- تاریخ ثبتنام
- 18/7/23
- ارسالیها
- 552
- پسندها
- 1,524
- امتیازها
- 10,973
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #61
همان فرد سری تکان داد و کلید را در قفل درب قفسه انداخت و پس از گشوده شدنش، با یک حرکت ساده گرالت را از قفسه خارج کرد و پیش پای آن مرد جوان انداخت. مرد جوان شلاق را بالا برد و ضربهی مضبوطی به کمر گرالت زد، سپس از لای دندانهای کلید شدهاش، غرید:
- تو فکر کردی به همین سادگیها میتونی از دست من فرار کنی؟
گرالت در تلاش بود که صحبت کند؛ اما از شدت دردِ شلاقی که به کمرش برخورد کرده بود، مانع این کارش شد و نتوانست صدای آه و نالهاش را کنترل کند. در حینی که به سختی نفس میکشید، دستانش را دور میلهی قفسه حلقه کرد؛ اما مرد جوان چند مرتبهی دیگر شلاق را به کمر او زد و گفت:
- به هر حال خائن بودن هم تقاص خودش رو داره!
سپس با دستانش که مانند آهن بود، گرالت را از جای بلند و فشار بیشتری به بدنش وارد...
- تو فکر کردی به همین سادگیها میتونی از دست من فرار کنی؟
گرالت در تلاش بود که صحبت کند؛ اما از شدت دردِ شلاقی که به کمرش برخورد کرده بود، مانع این کارش شد و نتوانست صدای آه و نالهاش را کنترل کند. در حینی که به سختی نفس میکشید، دستانش را دور میلهی قفسه حلقه کرد؛ اما مرد جوان چند مرتبهی دیگر شلاق را به کمر او زد و گفت:
- به هر حال خائن بودن هم تقاص خودش رو داره!
سپس با دستانش که مانند آهن بود، گرالت را از جای بلند و فشار بیشتری به بدنش وارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.