقت تلخ این بود که او با رفتنش، با طلوع و غروب زندگی او خداحافظی کرده بود. هرگز نمی‌توانست گذشته‌ای را که با او رقم خورده بود، فراموش کند؛ هر لحظه و دقیقه، در خاطرات شیرین و تلخ گذشته سیر می‌کرد. علت این افسردگی و پریشانی عمیق، جز معشوقه‌ی جان به جان‌کرده‌اش نبود.
«زمان گذشته»
دستی به یقه‌ی کاپشنش کشید و آن را از گلویش فاصله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
در دل شب، هنگامی که افکار خسته‌کننده‌اش را با نیشخندی موذیانه می‌نگریست، ناگهان تلفن از دستانش سر خورد و به زمین افتاد. صدای پروا از آن سوی خط بلند شد:
- خانواده‌ام گفتن که باید با پسر عموم ازدواج کنم!
سکوت سنگینی میان‌شان حاکم شد و قلبش مانند شعله‌ای پر از آتش شعله‌ور شد. احساس می‌کرد هُری دلش به زمین ریخت و دستانش به لرزه افتاد. قفسه سینه‌اش از شدت عصبانیت بالا و پایین می‌شد و شانه‌هایش نیز به خاطر حس غیرتِ عمیقش می‌لرزید. با پا تلفن را به سمت خود پرتاب کرد و با خشمی سرشار، چنگش زد:
- خب، تو بهشون چی گفتی؟
پروا چند ثانیه سکوت کرد و پاسخ داد:
- من قبول نکردم، یعنی باید بگم که جواب منفی دادم؛ اما خانواده‌ام اصرار دارن و گفتن که حق تصمیم‌گیری هم ندارم.
او در حالی که درب ورودی اتاق را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
پرهان با قدم‌هایی آهسته و کشدار به سمت حمام رفت و نگاهی به درب آن انداخت که در اثر وزش باد، مدام باز و بسته می‌شد. با تردید و بی‌میلی لب باز کرد و گفت:
- برم حمام!
اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که پشیمان شد، چند قدمی عقب رفت و زیر لب افزود:
- نه، نه... حوصله‌ام نمی‌شه!
اخم‌هایش از شدت عصبانیت درهم رفته بود. گوشه‌ی لبش را آرام گاز گرفت، دوباره چند قدم جلو رفت و این‌بار با قاطعیت گفت:
- نه، نه... میرم حمام!
درب حمام را باز کرد و یک دوش ده‌دقیقه‌ای گرفت.
هنوز حوله را دور خودش نپیچیده بود که تلفنش زنگ خورد. با شتاب به سمت گوشی رفت. وقتی اسم اسی را روی صفحه دید، لبخند زیبایی روی لب‌هایش نشست و گوشی را برداشت.
- سلام داداش، روالی؟
اسی، در حالی که تخمه می‌شکست، جواب داد:
- خوبم. کجایی کره‌خر؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
نیما با کلافگی چشم‌هایش را در حدقه چرخاند، صورتش را به سمت دیگر برگرداند و با لحنی آکنده از لجاجت گفت:
- هه، یه وقت اسی رو ول نکنی‌ ها! اصلاً اومدنم به این‌جا اشتباه بود.
پرهان که در حال جمع‌وجور کردن خوراکی‌ها داخل نایلون بود، کنارش نشست. بوسه‌ای نرم بر گونه‌اش نشاند، دستانش را دور گردن او حلقه کرد و با آرامش گفت:
- مثل دختر بچه‌ها قهر نکن! بلند شو بریم روستا، همگی دور هم می‌شینیم و یه حالی به خودمون می‌دیم؛ این‌جوری خیلی بهتره.
نیما نیم‌نگاهی به صورت پرهان انداخت و با سردی جواب داد:
- نه داداش، من با اسی بحثم شده. نمی‌خوام اوقات شما رو تلخ کنم. تو برو و خوش بگذرون، جای من هم خالی کن.
قبل از این‌که نیما بتواند از روی کاناپه بلند شود، پرهان سریع‌تر خود را به درب رساند و با باز کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
پرهان که از تکرار مداوم نام «اسی» توسط نیما به ستوه آمده بود، در حال انفجار بود. با مشت‌هایی گره‌کرده و کوبیده بر آینه، فریادی از سر استیصال کشید:
- اسی، اسی، اسی! بس کن لعنتی، مغزم رو با این اسم نابود کردی.
همان لحظه درب با صدای چرخیدن کلید باز شد و اسی سراسیمه وارد شد. نگاهش در دم به دستان خون‌آلود پرهان گره خورد. پرهان با اشاره به او فهماند که نباید واکنشی نشان دهد و اوضاع را به روی خودش نیاورد. در همین حین، پرهام با لبخندی بر لب از راه رسید و با لحنی دوستانه گفت:
- پرهان! داداشی.
اسی؛ اما بی اعتنا به پرهام، با غیظ مشتش را به درب کوبید و رو به پرهان غرید:
- داداشت به زمین گرم بخوره! باز مشت‌هات رو احمقانه به دیوار کوبیدی؟
او سپس بینی‌اش را بالا کشید و با نگاهی تحقیرآمیز به نیما خیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
پرهان بی‌درنگ مچ دست نیما را گرفت و او را کشان‌کشان به‌سوی کوچه برد. نیما، در حالی که نایلون و نوشیدنی‌ها هنوز در دستش بود، با خشم نیم‌نگاهی به اسی انداخت. اسی هم همان‌طور با مشت‌های گره‌کرده و ابروهای درهم، نگاهش را به او دوخته بود. اسی رو به پرهان فریاد زد؛
- باشه برو؛ اما یه روز برمی‌گردی داداش.
پرهان با حرص به صورتش نگاهی انداخت، نیشخندی زد و سوار موتور نیما شد و تا جایی که می‌توانست گاز داد و دور شد. تعصب نیما برایش قابل‌ درک بود؛ چون هنوز یادش مانده بود روزی که پدر نیما، گوشه‌ی بیمارستان، با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد، او از پرهان خواسته بود مثل یک برادر بزرگ‌تر پشتش باشد و هیچ‌وقت به او پشت نکند و دلش را نشکند و نیما عضوی از خانواده‌اش باشد. هرچند خانواده پرهان، از همان روزی که در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,525
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #10
پرهان برای نشان دادن قهرش، سرش را برگرداند. نیم‌نگاهی به نیما انداخت که روی جدول نشسته بود و دستانش را زیر چانه‌اش زده بود، سپس نگاهش را مستقیم به چشمان اسی دوخت و سرد گفت:
- نه، برو! نمی‌خوام اتفاقی برای نیما بیفته.
اسی لب‌های درشت و قلوه‌ای‌اش را با دندان فشرد و با تحکم گفت:
- تا حرف نزنیم، از این‌جا تکون نمی‌خورم!
پرهان مژه‌های خیس از اشکش را بر هم فشرد. دستش را روی شانه‌ی اسی گذاشت، ضربه‌ای آرام زد و گفت:
- تو بزرگی، تو لاتی، خاک تو سر من! کافیه؟ یا می‌خوای ادامه بدی؟
اسی دستش را روی لب‌های کوچک و قرمز پرهان گذاشت، کمی به او نزدیک شد و زمزمه کرد:
- بیا بریم روستا؛ قول میدم امشب از دلت دربیارم.
پرهان نگاهی به نیما انداخت که دستانش را روی سرش گذاشته بود و از شدت عصبانیت خودش را تکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا