• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان من بدم؟ | مهدیه شکرانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع mahdiyeh85
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها 501
  • کاربران تگ شده هیچ

mahdiyeh85

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
15
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سطح
1
 
  • نویسنده موضوع
  • #11
به خاطر بلند بودن صداش عصبی اخم کردم و گفتم:
- زهرمار! حق نداری صدات و برای من بلند کنی فهمیدی؟! نمی‌شناسمش! تا حالا دیدی با کسی که اندازه تیر برق تو خیابونِ قرار بذارم؟ ها؟
ها رو بدون اینکه دست خودم باشه داد زدم. جاخورده چند قدم عقب رفت.
خودش می‌دونست فقط زمانی سرش داد میزنم که ازش دلخور باشم و زیاده روی کرده باشه. ما با هم بزرگ شده بودیم و یه جورایی من حکم همون مامان یا خواهر بزرگش رو داشتم و بهتر از خودش می شناختمش. می‌دونستم که پشیمون میشه، دفعه‌ی اولش نبود...
با حس پشیمونی و کمی خجالت، دست‌هاش رو پشت سرش برد و با سری پایین با مِن مِن گفت:
- خب... خب فکر کردم... که یعنی... منظورم اینکه شاید باهاش دوستی... در واقع من... خب تو همیشه بهم می‌گفتی ولی الان که تو و اون و اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahdiyeh85

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
15
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سطح
1
 
  • نویسنده موضوع
  • #12
به خاطر دادی که زدم با چشمای از حدقه در اومده نگام کرد و بعد با خونسردی نوشابه رو بالا برد و گفت:
- الان مال منه!
با حرص ساندویچ رو که چیزی هم ازش نمونده بود پایین گذاشتم و دست دراز کردم و نوشابه رو از پایین گرفتم:
- بدش بده من! برو یکی دیگه بردار!
نوشابه رو کشید تا ولش کنم اما چون محکم گرفته بودمش نتونست:
- دو پاره استخونی چرا انقدر زور داری؟ برادرت نوشابه‌ها رو برد... زود باش دختر خوبی باش این و بده به من!
جوابش رو ندادم و به جاش به زور نوشابه رو از دستش بیرون کشیدم و سریع از جام بلند شدم و توجه‌ی به لعنتی گفتنش نکردم. تند تند راه رفتم و دره نوشابه رو باز کردم و سریع یکم ازش خوردم، طوری که کمیش از کنار لبم بیرون اومد و روی صورتم ریخت. صورتم و تمیز کردم و بعد سمتش برگشتم که اون و تو چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mahdiyeh85

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
15
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سطح
1
 
  • نویسنده موضوع
  • #13
بدبختی‌های خودم کم بود... همین مونده بود برای اونم غصه بخورم. شونه‌م رو بالا انداختم و آروم گفتم:
- والا...
دره انبار و قفل کردم و بعد لباس‌هام رو پوشیدم؛ وقتی در و باز کردم با ندیدنش نفس راحتی کشیدم. اگه نمی‌رفت مطمئنن زورم بهش نمی‌رسید تا بندازمش بیرون و نمی‌دونستم اون موقع چه غلطی باید می‌کردم...
چراغا رو خاموش کردم و بعد بیرون رفتم و در و قفل کردم و کرکره رو هم کشیدم‌ پایین و قفلش کردم. دستم‌هام رو داخل جیب کاپشنم انداختم و سمت ماشین رفتم و وقتی سوار شدم، سمت خونه روندم. بی دلیل فکرم سمت سمیر رفت، حتی یه زنگم بهم نزد تا ببینه زندم یا مرده... هیچ وقت فکرشم نمی‌کردم که انقدر بهم بی اعتماد باشه... من هر چقدرم که رل زده بودم بازم هیچ وقت نذاشتم بیشتر از دست گرفتم و بوسه جلو بره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahdiyeh85

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
15
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سطح
1
 
  • نویسنده موضوع
  • #14
اسمم رو عوض کردم و به جز علی، هم زمان با چند نفرم بودم و به لطف اونا نه کمبود غذا داشتم نه لباس؛ حتی تونسته بودم پول پس‌انداز کنم و یه گوشی مدل پایین ساده بخرم و اتاقک کوچیکی رو اجاره کنم.
بیشتر از چند هفته با کسی نمی‌موندم اما علی همچنان بود. بعضی وقت‌ها به خاطر تغییراتی که کرده بودم تعجب می‌کرد و از یه طرف خوشحال بود که دیگه دختر قبل نیستم. گاهی اوقات هم گله می‌کرد چون وقتی براش نمی‌ذاشتم و تنها بهونه‌‌ای که می‌تونستم بیارم درس خوندن برای کنکور بود... نمی‌دونستم چرا باهاش بهم نمیزدم... انگار بهش وابسته شده بودم.
یه سالی از رابطمون می‌گذشت که گفت می‌خواد بیاد خواستگاریم و همون موقع بود که اونم خط خورد. با دروغایی که گفته بودم وقتی حقیقت و می‌فهمید حتما توفم تو صورتم نمی‌انداخت؛ پس فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

mahdiyeh85

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
15
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سطح
1
 
  • نویسنده موضوع
  • #15
چند بار اینکار و تکرار کرد و در آخر خودش رو سمت در کشید و بازش کرد:
- باش.
با فکر اینکه از دستش خلاص شدم نفسم رو با آسودگی بیرون دادم و لبخند زدم اما با بسته شدنِ در و تکیه دادن دوبارش به صندلی، نیومده پاک شد.
ناخواسته پوزخند زدم، یادم رفته بود پرو تر از این آدم فقط خودشه!
با دیدن پوزخند رو لبم دست‌هاش رو بالا برد و مظلوم گفت:
- بی‌گناهم... پول ندارم...
باید بهش تبریک بگم چون تونست بالاخره عصبیم کنه. از شدت حرصی که داشتم می‌خوردم ناخواسته خندیدم و با مشت رو پام زدم تا از موهاش نگیر و پرتش نکنم بیرون، دست از خندیدن برداشتم و بدون اینکه کنترلی رو خودم داشته باشم شروع کردم به گریه کردن... این مدت انقدر فشار روم بود که با حرصی که این زرافه بهم داد بالاخره خودش و نشون داد. پیدا شدن یهویی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا