• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با کریستین بایتگ‌ها | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 3,023
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #11
شارلوت، از شدت تعجب هر دو چشمانش گرد شد.
- بومی‌ها؟
جرعه‌ای از آب را نوشید و ادامه داد:
- چطور آدم‌هایی هستن؟ بیشتر راجع‌ بهشون بگو‌.
آلفرد، با تکان دادن سرش حرف شارلوت را تأیید کرد. دوناتا، نامه را میان دستانش مچاله کرد و لب ورچید:
- من هم مثل شما هیچ‌ شناختی نسبت به بومی‌ها ندارم. فردا صبح برای آرچی نورمن دعوت نامه می‌فرستم اگر درخواستم‌ رو قبول کنه و به محله‌ی هوبارت بیاد. سؤال‌هاتون رو ازش بپرسین.
دوناتا، با یک حرکت از جای برخاست و گفت:
- مراسم جشنتون رو هم توی خونه‌ی ما برگذار میشه!
شارلوت، از فرط هیجان هر دو دستانش را بر هم کوبید.
- جدی میگی؟
دوناتا، سرش را برگرداند.
- من کی شوخ طبع بودم؟
شارلوت، خنده‌هایش را خورد.
- هیچ‌وقت.
دوناتا، بی‌هیچ حرفی از خیمه خارج شد و چند گام برداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #12
«چند روز بعد.»
نامه‌ای به دست دوناتا رسید و نامه‌ در دستش مچاله شد، او دو به شک بود. نمی‌دانست با خواندن نامه، خنده مزین ل*ب‌هایش می‌شود یا برعکس، خنده با ل*ب‌های خشکیده‌اش وداع می‌کند. در حینی که راه می‌رفت؛ دوک گفت:
- نمی‌خوای نامه رو بخونی؟ همه‌ی ما منتظریم نامه رو بخونی‌.
دوناتا، سیاه‌چاله‌ی نگاهش را بالا آورد. با ازدحامی از جمعیت روبه‌رو شد. نگاهش به طرف مردمانی که به ردیف در محله‌ی هوبارت نشسته بودند و فریاد می‌زدند. چرخ خورد.
- دوناتا، تو باید نامه رو بخونی‌.
- دوناتا، تو باید نامه رو بخونی.
دوناتا ابروانش از شدت عصبانیت درهم فرو رفت و چین عمیقی روی پیشانی‌اش افتاد. از لای دندان‌هایی که بر روی هم فشار می‌داد، غرید:
- ساکت، نیاز به این همه سروصدا نیست. نامه رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #13
بریتانی رویش را برگرداند. در حینی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:
- شرط گذاشتیم هر کی توی مبارزه موفق شد، اون شرط رو می‌بره.
یک‌ تای ابروان شلاقی و نازک کریستینا بالا پرید و هردو چشمان عسلی رنگش درشت شد.
- مبارزه؟ شرط؟
هوم کشداری از گلوی بریتانی خارج شد، سپس دوناتا ل*ب زد:
- آره، اگر بریتانی توی مبارزه برنده نشه به من فن کنگفو یاد میده اگر هم من برنده نشدم و شرط رو باختم، اون رو با خودم به کوهستان می‌برم.
کریستینا، قهقهه‌ای مستانه سر داد و ل*ب ورچید:
- توی کوهستان چه‌خبره که بریتانی می‌خواد همراهت بیاد؟
بریتانی، عصبی شد و فریاد زد:
- تو دخالت نکن.
کریستینا، از لای دندان‌هایی که بر روی هم فشار می‌داد، غرید:
- درست صحبت کن... دختره‌ی ابله!
- صحبت نکنم چی میشه؟
- الان بهت نشون میدم چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sara_D

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #14
بریتانی چهره‌اش را غم بی‌جلایی کدر کرد. دوک، مردمک چشمانش به طرف اعضای صورت او چرخ خورد. زمانی که متوجه شد بسیار غمگین است؛ ل*ب زد:
- چرا ناراحتی؟
بریتانی انگشتش را بر روی خاک کشید و چیزی بر روی خاک حکاکی کرد و گفت:
- دوست داشتم با دوناتا به کوهستان برم.
دوک: اما من که بهت قول دادم فردا تو رو به کوهستان می‌برم. پس چرا ناراحتی؟
بریتانی نگاهش به طرف نوشته‌ای که با خط درشت و زیبایی به وسیله‌ی چوب کوچکی بر روی خاک حکاکی کرده بود، چرخ خورد. سپس گفت:
- چون دوست داشتم با دوناتا برم.
دوک، ماهی‌ها را بر روی یکی از ظروف‌ها گذاشت و گفت:
- خب فردا من و تو و دوناتا می‌ریم، خوبه؟
بریتانی، از فرط هیجان و خوش‌حالی از جای برخاست و دستانش را بر هم کوبید و گفت:
- این عالیه!
- پس بیا تا گوشت ماهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #15
دوناتا بی‌هیچ حرفی از خیمه خارج شد و چند گام برداشت. آلبرت دستی بر روی ریش‌های بلند و بور مانندش کشید و گفت:
- دوک کجاست؟
دوناتا روی پاشنه‌ی پایش چرخید.
- توی محله درحال کباب کردن ماهی بود.
آلبرت یک تای ابروان پر پشت و هشتی‌اش بالا پرید‌.
- ماهی صید کرد؟
هوم کشداری از گلوی دوناتا خارج شد و افسار اسبش را گرفت و سوار شد. آلبرت سوار اسبش شد و گفت:
- چندتا؟
- برای هر تعداد یه دونه.
شارلوت افسار دستش را گرفت و گفت:
- ما گرسنه‌ایم برای ما صید نکرده؟
- سهم من برای شما دونفر، من ماهی دوست ندارم.
شارلوت هردو چشمش را ریز کرد:
- دلت میاد؟
هوم کشداری از گلوی دوناتا خارج شد و به اسبش گفت:
- هی بجنب، حرکت کن!
اسب به حرکت درآمد. شارلوت با اسبش خود را به دوناتا رساند و گفت:
- ذهنم درگیر اون پیرمرد پنجاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #16
دوناتا دستش را زیر بینی قلمی‌اش کشید.
- سخت که بود؛ ولی با کمک پدرم و شکارچی‌ها به‌خوبی از پسش بر اومدم.
هوم کشداری از گلوی شارلوت خارج شد. سرش را کج کرد و رو به آلبرت گفت:
- عجب گوشت‌هایی می‌خورن! میوه و سبزیجاتشون هم خیلی اسم عجیب و غریبی دارن!
دوناتا زبان بر لبان گوشتی‌اش کشید.
- شاید برای بومی‌ها شکار گوشت کانگورو یه امر طبیعی باشه اما، برای ما استرالیایی‌ها شکار گوشت کانگورو یا استفاده از اون، شرم‌آوره!
شارلوت، بر روی تکه سنگی نشست و گفت:
- این‌ رو از کجا می‌دونی؟
- داخل نامه نوشته شده بود که برای بومی‌ها گوشت کانگورو شکار و تهیه کنیم؛ اما برای ما استرالیایی‌ها وجود همچین چیزی یا شکار چنین موجودی، شرم‌آوره. گرچه کنارش هم یه سری توضیحات مختصری داده شده بود که شامل این میشد که بعضی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #17
آرچی به ادامه‌ی حرفش افزود:
- احساس بسیار خوبی هست که در نهایت اون رو به جهان عرضه کنیم. من واقعاً امیدوارم که انجام مطالعات بیشتر در مورد پروتمنودون کمک کنه، بنابراین ما بتونیم اطلاعات بیشتری از اون‌چه این کانگوروها انجام می‌دادن، دریابیم.
دوران ماقبل تاریخ استرالیا دوره بین اولین سکونت انسان توی استرالیا و استعمار استرالیا توی سال ۱۷۸۸ هست. از اون‌جایی که توی استرالیای باستانی، فناوری فلزکاری وجود نداشت، کل دوره پیشاتاریخ اون توی عصر حجر قرار می‌گیره. بر خلاف گینه نو، به‌طور کلی اعتقاد بر این هست که استرالیا دوره نوسنگی نداشته‌ بود و در اون سبک زندگی شکارچی-گردآورنده تا زمان ورود اروپایی‌ها سبک اصلی زندگی ساکنان بوده‌. اگرچه شواهدی از مدیریت زمین از طریق اقداماتی مثل سوزوندن علف‌زار و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #18
دوک تک ابرویی بالا انداخت و دندان‌های صدفی‌اش را به رخ کشید و نیشخندی بر ل*ب نشاند.
- به محله‌ی هوبارت برمی‌گردیم.
دوناتا با نادیده گرفتن نگاه‌های بومیان، به لبخند روی لبانش عمق بیشتری بخشید. گفت:
- پس برو کشتی‌ها رو آماده کن.
بریتانی ابروانش را درهم کشید و با بی‌حوصلگی از کنار دوناتا و دوک گذر کرد. دوک دستی روی یقه‌ی پیراهنش کشید و زیر ل*ب غرید:
- چند‌تا کشتی بیشتر نیست، چطور میلیون‌ها بومی رو به محله‌ی هوبارت برسونه؟
دوناتا به گام برداشتنش سرعت بخشید، شانه به شانه‌ی او ایستاد و گفت:
- داری به چی فکر می‌کنی؟
با عبور و گذر کردن از سد، به خوبی توانستند دریا را ببینند. جایی که صدای امواج دریا گوششان را به نوازش می‌کشید.
دوک چشم از صف نامرتب بومیان که هنوز سوار کشتی نشده و به تماشای دریا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #19
رشته‌ی‌‌ افکارش به سمت تمامی فکرهایی که در سرش می‌گذشت، پراکنده شد و به نوبت پر کشید. با کشیده شدن آستین لباس مخملی سیاه رنگش توسط ترنت، چند گام عقب‌کرد و نگاه آتشینش را به او داد.
- کی به تو اجازه داد آستین لباسم رو بکشی؟
لحن تند و غیرقابل هضمش، حس تعجب‌آور ترنت را برانگیخت و حواس آن را به طرفی دیگر پرتاب کرد.
- من هم می‌خواستم بدونم که کی به تو اجازه داده هر سؤالی که دوست داری بپرسی؟!
دوک دستانش را تکان داد. زمانی که فکر می‌کرد هیچ‌ یک از آن‌ها در این ظلمت دستان مردانه‌اش را ندیده باشند، با چند قدم کوتاه؛ اما استوار، خود را به آن‌ها رساند و کنار دوناتا ایستاد و چند مرتبه چکمه‌ی خاکی‌اش را بر روی قطره‌های باران که از حرکت بازمانده بودند، کشید و ل*ب ورچید:
- انگار قصد نداری از تنگه تورس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #20
دوناتا نفسش را به آرامی از پره‌های بینی‌اش فرو فرستاد. ناخودآگاه یک تای ابروانش بالا پرید و با شک و تردید گفت:
- شاید خیال کرده که باهاش بد برخورد کردم و سوتفاهم پیش اومده و تصمیم گرفته که به من صدمه بزنه تا... .
هنوز حرفش تمام نشده بود که دوک در حرفش پرید و تک خنده‌ای سر داد.
- بد رفتاری کردی و انتظار داری سوتفاهم پیش نیاد و دست روی دست بذاره و سکوت کنه؟ من هم بودم سکوت نمی‌کردم.
دوناتا با ابروانی درهم رفته به آسمان خیره شده بود و به حرف‌های دوک‌ گوش سپرده بود و هیچ حرفی نمی‌زد.
دوک ابرویش را بالا انداخت و دست دوناتا را میان هردو دستانش گرفت و به نرمی فشرد و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- میشه جونشون رو نجات بدم؟ این کار درست نیست که ما هم مثل اون‌ها آدم بدی باشیم. اگر دنبال بدی کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا