- تاریخ ثبتنام
- 11/3/19
- ارسالیها
- 2,324
- پسندها
- 30,571
- امتیازها
- 64,873
- مدالها
- 28
- نویسنده موضوع
- #311
آب بینی و آب چشمان آنا در آمیخته با خونی شدند که تا زیر چانه ادامه مییافت و روی سینهی لباسش میریخت. با دستانی لرزان شال را روی سرش کشید و موهای درهمش را عقبتر برد. تنها کسی که در آن لحظه میتوانست او را از دست گرگ هاری مانند حاج سعید نجات دهد ابوحنیفه بود، پس روبه او گفت:
- من کاری نکردم!
حاج سعید که آماده بود تا خونش را بریزد داد زد:
- دروغ میگی! «أنت تکذب!»
دامن لباسش را توی دستان متشنج خود مچاله کرد و ساکت ماند. دفاع کردن فایدهای نداشت. نگاهش به گلهای بیروح و قهوهای سوختهی پیراهن عاریهاش بود. جای دیگری نبود که بخواهد نگاهش کند.
حاج سعید موبایل با صفحهی ترک خوردهای که گوشهی آن خونی شده بود پیش چشمانش گرفت و تکان داد.
- این چیه؟
چه سوال مضحکی! با چشمانی ورم کرده...
- من کاری نکردم!
حاج سعید که آماده بود تا خونش را بریزد داد زد:
- دروغ میگی! «أنت تکذب!»
دامن لباسش را توی دستان متشنج خود مچاله کرد و ساکت ماند. دفاع کردن فایدهای نداشت. نگاهش به گلهای بیروح و قهوهای سوختهی پیراهن عاریهاش بود. جای دیگری نبود که بخواهد نگاهش کند.
حاج سعید موبایل با صفحهی ترک خوردهای که گوشهی آن خونی شده بود پیش چشمانش گرفت و تکان داد.
- این چیه؟
چه سوال مضحکی! با چشمانی ورم کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش