• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رباینده | خدای آرتمیس کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Queen_Hero
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها 1,433
  • کاربران تگ شده هیچ

Queen_Hero

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
1/8/23
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,221
امتیازها
9,703
مدال‌ها
8
سن
21
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
رباینده
نام نویسنده:
خدای آرتمیس
ژانر رمان:
#ترسناک #عاشقانه
کد رمان: 5445
ناظر: Kallinu Kallinu

خلاصه: روژین، دختری که همه از سادگی او سو‌ء‌استفاده می‌کنند و همین سادگی و زودباوری او باعث اتفاقات وحشتناکی در زندگی‌اش می‌شود که باید خیلی چیز‌ها را فدا کند تا بتواند زندگی عادی خود را برگرداند. در این مدت، ممکن است عزیزترین کسانش و چیز‌های با ارزشش را از دست دهد، یا حتی افرادی جدید را در نزدیکی خود پیدا کند و به او کمک کنند. او نیز باید آن روحیه لطیف خود را رها کند و قوی بودنش را به همه اثبات کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.yahyazade

مدیر تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
794
پسندها
3,626
امتیازها
17,773
مدال‌ها
13
سن
20
سطح
12
 
  • مدیر
  • #2
4448207_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Queen_Hero

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
1/8/23
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,221
امتیازها
9,703
مدال‌ها
8
سن
21
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
آغاز‌ها معمولاً ترسناک و پایان‌ها غمناک هستند. ولی هرچیزی که در این بین اتفاق می‌افتد، زندگی را ارزشمند می‌کند.
گاهی اوقات کنجکاوی انسان مصیبت‌هایی سرش می‌آورد که مرگ را، به آن زندگی نکبت بارش هزاران بار بیشتر ترجیح می‌دهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Queen_Hero

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
1/8/23
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,221
امتیازها
9,703
مدال‌ها
8
سن
21
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
ساعت ۶ صبح از سروصدای نیما از خواب پریدم. دستی به موهام کشیدم و تو جام نشستم و کلافه نگاهش کردم.
- عه بیدار شدی؟
- صبح به این زودی چرا انقد سروصدا می‌کنی؟
- دنبال پیرهن سفیدم می‌گردم، می‌خوام برم یه دوش بگیرم بعد برم سرکار.
- تو برو حموم خودم میارم واست.
حولشو برداشت و به سمت حموم رفت. از جام بلند شدم و بعد از مرتب کردن تخت پیرهنشو بهش دادم. سرم به شدت درد می‌کرد چون دیشبم نتونستم درست بخوابم و همه‌ش بیدار می‌شدم، کش و قوسی به خودم دادم و یه خمیازه بلندی کشیدم و رفتم آشپزخونه.
از ماکارونی دیشب یکم مونده بود، همون رو گرم کردم و روی میز گذاشتم. همین که چایی رو دم کردم نیما هم اومد بیرون.
- عافیت باشه.
- مرسی عزیزم، میشه برام لقمه درست کنی تو ماشین بخورم خیلی دیرم شده.
- وا هنوز که نیم ساعت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Queen_Hero

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
1/8/23
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,221
امتیازها
9,703
مدال‌ها
8
سن
21
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
کم کم هوا داشت تاریک می‌شد و چشمام سنگین‌تر؛ اما می‌ترسیدم که بخوابم، باید حواسم به نیما می‌بود چون همش چشماش بسته می‌شد و هرچی می‌گفتم بزن کنار و یه ساعتی بخواب گوش نمی‌داد. بعضی وقت‌ها خیلی لجم رو در‌می‌آورد و گوش نمی‌داد بهم. همه‌ش باهاش حرف می‌زدم و بهش خوراکی و میوه می‌دادم تا شاید خواب از سرش بپره ولی بدتر می‌شد. تقریبا دو ساعت مونده بود که به سقز برسیم، مطمئن بودم اونجا هم نمی‌شد استراحت کنیم چون قطعا همه بچه‌های بابا‌بزرگ الان اونجا هستن و خونه خیلی شلوغه‌. از بس چشمام می‌سوخت که می‌خواستم از کاسه درشون بیارم. نیما هی می‌گفت تو بخواب کاری به من نداشته باش من خوابم نمیاد و الان می‌رسیم، ولی اگه چشمامو رو هم می‌ذاشتم یا سرعتشو زیادتر می‌کرد یا قطعاً یه بلایی به سرمون می‌آورد.
زوری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Queen_Hero

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
1/8/23
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,221
امتیازها
9,703
مدال‌ها
8
سن
21
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
کنار بابا نشسته بودم و غصه خوردنشو می‌دیدم. خیلی خسته‌ی تو راه بودم و از سردرد داشتم می‌مردم ولی نمی‌شد که برم یکم استراحت کنم. همه خیلی ساکت بودن و آروم اشک می‌ریختند، داشت کم کم حالم بد می‌شد چون احساس کردم اسید معدم اومده تو حلقم. تا خواستم بلند شم و برم دستشویی بالا آوردم رو فرش. دختر عمه‌هام که شروع کردن به ایی گفتن و ازم فاصله گرفتند. عمه کوچیکم با مامانم اومدن جلو نگران صدام می‌کردند. می‌خواستم بگم که حالم خوبه چیزی نیست ولی همین که دهنمو باز کردم دوباره عوق زدم.
نیما نگران اومد کنارم و کمکم کرد که بلند شم. تا دستشویی منو برد و هی پشتمو ماساژ می‌داد.
- اگه مونده بازم بالا بیار از بس خوراکی و هله و هوله خوردی اینطور شدی تو ماشینم خیلی موندی باید بری استراحت کنی.
صورتمو آب زدم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Queen_Hero

ناظر رمان
ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
1/8/23
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,221
امتیازها
9,703
مدال‌ها
8
سن
21
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
تو جام نشستم و کش و قوسی به خودم دادم و قلنج کمرم رو شکوندم. لباسم رو تنم کردم و آروم از اتاق اومدم بیرون. فقط عمه بیدار بود و تو هال نشسته بود و داشت گریه می‌کرد‌.
- صبح بخیر.
با سر جوابمو داد و چیزی نگفت. می‌خواستم برم آرومش کنم ولی من بلد نیستم به کسی دلداری بدم، تنها رفتم کنارش و دستمو گذاشتم روی بازوش و آروم گفتم:
- با این گریه‌ها که برنمی‌گرده، الان فقط خودتو عذاب میدی.
فقط گریه‌شو بیشتر کردم و بدتر ناراحتش کردم. سرمو پایین انداختم و یکم فکر کردم و هرچی به ذهنم اومد گفتم:
- عمه جون بابابزرگ عمر خودشو کرده بود، خودت می‌دونی ۱۰ سال فقط عذاب می‌کشید هیچکس رو یادش نمی‌اومد. حتی بلد نبود کارای شخصیشو انجام بده. باید الان خداروشکر کنی که خدا زمین‌گیرش نکرد، با این گریه‌ها هم فقط اونو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا