• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم اجتماعی رمان روژناک | مرضیه حیدرنیا (روجا) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع روجا
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 314
  • بازدیدها بازدیدها 9,716
  • کاربران تگ شده هیچ

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,327
پسندها
30,600
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #311
آب بینی و آب چشمان آنا در آمیخته با خونی شدند که تا زیر چانه ادامه می‌یافت و روی سینه‌ی لباسش می‌ریخت. با دستانی لرزان شال را روی سرش کشید و موهای درهمش را عقب‌تر برد. تنها کسی که در آن لحظه می‌توانست او را از دست گرگ هاری مانند حاج سعید نجات دهد ابوحنیفه بود، پس روبه او گفت:
-‌ من کاری نکردم!
حاج سعید که آماده بود تا خونش را بریزد داد زد:
-‌ دروغ می‌گی! «أنت تکذب!»
دامن لباسش را توی دستان متشنج خود مچاله کرد و ساکت ماند. دفاع کردن فایده‌ای نداشت. نگاهش به گل‌های بی‌روح و قهوه‌ای سوخته‌ی پیراهن عاریه‌اش بود. جای دیگری نبود که بخواهد نگاهش کند.
حاج سعید موبایل با صفحه‌ی ترک خورده‌ای که گوشه‌ی آن خونی شده بود پیش چشمانش گرفت و تکان داد.
-‌ این چیه؟
چه سوال مضحکی! با چشمانی ورم کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,327
پسندها
30,600
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #312
صدا از تو گلویش درنمی‌آمد. زکریا گفته بود دست از حماقت بردارد ولی قبول نکرده بود. گفته بود نمی‌تواند دیگران را فدای او بکند. حالا در لانه‌ی زنبورهای وحشی گیر افتاده بود آن هم میان آن همه تا دندان مسلح! ابوحنیفه مانند حاج سعید منتظر پاسخی مناسب بود، بنابراین نگاه کردن و کمک خواستن از او فایده‌ای نداشت.
-‌ من هیچی ازش نمی‌دونم. حتی نمی‌دونم زکریا اسم واقعیشه یا نه. ابوالعلی می‌دونه. من این آدمو نمی‌شناختم. اصلاً چرا از خودش نمی‌پرسین؟ مگه نمی‌گین که جاسوسه!
-‌ مُرده نمی‌تونه حرف بزنه.
یعنی چه که مرده نمی‌تواند حرف بزند! مات و مبهوت چشمانش میان گل‌های آفتاب‌خورده‌ی قالی کهنه و کفش خاک‌آلود مرد که رد خون خشک بر آن مانده بود می‌چرخید که با جیغ محمد سمت در چرخید. همان لحظه درد وحشتناکی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,327
پسندها
30,600
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #313
مادر، بچه را بغل گرفته و منتظر بود تا گوشی معاینه را از روی سینه‌ی پسرک بردارد. تاپ، تاپ ریتم منظمی بود که در میان همهمه‌ی اطرافش و صدای ناله‌ی زخمی‌هایی که منتظر مسکن بودند تکرار می‌شد. پسرک از محمد کوچکتر بود و به خاطر ضعفی که ناتواتش کرده بود توی بغل مادرش تکان نمی‌خورد. موهای بلوند افشانی داشت و می‌شد ساعت‌ها به جنگل‌های شانه نخورده‌ی او زل زد و فکر کرد. زن که مانند او پوشیده در چادری تیره و فراگیر بود؛ غر زد:
«هل أنت طبیب؟
-‌ تو دکتری؟
شوهرش چند قدم آن‌طرف‌تر پرستاران و تکاپوی آن‌ها را می‌پایید. با اعتراض زن عقب کشید و خودکارش را از روی میز برداشت. نباید به مرگ زکریا فکر می‌کرد. نام داروهایی را که برای جلوگیری از انعقاد خونِ مادرزادی کودک بودند، یاداشت کرد و به دست پوشیده‌ی زن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,327
پسندها
30,600
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #314
ترس! توصیف بی‌ارزشی بود در برابر وحشتی که تنش را می‌لرزاند. حاج سعید حتی فکر زکریا را هم از سرش می‌پراند چه برسد به شجاعتی احمقانه. به ناچار دو سه قدم پیش آمد و با فاصله نگاهی به زخم باریک بازویش انداخت.
-‌ نیازی به بخیه نداره. سطحیه!
با لحن مزخرفی اشاره کرد:
-‌ از اون‌جا معلوم نیست بیا جلوتر.
پایین چادرش را چنگ زد و فاصله را یک قدم دیگر کاهش داد. این‌جا ابوحنیفه‌ای نبود تا بخواهد او را از چنگال این حیوان وحشی نجات دهد. نمایشی دید دیگری به زخم انداخت و روی حرفش ماند.
-‌ گفتم که چیزی نیست...
حرف از دهانش درنیامده، مردک دستش را پشت کمر برد و چاقویی را در آورد و از غلافش آزاد کرد. نفس تو سینه‌اش حبس شد و خون رگ‌هایش از جریان افتاد. به راحتی می‌توانست سلاخی‌اش کند. حاجی سعید برق ترس را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,327
پسندها
30,600
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #315
همهمه‌های بیرون به‌یکباره خوابید و غبار هولناکی پرده‌ی چشمانش را پر کرد. ریزش اشک از چشمانش غیر ارادی بود. در همان صورت هم نمی‌توانست از تمسخر نگاه و لب‌های زشت او چشم بردارد.
-‌ من مرد بدی نیستم، اون هم برای یک زن ایرانی. شیخ یک روز از من وقت خواست تا جواب بده. من هم منتظرم. با پیشکشی که به شیخ دادم محاله جواب رد بده.
جرقه‌ای توی ذهنش خورد و لب وا کرد.
-‌ م... من تازه جدا شدم. نم... نمی‌تونم ازدواج کنم.
خیلی زود جواب گرفت.
-‌ هر چی امیر حکم کنه، حکم جهاده. حکم جهاد هم عِده نمی‌شناسه.
نباید انتظار داشت جماعتی آدم‌کش که با موهومات خیالی خود در عصر حجر زندگی می‌کردند پایبند به شرع و شریعت بمانند.
-‌ نمی‌پرسی پیشکشم به عروسم چی بود؟
دهانش بوی لجن می‌داد. با آن حال به آرامی انگشتش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا