• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم اجتماعی رمان روژناک | مرضیه حیدرنیا (روجا) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع روجا
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 311
  • بازدیدها بازدیدها 9,657
  • کاربران تگ شده هیچ

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,571
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #311
آب بینی و آب چشمان آنا در آمیخته با خونی شدند که تا زیر چانه ادامه می‌یافت و روی سینه‌ی لباسش می‌ریخت. با دستانی لرزان شال را روی سرش کشید و موهای درهمش را عقب‌تر برد. تنها کسی که در آن لحظه می‌توانست او را از دست گرگ هاری مانند حاج سعید نجات دهد ابوحنیفه بود، پس روبه او گفت:
-‌ من کاری نکردم!
حاج سعید که آماده بود تا خونش را بریزد داد زد:
-‌ دروغ می‌گی! «أنت تکذب!»
دامن لباسش را توی دستان متشنج خود مچاله کرد و ساکت ماند. دفاع کردن فایده‌ای نداشت. نگاهش به گل‌های بی‌روح و قهوه‌ای سوخته‌ی پیراهن عاریه‌اش بود. جای دیگری نبود که بخواهد نگاهش کند.
حاج سعید موبایل با صفحه‌ی ترک خورده‌ای که گوشه‌ی آن خونی شده بود پیش چشمانش گرفت و تکان داد.
-‌ این چیه؟
چه سوال مضحکی! با چشمانی ورم کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

روجا

نویسنده افتخاری
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/19
ارسالی‌ها
2,324
پسندها
30,571
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • #312
صدا از تو گلویش درنمی‌آمد. زکریا گفته بود دست از حماقت بردارد ولی قبول نکرده بود. گفته بود نمی‌تواند دیگران را فدای او بکند. حالا در لانه‌ی زنبورهای وحشی گیر افتاده بود آن هم میان آن همه تا دندان مسلح! ابوحنیفه مانند حاج سعید منتظر پاسخی مناسب بود، بنابراین نگاه کردن و کمک خواستن از او فایده‌ای نداشت.
-‌ من هیچی ازش نمی‌دونم. حتی نمی‌دونم زکریا اسم واقعیشه یا نه. ابوالعلی می‌دونه. من این آدمو نمی‌شناختم. اصلاً چرا از خودش نمی‌پرسین؟ مگه نمی‌گین که جاسوسه!
-‌ مُرده نمی‌تونه حرف بزنه.
یعنی چه که مرده نمی‌تواند حرف بزند! مات و مبهوت چشمانش میان گل‌های آفتاب‌خورده‌ی قالی کهنه و کفش خاک‌آلود مرد که رد خون خشک بر آن مانده بود می‌چرخید که با جیغ محمد سمت در چرخید. همان لحظه درد وحشتناکی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : روجا

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا