- تاریخ ثبتنام
- 11/3/19
- ارسالیها
- 2,333
- پسندها
- 30,690
- امتیازها
- 64,873
- مدالها
- 28
- نویسنده موضوع
- #321
پست بالا جایگزین شده
آنقدری توان نداشت که از کنار جنازهی چندشآور حاجی سعید مفلوک تکان بخورد. اسلحهاش را با نفرت زیر تن به جلو افتادهی مرد انداخت و با افتادن نور چراغ اتومبیلی بر صورتش رو گرداند. مردی که از غیب رسیده بود مشغول حرف زدن با راننده شد و کمی بعد در حالی که از توی نور چراغ سمت او میآمد و چهرهاش پیدا نبود، اشاره زد پیاده شود. نفس زد و از ماشین پایین آمد. صورت داغان زکریا لحظهای رهایش نکرده بود. کنار تاکسی قراضه ایستاد و میدید که مرد غریبه با پارچه کهنهی بزرگی که از راننده تاکسی گرفته بود روی ماشین را پوشاند. مقداری خاک و کلوخ بر سرش پاشید تا برای مدتی جلب توجه نکند. حتماًً وقتی بوی جنازهها درمیآمد متوجه آن...
آنقدری توان نداشت که از کنار جنازهی چندشآور حاجی سعید مفلوک تکان بخورد. اسلحهاش را با نفرت زیر تن به جلو افتادهی مرد انداخت و با افتادن نور چراغ اتومبیلی بر صورتش رو گرداند. مردی که از غیب رسیده بود مشغول حرف زدن با راننده شد و کمی بعد در حالی که از توی نور چراغ سمت او میآمد و چهرهاش پیدا نبود، اشاره زد پیاده شود. نفس زد و از ماشین پایین آمد. صورت داغان زکریا لحظهای رهایش نکرده بود. کنار تاکسی قراضه ایستاد و میدید که مرد غریبه با پارچه کهنهی بزرگی که از راننده تاکسی گرفته بود روی ماشین را پوشاند. مقداری خاک و کلوخ بر سرش پاشید تا برای مدتی جلب توجه نکند. حتماًً وقتی بوی جنازهها درمیآمد متوجه آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش