• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 1,154
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #61
همان فرد سری تکان داد و کلید را در قفل درب قفسه انداخت و پس از گشوده شدنش، با یک حرکت ساده گرالت را از قفسه خارج کرد و پیش پای آن مرد جوان انداخت. مرد جوان شلاق را بالا برد و ضربه‌ی مضبوطی به کمر گرالت زد، سپس از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- تو فکر کردی به همین سادگی‌ها می‌تونی از دست من فرار کنی؟
گرالت در تلاش بود که صحبت کند؛ اما از شدت دردِ شلاقی که به کمرش برخورد کرده بود، مانع این کارش شد و نتوانست صدای آه و ناله‌اش را کنترل کند. در حینی که به سختی نفس می‌کشید، دستانش را دور میله‌ی قفسه حلقه کرد؛ اما مرد جوان چند مرتبه‌ی دیگر شلاق را به کمر او زد و گفت:
- به هر حال خائن بودن هم تقاص خودش رو داره!
سپس با دستانش که مانند آهن بود، گرالت را از جای بلند و فشار بیشتری به بدنش وارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #62
طبق معمول، بحث میان اسپارتاکوس با برادرش لئو، بالا کشید؛ ولی آرنولد و آن‌شرلی به صحبت راجع به افسانه‌ها و قبلیه‌ی آدم‌خوارها پرداخته بودند که صدای جیغ چندتا از دخترهای جوان باعث شد سکوتی حزن آلود میان‌شان شکل بگیرد و پایشان از حرکت باز ایستد. آرنولد که به همراه آن‌شرلی از همه‌ی آن‌ها جلوتر بودند، به سمت صدا دویدند، آرنولد لب برچید:
- باید نجاتشون بدیم، گویا جون‌شون توی خطره!
چند قدم استوار دیگری که برداشتند، با صحنه‌ای مواجه شدند که عده‌ای از دختر و پسرهای جوان که متشکل از دو گروه متفاوت بودند، بر سر منابع محدود آب و غذا با هم درگیر شده بودند، درگیری‌ای که اوج گرفت و فریاد پسرهای جوان با جیغ دخترها آمیخته شده بود. همگی باهم به نزاع پرداخته و صدای شمشیرهایشان، گوش آرنولد و آن‌شرلی را خراش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #63
افراد زیادی به دستش کشته شده بودند؛ اما این پایان نبرد نبود، بلکه آغازِ جنگی بی‌پایان، با هزاران تن از دشمنانی بود که متشکل از قبلیه‌های متفاوت که هر کدام از این گروه‌ها، دست به دست همدیگر داده بودند که انسان‌ها را مورد ظلم و ستم خود قرار دهند یا آن‌ها را برده خود کنند!
دومینیکا کوزه‌ای که در محتوی آن سرشار از آب بود، میان انگشتان زخم‌آلود و لرزیده‌اش گرفت و مقداری از آن را روی صورت اسپارتاکوس و مقداری دیگر را در صورت لئو و کای ریخت و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- مبادا شکست رو بپذیرید، عجله کنید ما با هدف نجات جون هم‌نوعانمون این‌جا هستیم، نه برای تسلیم شدن و مرگ!
سوزش پیشانی‌اش باعث درهم رفتن ابروان شلاقی‌اش شد، اسپارتاکوس دستش را در برابر اشعه‌های ریز و درشت خورشید سپر کرد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #64
لئو، قبضه‌ی سلاح را میان انگشتانش نگه داشت و به چشمان ناامید و خسته‌ی آن‌شرلی زل زد.
- بهتره بریم!
سپس چند قدم استوار برداشت؛ اما صدای آن‌شرلی بیش از پیش در چاهسار گوشش پیچید.
- تو خون‌ریزی شدیدی داری، باید بانداژ ببندی تا از خون‌ریزی جلوگیری بشه!
اسپارتاکوس با قامت کشیده و ورزیده‌اش که میان پیراهنی گشاد و زره‌اش، پوشیده شده بود؛ اما میان این سادگی‌ها، تارهای عضلانی شانه و بازویش، قدرت یک جنگجوی در حال پیروزی را فریاد می‌زد. موهایش طلایی‌رنگ و نامرتب روی پیشانی چین خورده‌اش ریخته بودند. دومینیکا با قامت نسبتاً بلندش، مقابل افرادش ایستاد و گفت:
- باید جون مردم رو نجات بدیم، پشت سر من راه بیفتید!
سایه‌ها در دالان‌های سرد و فلزی این بنای مخوف، مثل جانورانی گرسنه روی دیوارهای سرد چسبیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #65
آندرومدا با وحشت سرش را برگرداند و با چشمانش که روح را از بدن بیرون می‌کشید، جزئیات صورت مرد غول‌پیکر را از دید گذراند. چهره‌اش برایش آشنا بود، آشنایی که انتظار نداشت او را با مرگ پدرش، تهدید کند!
- گانر!
رنگش پرید و در کسری از ثانیه پخش زمین شد.
دومینیکا، در جزئیات صورت پدرش که زیر تیغ شمشیر مرد غول‌پیکر، بهت‌زده ایستاده بود، خیره شد. قلبش در سینه‌اش فرو ریخت، زیرا آن مرد، پدرش بود، پدری که حتی حکم مادرش را هم داشت!
- پدر!
صدای دومینیکا از عمق جان و آه جان‌سوزی، برخاست. گرالت با چشمانی که از اشک و دل‌سوزی و نفرت می‌سوخت، فریاد زد:
- اگر یه تار مو از سر دخترهام کم بشه، دنیا رو به آتیش می‌کشم. اگر می‌خوای زنده بمونی، باید بلایی سر دخترهام و افرادم نیاد!
در این هیاهو و هرج و مرج،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا